گزارش متادخت، اولین بار وقتی متوجه مشکل شد که دید سه نفر بالای سر یک نوزاد ایستادهاند و هیچکدام کاری انجام نمیدهند. یکی به رنگ پوست نگاه میکرد، یکی به نفس و یکی منتظر دستور پزشک است؛ نوزاد همانجا در انتظار مرگ بود، اما انگار کسی نمیخواست کاری بکند.
او دخالت نکرد. نه آنکه نمیدانست چکار باید بکند، بلکه میخواست مطمئن شود آنچه میبیند، استثنا نیست! چند ثانیه بعد یکی از پزشکها دستور داد و تازه پرستار نوزاد را برداشت و کودک به گریه افتاد. اما سوالی مثل پتک بر سر ویرجینیا کوبیده شد: چرا روندها اینقدر کند هستند؟؟؟
در هفتههای بعد، او عمداً خودش را عقب میکشید و فقط نگاه میکرد. در شیفتهای مختلف، با تیمهای مختلف، یک الگوی مشترک دائم تکرار میشد. تصمیمهایی که دیر اتفاق میافتاد، نه ازسر ناتوانی، بلکه هرکس منتظر نشانهای بود که از نظر خودش مهمتربه نظر میرسید و این عدم دستور کار مشترک گاها کار دست نوزاد و مادر میداد.
آپگار تصمییم گرفت مشاهداتش را در خصوص رفتار همکارانش ثبت کند. چه چیزی باعث مکث میشود؟ چه کسی منتظر چه کسی است؟ کجا همه همزمان نگاه میکنند و کجا نگاهها از هم جدا میشود؟ و بهتدریج مطمئن شد که مشکل اصلی دانش نیست؛ هماهنگی است!
او از همان ابزارهایی استفاده کرد که در بخش بیهوشی بیمارستان یادگرفته بود و به آنها عادت داشت: مشاهده قابل تکرار، حذف متغیرهای اضافی و سادهسازی تصمیم. بهجای اینکه بطور کلی بپرسد «نوزاد حالش خوب است یا نه؟»، سؤال را به چیزهایی که میشد همان لحظه دید، خرد کرد. علائمی که نیاز به تفسیر نداشتند: رنگ پوست، ضربان قلب، واکنش به تحریک، تون عضلانی و تنفس.
وقتی فهرست اولیهاش کامل شد، آن را روی کاغذ کوچکی نوشت و بهعنوان ابزار شخصی کار در جیبش گذاشت؛ و در اتاق زایمان، قبل از هر اقدام برای نظم دادن به فکرش، نگاهی به آن میانداخت.
همکارانش کمکم متوجه تفاوتها شدند؛ سرعت تصمیمهای ویرجینیا آنها را به وجد میآورد. وقتی بقیه هنوز در حال بحث بودند، او وارد مرحله بعد شده بود، این موضوع ابتدا سوءتفاهم ایجاد کرد. بعضیها فکر کردند او عجول و بعضیها میگفتند بیش از حد به خودش مطمئن است؛ اما نتیجهها قابل انکار نبودند!
پرستارها تقلید را شروع کردند. نه صرفا از روی علاقه به روش او، بلکه چون کارشان راحتتر میشد. وقتی شیفت شلوغ بود و زمان کم، داشتن یک چارچوب ساده به معنی حذف حدس و گمان بود. هیچکس در ابتدا اسم خاصی برایش نداشت. فقط میگفتند: «روشی که جواب میدهد»!
وقتی بالاخره ایده به جلسات رسمی رسید، دیگر صرفا یک نظریه نبود؛ یک عادت جاافتاده بود. مخالفها بیشتر نظر شخصی میدادند اما کسانی که در عمل از آن استفاده کرده بود، بهسختی میتوانست منکر مزیتهایش شوند.
اما آپگار خودش را درگیر دفاع نکرد؛ دفاع کردن یعنی ایستادن. او ترجیح میداد جلو برود. او مطمئن بود اگر روشش کار نمیکرد، کنار گذاشته میشد، اگر هم کار میکرد، راه خودش را پیدا میکرد.
در طول سالها، روش او به نام «نمره آپگار» شناخته شد. ولی او هرگز اهمیت اسمی آن را نمیدید. برای او، مهم نبود که همه بدانند چه کسی این فهرست را ساخته است؛ مهم این بود که هر نوزاد و هر دقیقه، فرصت یک تصمیم درست داشته باشد.
او هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، ولی هزاران کودک با همین رویکرد او زنده ماندند. تنها به خاطر یک چارچوب ساده که آدمها را مجبور میکرد درست نگاه کنند و سریع تصمیم بگیرند!
آخرین سالهای کاریاش، وقتی دیگر نه خستگی شبها و نه نگاههای عجیب همکاران اهمیتی داشته باشد، هنوز دفترچه را با خودش میبرد. هر بار که یک نوزاد تازه به دنیا میآمد، فقط نگاه و یادداشت میکرد و مسیر تصمیم را کوتاه میکرد. برای ویرجینیا آپگار، این کافی بود. او فقط میخواست کاری برای حرفه خود و عشقش به نوزدان کرده باشد!
پیوست:
ویرجینیا آپگار در سال ۱۹۰۹ در نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد و از کودکی علاقه ویژهای به علم و پزشکی داشت. پدرش که مخترع و پژوهشگر بود، تأثیر زیادی بر کنجکاوی و دقت او گذاشت. آپگار تحصیلات پزشکی خود را در دانشگاه کلمبیا آغاز کرد و ابتدا به جراحی گرایش داشت، اما بعدها به بیهوشی و مراقبت از نوزادان علاقهمند شد، حوزهای که در آن زمان، هنوز تخصصی و شناختهشده نبود.
زندگی تخصصی او
او یکی از نخستین زنان پزشک دانشگاه کلمبیا بود که با چالشهای جنسیتی و حرفهای زیادی روبهرو شد، اما توانست به مقام استادی تمام برسد و پژوهش و تدریس خود را ادامه دهد. تمرکز او بر سلامت نوزادان و مادران در طول زایمان بود و مشاهده کرد که مرگ نوزادان اغلب ناشی از تصمیمهای ناهماهنگ در دقایق اولیه پس از تولد است. این تجربه منجر به طراحی «نمره آپگار» شد، روشی ساده برای ارزیابی وضعیت نوزاد با پنج شاخص: رنگ پوست، ضربان قلب، واکنش به تحریک، تون عضلانی و تنفس.
آپگار همچنین با بنیاد March of Dimes همکاری کرد و برای پیشگیری از ناهنجاریهای مادرزادی فعالیت گستردهای داشت. او هیچگاه ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، اما آثارش جان هزاران کودک را نجات داد.
ویرجینیا آپگار در سال ۱۹۷۴ درگذشت، اما میراث او همچنان زنده است. نمرهای که او طراحی کرد، هنوز در سراسر جهان به عنوان ابزاری استاندارد در پزشکی نوزادان استفاده میشود و شخصیت او نمونهای برجسته از تأثیر فرد بر سلامت عمومی و پزشکی نوین است.








