به گزارش متادخت، موضوع حجاب و عفاف یکی از موضوعات پردامنهای است که حوزههای مختلف فرهنگی، دینی، اجتماعی و سیاسی از منظرهای مختلفی به آن پرداختهاند. نگریستن به هر کدام از این منظرها، حکایت از پیچیده شدن یکی از مترقیترین قوانین الهی را دارد؛ بهگونهای که موجب به وجود آمدن تفسیرهای گوناگونی از این واجب شرعی شده است. یکی از این منظرها تفکیک حجاب از عفاف است؛ به این معنا که عفاف، گستره وسیعتری از پوشش با لفظ عرفی حجاب را هم برای زن و هم برای مرد در برمیگیرد. چنین دیدگاهی محفل ادبی «سرای سیندخت» را به فکر نوشتن روایتهایی با موضوع حریم و حیا واداشت. روایتهایی از دوازده نویسنده که در کتاب «برای دختران این آبادی» گردآوری شده است و جهانبینی متنوعی را از عفاف که یکی از آنها حریم و حیا است به پیش چشم خواننده نشانده است. نویسندگان این مجموعه با توجه به تجربه زیسته خود در این زمینه، روایتهایی را پدید آوردهاند که قابلیت شمول برای هر یک از زنان و مردان این سرزمین را دارد. عمومیتی که موجب شده هر خواننده با هر روایت، به فراخور زندگی خود، همذاتپنداری کند و بخشی از زیست دارای حریم خود را در آینه این روایتها ببیند.
این کتاب که به همت نشر مهرستان در 144 صفحه و در سال 1403 منتشر شده است روایت زنانی است که برای حفظ هویت زنانه خود نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر صدا داشتهاند. صدایی که نه تنها به گوش زنان ایرانی بلکه به گوش بسیاری از زنان آزاده این دنیا آشناست.
در این روایتها «فیروزه خراسانی» از «اتاق سفیدی» میگوید که دغدغه حریم در آن، بیش از هر چیزی اولویت دارد و «معصومه صفاییراد» برای هویت خود صدای «من هندی نیستم» را به گوش مخاطب میرساند. «فریناز ربیعی» از روایت «زینب، آرزو، سارا» پرده برمیدارد گویی که هر کدام از ما زینب و آرزو و سارا هستیم؛ و «سپیده اشرفی» با «کی توی دستهای من ها میکند؟» روی دیگری از حریم و حیا را نشانمان میدهد. «سمیه عالمی» در «مرغ دریایی» پروازمان میدهد به جهانی که فقط تجربه زیسته راوی نیست و میتواند زیست هر یک از مخاطبان را ولو به شمایلی دیگر اما در همین قالب شامل شود. «طاهره مشایخ» در «کارت پرواز» نگاه دیگری از عفاف را به ما ارائه میدهد و «سمیه خوانساری» با «سقوط یک فرشته» صفحه دیگری از این موضوع را برایمان میگشاید. «شیرین هزارجریبی» از «زخم» میگوید و «فائضه غفارحدادی» از «چشمهایش» فراتر از مرزها. «حباب» «مریم صفدری» میترکد و در «دیوانگی» طوری درگیر فضا میشویم که گویا خود آن را تجربه کردهایم. در روایت «مریم دوستمحمدیان» نیز از «آشنا»هایی میخوانیم که به خاطر انتخابهایشان «غریبه» میشوند و در همه اینها تصویر زن ایرانی را میبینیم که در موضوع عفاف، مطالبهگر است و نه پاسخگو.
بخشی از کتاب
تا همین چند ساعت قبل، به خیال خودم داشتم همه چیز را برای برگشتن و برنگشتنم به خانه آماده میکردم. اگر برمیگشتم که درد بخیهها و زخمها نمیگذاشت تا مدتها زنیّت کنم برای خانه و زندگیام و اگر برنمیگشتم اهالی خانهای که گرفتار رفتن عزیزی شده بودند باید روزهای اول نبودنم را راحتتر از سر میگذراندند. تمام ملافهها و پردهها را شستم. لباسها را اتو کردم. کابینتها را پالودم و تاریخ مصرف خوراکیها را بهروز کردم؛ حتی خاک گلدانها را هوادهی کردم و آبشان دادم مبادا چند روز اول نبودنم زمانی که همه درگیر حلوا و شام مهمانهای از دور آمدهاند، خشک شوند. اعتراف میکنم درست همان لحظههایی که برای مرگ آماده میشدم حس کردم چقدر زندگی را دوست دارم. چقدر دلم میخواهد به خاطر داشتنش بجنگم و بمانم برای بچههایم.
«هیچ کس برای بچه مادر نمیشود» دائم توی سرم تاب میخورد و من را گره میداد به بند زندگیام که فرسوده و نخکششده به نظر میآمد. دلم برای همه چیز خانه تنگ میشد، حتی آن باریکه نوری که حدود ساعت ده از حیاط، روی فرشهای خشتی و کرمرنگ پذیرایی میافتاد و من دزدکی از گلهای نوردوستم، برای سفید نشدن فرشها، مقابلش پرده سفید میکشیدم. آن لحظهها هیچ دلم نمیخواست چند روز بعد، از بالا به همه چیز دنیا و خانهام نگاه کنم.
کم میشود بین حرفهایی که آدمها میزنند با آن چه که عمل میکنند نسبت دقیق و معناداری باشد. شاید متهورانه است؛ اما این روزها اصلاً نمیشود. آن روزی که درد، دمار از روزگار من درآورده بود از آن وقتهایی بود که بین حرف آدمها و عملشان هیچ شباهتی نبود؛ جز آنهایی که کیمیا شدهاند.








