به گزارش متادخت، هنوز ماشین صوت نیامده بود و جمعیت مثل هر شب جلوی سکو جمع نشده بود که سر و کلهاش پیدا شد. صدای فلز ته عصایش که به سنگفرش خیابان میخورد با عطر پیپی که توی هوا پخش میشد همه را متوجه خودش میکرد. این چند شب یکی از پسرها میپرید جلویش و صندلی تاشویش را میگرفت و منتظر میماند تا پیرمرد خودش جای دنجش را تعیین کند. معمولا دور از سکو که سروصدای کمتری داشت مینشست. دو سه شب اول وقتی از جلوی پسرها و مردهایی که صندلی میچیدند رد میشد سرش را کمی تکان میداد و کلاه شاپویش را به احترام کمی از روی سرش فاصله میداد. شبهای اخیر زیرلب «سلام آقاجان» هم میگفت. پسرها تو گوش هم پچ-پچ میکردند که ببین «کمکم داره یخش باز میشه.»
آن شب به جای پسرها، مسئول میدان به استقبال پیرمرد آمد و گفت: «خیلی خوش آمدید. آقای ملکی هر شب به زحمت میافتید. خدا خیرتون بده. اتفاقا امشب برنامه ویژه هم داریم.» بعد صندلیش را گرفت و منتظر ماند تا پیرمرد بگوید کجا جلوس میکند. پیرمرد که توجهی به برنامه ویژه و حرفهای مرد نداشت با عصا درخت کهنسال توی پیادهرو را نشان داد و خودش سلانه سلانه به راهش ادامه داد. مرد همانطور که همقدم با پیرمرد راه میرفت صندلی را باز کرد و کنار درخت گذاشت و دستبهسینه ایستاد. پیرمرد به نشانه احترام لبه کلاه را کمی بلند کرد و قبل از اینکه روی صندلی بنشیند به درخت کهنسال نگاه پرحسرت و تحسینبرانگیزی انداخت. پلاک روی تنه درخت توجهش را حسابی جلب کرد. با عصا پلاک را نشان مرد داد و انگار همه آدمهای توی میدان صدایش را میشنیدند گفت: «عرضم خدمتتان. قدمت آقاجان، قدمت! کهنگی همیشه هم بد نیست. هر چی قدیمیتر، اصیلتر. مثل ما. مثل ایران. با ریشه!» سر تکان داد و اشاره کرد صندلی را کنار درخت بگذارد و جلوی آن نباشد. صدایش را صاف کرد و ادامه داد: «بله آقاجان. عرضم خدمتتان. نباید پشت بکنیم به چیزهای اصیل و باقدمت و باریشه.»
نفس عمیقی کشید و روی صندلی نشست. مثل همیشه سینه جلو داد و دستها را روی عصایش گذاشت و به جلو خیره شد. هر چند لحظه یکبار برمیگشت و به درخت کهنسال نگاهی میانداخت و سر تکان میداد. انگار درخت را تازه یافته بود و نگهبان درخت شده بود. چند دقیقه بعد ماشین صوت رسید و یک دفعه میدان پر از مرد و زن و بچه شد. انگار همه این آدمها منتظر این ماشین بودند تا خودشان را پرچم بهدست به میدان برسانند. از لابهلای جمعیت پسری حدودا سی ساله نزدیک آقای ملکی شد و به خیال اینکه پیرمرد گوشهایش سنگین است فریاد زد: «آقا کفش هم واکس میزنیمها.» مکث پیرمرد را که دید خواست خم شود کفشهایش را از پا در بیاورد که با اخم پیرمرد مواجه شد. آقای ملکی عصایش را که تکیه-گاهش بود کمی حرکت داد و پسر را از خودش دور کرد. جوان سرش را از کفشهای پیرمرد بالا آورد و پیشانیش را خاراند و گفت: «دماغ سوخته آقا. کفشهای شما چرم خالصه.» رفت سراغ مرد میانسالی که به موتورش تکیه داده بود و پرچم بزرگی را توی هوا میچرخاند. مرد همینطور که همراه جمعیت سرود را همخوانی میکرد کفشهایش را از پا کند و سمت پسر هل داد. پسر «دمت گرمی» گفت و رفت سمت بساطش.
در نظم همخوانی سرود کمی اختلال افتاد و صداها بالا و پایین میشد. ولی چیزی از رقص پرچمها توی هوا کم نشد. ولوله¬ای توی جمعیت افتاد که از طرف تلویزیون آمدهاند برای مصاحبه. کمی بعد برای گزارشگر و فیلمبردار همراهش کوچه باز کردند تا کنار درخت کهنسال مستقر شوند. پیرمرد سعی میکرد شلوغی و ازدحامی که به خاطر حضور گزارشگر درست شده بود را تحمل کند. بیتفاوت روی صندلی نشسته بود و به جمعیت زل زده بود. هر کدام از پسرها و دخترهای توی میدان او را یاد نوههای خودش میانداخت که یکی استرالیا دامپزشکی میخواند و یکی در لهستان دانشجوی پزشکی بود. دلش برایشان تنگ شده بود. اگر با جنگ پروازها مختل نشده بود عید نوروز با دخترش میرفت دیدن نوهها. با یاد آوردن پرواز و فرودگاه دوباره یاد برنامه تلویزیونی چند روز پیش افتاد. همان که او را وادار کرده بود این چند شب علیرغم اینکه وقت خواب و استراحتش بود صندلیش را بردارد و بیاید گوشهای از میدان بنشیند. حالا علاوه بر همهمه و سروصدای آدمها، صدای گزارشگر که فقط چند متر با او فاصله داشت از طریق مانیتورهای توی میدان پخش میشد.
«بینندگان عزیز، امشب به یک میدان دیگر از تهران بزرگ آمدیم تا از مردم مبعوث شده گزارش بگیریم و ایران مقتدر را به جهانیان نشان دهیم…»
توی فکر و خیال خودش بود که یک دفعه چوب پرچم دختربچهای کلاهش را به زمین انداخت. اخمهای پیرمرد رفت توی هم و نفسهای عمیق کشید. مرد میانسال که کنار موتورش ایستاده بود تند کلاه را از زمین برداشت و با آستین پاک کرد و دودستی تقدیم پیرمرد کرد. آقای ملکی تشکر کرد و خاک کلاه را با چند فوت گرفت و گذاشت روی سرش. حضور گزارشگر و افتادن کلاه تنظیماتش را بهم ریخته بود. روی صندلی جابجا شد و لبهایش را گزید. در همین حین گزارشگر و فیلمبردار نزدیک شدند. گزارشگر با احترام گفت: «پدرجان. مصاحبه میکنید؟»
آقای ملکی صدایش را صاف کرد و در حالیکه سرش را بالا گرفته و دستهایش را به عصا تکیه داده بود گفت: «عرضم خدمتتان، اگر به گمانتان باشد که بنده برای کسی شعار بدهم خیر. بنده فقط از ایران میگم.» گزارشگر که سعی میکرد نزدیکتر بیاید تا صدای پیرمرد را از میان شلوغی و ازدحام بشنود حرف آقای ملکی را با سر تایید کرد و با عجله گفت: «بله بله پدرجان. ما احساستون رو میخواهیم به مردم ایران و جهان نشون بدیم. به قول معروف هر چه دل تنگتان میخواد بگین.»
آقای ملکی صدایش را چند بار صاف کرد و حجم زیادی هوا از دهانش بیرون داد و گفت: «عرضم خدمتتان. شما از نوه من کمی بزرگتر هستید. شما نبودید آن روزها که ما با چنگ و دندان ایران را میساختیم. بنده بازنشسته وزارت نفت هستم. ما جان کندیم تا پالایشگاه بسازیم. ما که میگم یعنی مهندسان ایرانی. توی گرمای جنوب با پول همین مردم پالایشگاه و تاسیسات ساختند. عرضم خدمتتان چند شب قبل از ماهواره دیدم که ترامپ را به بمباران تاسیسات و زیرساختها تشویق میکردند. چند تا به اصطلاح کارشناس توی این شبکههای خارجی از این بمباران شادی میکردند. وقتی دیدم خونم به جوش اومد.» آقای ملکی به اینجا که رسید کمی نفس گرفت و آب دهانش را فرو داد و از جا بلند شد. عصایش را سمت درخت کهنسال و پلاک روی تنه درخت گرفت و ادامه داد: «عرضم خدمتتان شاید من و این درخت همسن باشیم. اگر کسی بخواهد چپ نگاهش کند این مغازهدارها و اهالی این کوچه و خیابان خونشان به جوش میاد. لحظه ای نمیتونن تاب بیارن. چون ریشه داره توی زمین. منم همینطور. این همه سال اهل شعار و این شلوغبازیها و تظاهرات نبودم. یک بار هم به خیابان نیامدم. ولی وقتی پای پلها و پالایشگاه و تاسیسات نفتی و گازی وسط باشه…» آقای ملکی به اینجا که رسید با هر کلمه عصایش را به سنگفرش خیابان میزد. بعد از دقایقی تمام مانیتورهای میدان پیرمرد را نشان میداد که با عصا سمت درخت را نشان گرفته و میگوید: «عرضم خدمتتان. نیامدم برای کسی هورا بکشم. به این درخت قسم، آمدم تا پای سندی را امضا کنم که رویش نوشته: اینجا ایران است؛ ملک مشاع ما.»
✍ به قلم طاهره مشایخ، نویسنده








