به گزارش متادخت، استاندار با رفتنش مخالفت کرده بود. این اولین بار بود که رفتنش به حج بهعنوان «معینه1» در هالهای از ابهام قرار گرفته بود، اما دلش روشن بود و باید هرطور شده رضایت استاندار را جلب میکرد. جوری برنامهریزی کرده بود که نبودن یکماههاش خللی در کارها ایجاد نکند. تمام کارهای مربوط به هفته دولت و حتی انتخابات ۹۴ را جمعبندی کرده بود. حالا باید هر کسی را که میتوانست واسطه میکرد. آنقدر رفتوآمد تا موفق شد استاندار را راضی کند. عصر، هنگام برگشت به خانه، نامه را در دست گرفت و زنگ در را زد. حنیف زودتر از همه خودش را به در رساند تا از مادرش استقبال کند؛ پسر کوچک خانواده بود و از همه بیشتر به مادرش وابسته. مرجان که وارد خانه شد، انگار از جنگی بزرگ، پیروز برگشته باشد؛ نامه را بالا گرفت و خطاب به همسرش گفت:
- شهرام، بالاخره گرفتم.
شهرام نزدیکتر آمد و با لبخند پرسید: - این چیه؟
نامه را روی لبانش گذاشت و بوسید: - یه خبر خوب دارم؛ بالاخره استاندار اجازه داد برم. شهرام، باور نمیکنی، این نامه انگار بوی بهشت میده.
شهرام هم از ته دل برای همسرش خوشحال بود. هنوز قسمت نشده بود با هم به حج بروند، ولی همین که مرجان را خوشحال میدید برایش کافی بود.
***
بچهها که چند روزی بود مادرشان را ندیده بودند حسابی دلشان تنگ شده بود. نشسته بودند پای تلفن و حاضر نبودند گوشی را به شهرام بدهند. بالاخره به هر زحمتی بود گوشی تلفن را از دست حنیف بیرون کشید. صدای مرجان را که شنید دلش بیشتر برایش تنگ شد. قرار بود چند روز دیگر به «مِنا» بروند. مرجان مثل همیشه سرحال نبود؛ میشد بهراحتی از صدایش فهمید که چیزی ناراحتش کرده. شهرام دلش را به دریا زد و پرسید:
- چیزی شده؟ سرحال نیستی؟
اولش کمی منومن کرد ولی بالاخره خودش را راضی کرد تا همهچیز را برای شهرام تعریف کند: - دیشب خواب دیدم یه سیل بزرگ اومد و حاجیا رو با خودش برد. به دلم بد افتاده، شهرام. نگرانم نکنه قرار اتفاق بدی بیفته…
شهرام سعی کرد آرامش کند؛ قرار نبود که خوابها به واقعیت تبدیل شوند. تلفن را که قطع کردند، شهرام نمیدانست این آخرین باری است که صدای همسرش را میشنود.
***
حالا همه دنیا از واقعهای که برای حجاج در منا اتفاق افتاده بود خبر داشتند. در خانه مرجان غوغایی به پا بود؛ علاوه بر بچهها که بیقرار بودند، حال و روز مادر و خواهر مرجان هم تعریفی نداشت. اول نام مرجان در لیست مفقودان اعلام شد، بعد خبر آمد که مجروح شده و در بیمارستان است؛ هیچکس خبر درستی نداشت. شهرام هرچقدر تلاش میکرد تا خبر موثقی از همسرش بگیرد موفق نمیشد تا بالاخره خبر تلخ همهجا پیچید: فرماندار بندرترکمن در فاجعه منا به شهادت رسیده و پیکرش در اثر بیکفایتی مسئولان سعودی در مکه به خاک سپرده شده بود. خانه حالا ماتمزده بود. ملیحه، خواهر مرجان، از همه بیتابتر بود؛ طوری که مادرش شک کرده بود چیزی هست که او نمیگوید. بالاخره شهرام با ملیحه حرف زد و ملیحه راز وصیت خواهرش را فاش کرد:
- مرجان چند روز قبل از رفتن اومد سراغم گفت میخوام یه وصیت بهت بکنم. به تو میگم چون میدونم اگه به مادر بگم بیتابی میکنه. اگر تو مکه اتفاقی برای من افتاد منو همونجا دفن کنین، لازم نیست برمگردونید ایران. بهش گفتم مرجان، تو بچه کوچیک داری، این حرفا چیه میزنی؟ خندید و گفت نگران بچهها نیستم، اونا خدا رو شکر به پدرشون عادت دارن، منم نباشم اذیت نمیشن.
ملیحه روضه خوانده بود و همه گریه میکردند.
پیوست:
مرجان نازقلیچی نخستین زن فرماندار استان گلستان بود. او زاده بندرترکمن و دارای دو مدرک کارشناسی در رشتههای علوم تربیتی و حقوق قضایی بود. فعالیت اداری خود را از سال ۱۳۸۱ بهعنوان کارشناس امور بانوان در فرمانداری ترکمن آغاز کرد و سپس به سمتهایی چون بخشدار مرکزی بندرترکمن و سرپرست روابط عمومی فرمانداری رسید. در فروردین ۱۳۹۳ بهعنوان فرماندار بندرترکمن منصوب شد و بهعنوان زنی پیشرو در مدیریت محلی شناخته شد. نازقلیچی در کنار مسئولیتهای اجرایی، به ترویج فرهنگ بومی ترکمن، توانمندسازی زنان، رسیدگی به امور اجتماعی و تقویت همگرایی مذهبی اهتمام داشت. او در شهریور ۱۳۹۴ بهعنوان «معینه بعثه مقام معظم رهبری» برای حج تمتع به عربستان رفت و در فاجعه منا به شهادت رسید.
- معینهها با هدف خدمتگزاری به بانوان زائران و پاسخگویی به نیازهای دینی و معنوی آنان در راستای مناسک حج و توجیه اماکن حرمین شریفین همراه با زائران در مراسم حج تمتع حضور خواهند داشت.









