به گزارش متادخت، کتاب «آخرین دختر»، به قلم جنا کراجسکی و نادیا مراد، روایت زندگی زنی از جامعه ایزدیهای شمال عراق است؛ نمونهای تکاندهنده و واقعی از مواجهه زنان با خشونت سازمانیافته و تبعیض جنسیتی در چارچوب بحرانهای جنگی. این اثر، بیش از آنکه صرفاً یک خاطره یا روایت شخصی باشد، یک سند اجتماعی و تاریخی است که به ما این امکان را میدهد تا ساختارهای قدرت و جنسیت را در شرایط بحرانی تحلیل کنیم.
بدن، هویت و میدان نبرد قدرت
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، آشکار کردن تجربه زنان در جنگ و اسارت است. نادیا مراد که خود شخصیت اصلی این کتاب است، نه تنها قربانی نسلکشی و خشونت جنسی داعش است، بلکه نماینده هزاران زن و دختر ایزدی است که هویت، امنیت و بدنشان به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شده است. کتاب به شکل مستقیم و بدون پردهپوشی به خشونتهای جسمی و روانی میپردازد، اما مهمتر از آن، تجربه بازسازی هویت و مبارزه اجتماعی پس از بحران را نیز به تصویر میکشد. این وجه از کتاب برای تحلیلگران بسیار ارزشمند است، زیرا نشان میدهد چگونه زنان میتوانند از موقعیتهای اسارت و قربانی شدن به کنشگری و صدای اجتماعی بدل شوند.
داعش به عنوان یک سیستم سلطه، زنان ایزدی را نه صرفاً به عنوان ابزار جنسی، بلکه به مثابه یک «نماد فرهنگی» هدف قرار داد؛ اقدامی که نشان میدهد در خشونتهای جمعی، بدن زنان همیشه محل تصادم قدرت و هویت فرهنگی است. مراد، با روایت تجربه شخصی خود، نشان میدهد که چگونه زنان، حتی در بدترین شرایط، امکان مقاومت و بازیابی خود را دارند. کتاب فرصتی است برای مطالعه رابطه میان جنسیت، خشونت ساختاری و مقاومت اجتماعی.
شخصیت نادیا مراد، نمونهای زنده از زنانگی در شرایط بحران است. برخلاف بسیاری از روایتهای کلیشهای که زنان قربانی را منفعل نشان میدهند، مراد شخصیت فعالی دارد: او نه تنها برای بقا مبارزه میکند، بلکه پس از فرار، به یک فعال حقوق بشر و صدای بینالمللی علیه خشونتهای جنسیتی تبدیل میشود. این تحول نشان میدهد تجربه قربانی شدن میتواند مبنایی برای قدرت اجتماعی و کنشگری زنان شود.
کتاب همچنین زنجیره اثرات خشونت سازمانیافته بر جامعه و ساختارهای فرهنگی را آشکار میکند. روایت نادیا مراد شبکهای از فشارهای خانوادگی، اجتماعی و سنتی را نشان میدهد که زنان را در چارچوبهای محدود قرار میدهد و خشونت را طبیعی جلوه میدهد. با این حال، حتی در چنین سیستمهای محدودی، زنان میتوانند با خلاقیت و مقاومت، بر محدودیتها غلبه کنند و صدای خود را به سطح جهانی برسانند.
بخشهایی از کتاب
خستگی از چهره همه ما مشخص بود. با تمام توانی که داشتیم، از صندلی جدا شدیم. ما اکثراً بیخواب بودیم و راه طولانی همه ما را کوفته کرده بود. قسمتهایی از بدن که ابوبتات لمس کرده بود، درد شدیدی داشت. اینکه ابوبتات از آزار جنسی ما دست بردارد، خیال خامی بود. او جلوی در ایستاده بود و با غیظ، همه ما را زیر نظر گرفته بود.
ما به صف از اتوبوس پیاده شدیم و دارو ندارمان را محکم در دستانمان گرفته بودیم. راه ورود ما به خانه از پارکینگ بود. پیش از این، چنین خانه زیبایی ندیده بودم. خانهای که اتاقهای بزرگی داشت؛ همهجای آن فرش انداخته بودند و مبل داشت. آنقدر بزرگ بود که شش خانوار میتوانستند در آن زندگی کنند. در روستای ما حتی احمد جاسو، که کدخدا بود، چنین خانهای نداشت.
فرشها و ساعتهای دیواری اتاقها هم بسیار چشمنواز بودند. در دست یکی از داعشیها لیوانی بود که عکس خانوادگی روی آن چاپ شده بود. در آن زمان دوست داشتم بدانم مالک خانه کجاست و داعش چه بلایی سرش آورده است.
نیروهای داعش در همهجای خانه بودند. همه لباس فرم پوشیده بودند و بیسیمهایشان لحظهای ساکت نمیماند. دختران در سه اتاق جدا تقسیم شدند که هر اتاق به یک پاگرد منتهی میشد. اتاقها قابل رؤیت بودند. اضطراب و نگرانی در چهره تمام زنان مشخص بود؛ زنانی که در جستوجوی عزیزان گمشده خود بودند، کسانی که جدا از آنها در اتوبوسهای دیگر افتاده بودند.
ما در اتاقی چسبیده به هم نشسته بودیم و اتاق از جمعیت شلوغ بود. هرچند خستگی توانی برای ما نگذاشته بود، اما خواب به چشم هیچکس نمیآمد. اتاقی که ما در آن بودیم، دو پنجره کوچک داشت که پردههای آن نیز انداخته شده بود. خوش شانسی ما در آن موقع این بود که کولر آبیای روی میزی وجود داشت؛ از همان کولرهای بزرگ و ارزانقیمتی که در سراسر عراق دیده میشد. کولر هوا را تهویه میکرد و نفس کشیدن برای ما آسانتر میشد.
در اتاق هیچ مبل و اثاثیهای وجود نداشت، فقط چند تشک بود که به دیوار تکیه داده شده بود. از دستشوییهای هال نیز بوی تهوعآوری بیرون میزد. یکی از دختران مکالمه دو داعشی را شنید و علت گرفتگی چاه را فهمیده بود. او میگفت که قبلاً دختری که اینجا بوده، گوشی تلفن خود را داخل چاه انداخته و سیفون را کشیده است. تپهای از روسری در کنار درِ دستشویی وجود داشت؛ از همان روسریهای زیبا و رنگارنگی که ما هم در سولاق جا گذاشته بودیم.
بعد از آرام شدن جو اتاق، یکی از داعشیان به نزد من آمد و گفت: «تو! زود باش، با من بیا.»
من چارهای نداشتم و به دنبال او رفتم. کاترین دستانش را دور کمر من حلقه کرده بود و نمیگذاشت بروم. او مدام میگفت: «نه، نرو!»
من نمیدانستم در سر آن داعشی چه میگذرد، اما اگر هم نمیرفتم، آنها مرا با زور با خود میبردند…








