به گزارش متادخت، اعظم مثل همیشه نبود. صورتش گرفته بود و آنقدر خودش را مشغول کار نشان میداد که کسی جرئت نمیکرد با او حرف بزند. میشناختمش؛ چند سالی بود که همکارم بود. مطمئن بودم چیزی شده و به قول خودش ذهنش «گیرپاچ کرده» که هیچ حرفی نمیزند. گزارشی را که یک ساعت پیش تحویلم داده بود، برداشتم و راه افتادم سمت میزش. حتی متوجه حضورم نشد. گزارش را روی میزش که گذاشتم، تازه سرش را بلند کرد و نگاهم کرد.
• چته اعظم؟ یه نگاه به گزارشی که نوشتی بنداز. یه تازهکار هم همچین چیزی رو تحویل نمیده.
عینکش را روی صورتش جابخ جا کرد و بعد با آرامش گفت:
• مگه چه موردی داره؟ بده ببینم.
خیره شده بود به برگهها، ولی مطمئن بودم فکرش جای دیگری است. دستم را روی برگهها گذاشتم. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
• بیا حرف بزنیم اعظم. تا مغزت رو خالی نکنی، کاری از پیش نمیبری.
بالاخره وا داد. از پشت میزش بلند شد و روبهرویم ایستاد. صدایش را پایین آورد تا بقیه حرفهایش را نشنوند.
• ایراندخت، بیچاره شدیم. خواهرم میخواد طلاق بگیره. چند وقتی هست وسایلش رو جمع کرده، اومده خونه مامانم. اولش فکر کردیم زن و شوهرن دیگه؛ با هم دعوا کردن، دو روز دیگه آشتی میکنن. چند روز شد، چند ماه. حالا دیروز فهمیدیم شوهرش رفته دادخواست طلاق داده. وکیلش هم زنگ زد، گفت حسام حضانت بچهش رو هم میخواد. از دیروز خونه ما شده ماتمکده. اکرم دائم داره گریه میکنه، مامانم هم بدتر از اون. من موندم حالا باید چیکار کنم. میدونی میخواد با گرفتن بچه یه کاری کنه که اکرم حق و حقوقش رو ببخشه.
به فکر فرو رفتم. لبه مبل نشستم. به خودم فکر کردم، به امیرمحمد، به آوا، به حضانت بچهها که حتی حاضر نبودم لحظهای از من جدا شوند.
• ایراندخت، چیکار کنیم حالا؟ من الان نگرانم. تو میدونی میتونه این کار رو بکنه یا نه؟
چیزهایی میدانستم. حضانت پسر از هفتسالگی با پدرش بود، مگر در شرایط خاص که به نظر میرسید حسام آن شرایط خاص را نداشت و میتوانست حضانت پسرش را بگیرد.
• باید با یه وکیل صحبت کنید. بیگدار به آب نزنید. با ماتم گرفتن هم چیزی درست نمیشه.
• آخه این درست نیست. مادر مگه چه گناهی کرده؟ اصلاً چرا اسلام…
دستم را بالا آوردم تا حرفش را متوقف کنم.
• ببین اعظم جان، شرایط همهی زنها مثل هم نیست. الان تا جایی که یادمه خواهرت خانهدار بود. اگر حضانت پسرش رو بگیره، میتونه از پس خرج و مخارجش بربیاد؟ فکر اینو کرده؟ اگر بخواد ازدواج کنه، چه شرایطی به وجود میاد؟ من فکر میکنم اینکه حضانت بچه با کی باشه، باید بر اساس این باشه که کی بهتر میتونه شرایط مناسبتری مهیا کنه. من الان شرایط شما رو درک میکنم. حتی فکر اینکه یه لحظه بچههام نخوان پیشم باشن، برام قابل تحمل نیست. ولی از اون طرف چیزهای دیگهای هم به ذهنم میرسه. بازم فکر میکنم بهتره با وکیل مشورت کنید.
حالا دیگر هر دو تمرکز نداشتیم. راه افتادم سمت میز خودم. کمی به گلدان حسنیوسف آب دادم؛ دست و دلم به کار نمیرفت. کاش زودتر ساعت کاری تمام میشد.

چند روزی بهخاطر تعطیلات سرکار نرفتیم. هربار دلم میخواست به اعظم زنگ بزنم، اما فرصت نمیشد. امیرمحمد هم دندانش درد میکرد و همین شده بود قوز بالا قوز. مگر میشد در تعطیلات دکتر پیدا کرد؟
ساعت ده شب بود که بالاخره روی مبل آرام گرفتم. آوا که دلش حسابی برایم سوخته بود، یک لیوان چای لبدوز و لبسوز برایم آورد. کنارم نشست، با سر به گوشی موبایل که روی میز بود اشاره کرد و گفت:
• نبودی، چند باری زنگ خورد. اعظم، همکارتون بود.
گوشی را در خانه جا گذاشته بودم. دلم میخواست چایم را بخورم و بخوابم، اما دلم راضی نمیشد. شاید کار واجبی داشت. گوشی را برداشتم و شماره اعظم را گرفتم. دو سه بوق که خورد، صدای اعظم در گوشم پیچید.
• سلام. کجایی دختر؟ دلم شور افتاد.
برایش از دنداندرد امیرعلی و نبود دکتر در تعطیلات گفتم. انگار من بیشتر از او نیاز به درد و دل داشتم. حرف که تمام شد، اکرم با آرامش خاصی گفت:
• ایراندخت، خواهرم با شوهرش آشتی کردن. رفتن سر خونه و زندگیشون. همه الان خیلی خوشحالن، مخصوصاً مادرم. ولی من ته دلم یه جوریه. اگر اکرم از اینکه حضانت پسرش رو ازش نگیرن نمیترسید، فکر نمیکنم برمیگشت. یعنی الان انگار که خودش رو فدا کرده. من دارم فکر میکنم اینکه بچهدار نمیشم، خیلی چیز بدی هم نیست. حداقلش اینه که انقدر نگران قوانینی نیستم که به نفعم نیست.
جوابی برایش نداشتم. گوشی را پایین آوردم و چند لحظه به صفحه خاموشش خیره ماندم.
به اکرم فکر کردم؛ به زنی که شاید هنوز دلش میخواست زندگیاش را نجات بدهد، اما ترس از دست دادن پسرش، انتخاب را برایش سخت کرده بود. با خودم فکر کردم چقدر عجیب است؛ گاهی آدم برای نگه داشتن چیزی که بیشتر از هر چیز دوستش دارد، مجبور میشود از چیز دیگری بگذرد.
صدای اعظم هنوز در گوشم بود:
«اگر از حضانت بچهاش نمیترسید، فکر نمیکنم برمیگشت.»
چشمم دوباره به آوا افتاد. کنارم نشسته بود معلوم بود به چیزی فکر میکند، شاید بعضی ترسها آنقدر بزرگاند که آدم را وادار میکنند حتی درباره درستترین انتخاب زندگیاش هم شک کند.








