مقدمه
بهرام، معروف به بهرام گور، پادشاه پنجم ساسانی، روزی برای شکار به نخجیرگاه رفت. در آنجا با چوپانی روبهرو شد. چوپان که از ترس برای نجات گوسفندانش میکوشید، گفت که صاحب این گله، ماهیار گوهرفروش است؛ مردی که دختری زیبا دارد و بسیار دلانگیز چنگ مینوازد. بهرام ترغیب شد تا دختر را ببیند و به همین دلیل، نشانی خانه ماهیار را از چوپان گرفت و راهی آنجا شد.

به گزارش متادخت، بهرام با آرامش و طمأنینه، اسبش را بهسوی سپاه راند. دلش میخواست زودتر به خانه ماهیار برسد. چون به سپاه رسید، رو به سپهسالار کرد و گفت:
– در همین حوالی منتظر من بمانید.
بهرام خرامان بهسوی خانه ماهیار حرکت کرد. چوپان گفته بود: «چون شبهنگام وارد دِه شوی و به خانه گوهرفروش نزدیک گردی، نوای چنگ دختر او را خواهی شنید.»
هوا تاریک شده بود که صدایی توجه بهرام را جلب کرد. گوشهایش را تیز کرد؛ صدای چنگ بود و چه دلنواز نواخته میشد.
بدو سرشبان گفت کای شهریار ز گیتی من آیم بدین مرغزار
همین گوسفندان گوهرفروش به دشت اندر آوردم از کوه دوش
توانگر خداوند این گوسفند بپیچد همی از نهیب گزند
به خروار با نامور گوهرست همان زر و سیمست و هم زیورست
ندارد جز از دختری چنگزن سر جعد زلفش شکن بر شکن
نخواهد جز از دست دختر نبید کسی مردم پیر ازین سان ندید
بهرام پشت در رسید و کلون در را کوبید. لحظهای نگذشته بود که در گشوده شد و کنیزکی ظاهر گشت و از او نام و نشانش را پرسید. بهرام پاسخ داد:
– قصد شکار داشتم که پای اسبم آسیب دید و دیگر قادر نیست با من همراه شود. اگر اسب را با لگام زرینش در این آبادی رها سازم، بیشک او را خواهند دزدید. رخصت میخواهم که داخل شوم.
کنیزک چون لباسهای فاخر بهرام را دید، درنگ نکرد و رفت تا از ماهیار اجازه ورود مهمان را بگیرد. صاحبخانه رخصت داد. بهرام داخل خانه شد و چشمش به دختری زیبا افتاد که چنگی در دست داشت؛ هرچه چوپان گفته بود راست بود. لبخندی بر لبان بهرام نشست. ماهیار دستور داد از مهمان تازهرسیده پذیرایی کنند و سپس خود در کنارش نشست و پرسید:
– نام و نشانت چیست، ای جوانمرد؟
بهرام که قصد افشا کردن نام و مقام خود را نداشت گفت: «من گشسب، سردار سپاه بهرامم!»
ماهیار از اینکه مهمانی بلندپایه به خانهاش آمده بود، شادمان شد. بهرام رو به سوی او کرد و گفت:
– نوای زیبای چنگ مرا به سوی خانه شما کشاند.
– دخترم، آرزو، چنگنوازی دلآراست. اندکی صبر کن تا او را نزد تو بیاورم تا برایت بنوازد.
فراوان بخندید زو شهریار بدو گفت نامم گشسپ سوار
من ایدر به آواز چنگ آمدم نه از بهر جای درنگ آمدم
بدو میزبان گفت کاین دخترم همی به آسمان اندر آرد سرم
همو میگسارست و هم چنگزن همان چامه گویست و لشکر شکن
دلارام را آرزو نام بود همو میگسار و دلارام بود
به سرو سهی گفت بردار چنگ به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ

اندکی بعد آرزو خرامان و دلربا وارد مجلس شد. چون نگاهش به بهرام افتاد، تپشهای قلبش فزونی گرفت. در کنار بهرام نشست و گفت:
– ای رهگذر، تو به شهریار میمانی. اینجا را خانه خود بدان و پدرم را میزبان و گنجور خویش بشمار. سرت به سلامت.
سپس چنگ را به دست گرفت و نواختن آغاز کرد. بهرام چشمانش را فروبست تا نوای چنگ در جانش بنشیند. هرچه آرزو بیشتر مینواخت، احساس میکرد دلباختگیاش به مهمان جوان افزونتر میشود؛ پس زبان به مدح او گشود. سخنان آرزو دل بهرام را ربود و در جانش نشست.
چون سخنان آرزو به پایان رسید، بهرام رو به ماهیار کرد و گفت:
– دخترت را به رسم آیین و دین به ازدواج من درآور.
ماهیار رو به آرزو کرد تا پاسخ او را بداند. رخساره آرزو گواه مهر و علاقهاش به مهمان جوان بود. پس پدر، خواسته بهرام را پذیرفت و گفت:
– امشب را مهمان ما باش. دستور خواهم داد سرایی برای استراحتت مهیا کنند. بامداد، بزرگان را برای این وصلت فراخواهم خواند.
به مهمان چنین گفت کای شاهفش بلنداختر و یکدل و کینهکش
کسی کو ندیدست بهرام را خنیده سوار دلارام را
نگه کرد باید به روی تو بس جز او را نمانی ز لشکر به کس
میانت چو غروست و بالا چو سرو خرامان شده سرو همچون تذرو
به دل نره شیر و به تن ژنده پیل بناورد خشت افگنی بر دو میل
رخانت به گلنار ماند درست تو گویی به می برگ گل را بشست
دو بازو به کردار ران هیون به پای اندر آری که بیستون
تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد ندید و نبیند به روز نبرد
تن آرزو خاک پای تو باد همهساله زنده برای تو باد
جهاندار ازان چامه و چنگ اوی ز دیدار و بالا و آهنگ اوی

بهرام اما چنان شیفته آرزو شده بود که بیتاب و بیصبر، توان انتظار تا سحرگاه را نداشت. پس رو به ماهیار کرد و گفت:
– من شبانه خواستار وصل با دختر تو هستم.
ماهیار که اشتیاق بهرام را دید، لحظهای تأمل کرد و از آرزو خواست نظرش را بیان کند. آرزو با شرم رو به پدر کرد و گفت:
– آری، پدر! من او را مانند جان و دیده دوست دارم.
ماهیار که علاقه آن دو را دید، شبانه پیوند زناشوییشان را اعلام کرد. سحرگاه، لشگریان بهرام به سمت خانه ماهیار آمدند و نشان بهرامشاه را از او طلب کردند. آنگاه ماهیار پی برد که دخترش به وصل شاه ایران رسیده است!
چنین گفت با دخترش آرزوی پسندیدی او را به گفتار و خوی
بدو گفت آری پسنده ام به جان و به دل هست چون دیده ان
در همین هنگام آرزو در اتاقش نشسته بود که ماهیار آمد و با هیجان به دخترش گفت:
– کسی که دیشب با او پیوند زناشویی بستی، بهرام، پادشاه ایران بود.
چشمان آرزو از شادی برق زد. ماهیار که دست و پایش را گم کرده بود، گفت:
– برخیز، لباسی آراسته بپوش. به غلامان گفتهام سه گوهر ارزشمند را آماده کنند تا به محضر شاه بروی.

آرزو دستورات پدر را اجرا کرد و وارد سرای بهرام شد. بهرام با دیدن او لبخند زد. آرزو تعظیم کرد و سه گوهر را پیشکش شاه نمود. بهرام برخاست، دست همسرش را گرفت و گفت:
– چهرهی زیبا و چنگ دلنوازت برای من بس است. دستور دادهام کنیزان تو را برای رفتن به کاخ همراهی کنند.
بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی
برفت آرزو با می و با نثار پرستنده با تاج و با گوشوار
دو تا گشت و اندر زمین بوس داد بخندید زو شاه و برگشت شاد
بدو گفت شاه این کجا داشتی مرا مست کردی و بگذاشتی
همان چامه و چنگ ما را بس است نثار زنان بهر دیگر کس است
به قلم مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده








