به گزارش متادخت، نشسته بودیم دور میز شام. مادر هر لحظه به بهانهای از جایش بلند میشد، عادت کرده بودیم؛ با آنکه پادردش شدید بود، ولی آرام و قرار نداشت. امیرعلی چندبار با چشم و ابرو اشاره کرد که چیزی بگو، ولی من میدانستم فایدهای ندارد. بالاخره کم آوردم و گفتم:
- مادرجون، همهچیز سر سفره هست، بشینید دورهم شام بخوریم. هرچی هم بخواید، من برم بیارم.
سرش را کمی کج کرد، طوری که کمپشتی موهایش به چشمم آمد و بعد، در حالیکه لبانش را به دندان میگرفت، گفت:
- بعدِ مدتها اومدید اینجا، بعدشم تو از کجا میدونی وسایل من کجاست؟
خواستم حرفی بزنم که یکباره انگشتش را در هوا بلند کرد و گفت:
- راستی، فخریخانم برام ترشی انبه آورده از جنوب، برم یه کم براتون بیارم؛ تنده، ولی خیلی خوشمزهست.
آه بلندی کشیدم و با ایما و اشاره به امیرعلی فهماندم که تلاشهای من بیفایده است. امیرمحمد که لوبیاپلو دوست نداشت، هر از چندگاهی یکی از لوبیاهای بشقابش را توی بشقاب آوا میانداخت. به صورت آوا که نگاه کردم، مطمئن شدم صبرش لبریز شده و هر لحظه ممکن است آبروریزی کند.
وقتی مادر ظرف ترشی را سر میز گذاشت، یکباره توراندخت بیهوا و بدون هیچ مقدمهای گفت:
- من فردا وقت عمل گرفتم برای پیکرتراشی؛ گفتم بهتون بگم آماده باشید، یکی باید با من بیاد بیمارستان.
بعد طلبکارانه نگاهی به من انداخت و گفت:
- مادرجون که نمیتونه بیاد، تو باید مرخصی بگیری، آوا هم…
همه بهتزده بودند، حرفش را ادامه نداد. قاشق آقاجان میان دهان و بشقاب معطل بود. سعی کرد خودش را جمعوجور کند، سرفهای کرد و رویش را به سمت امیرعلی برگرداند و پرسید:
- آقا امیرعلی، این پیکرتراشی چیه؟
امیرعلی آماده بود توضیح دهد که آوا دستوپانشسته پرید وسط حرفشان و گفت:
- آقاجون، من براتون میگم، پیکرتراشی یه روش پزشکیه که با دستگاه، چربیهای اضافی بدن رو برمیدارن.
آقاجان به صندلی تکیه داد و گفت:
- یعنی میخواد لاغر بشه؟
بعد با تعجب به توراندخت نگاه کرد و گفت:
- این که چربی نداره!
بحث داشت به انحراف کشیده میشد، پس رو به توراندخت گفتم:
- فکر نمیکنی برای اطلاع دادن یکم دیره؟ اصلاً با پزشک مشورت کردی؟ مطمئنی نیاز به همچین عمل سنگینی داری؟
سر و گردنش را تابی داد و انگار طلبکار باشد، گفت:
- زودتر میگفتم که رایمنو میزدید. با یه پزشک خوب هم مشورت کردم…بهاره هست! همین بلاگر معروف خوشگله، پیشش پیکرتراشی کرده، خیلی هم راضیه. تازه چون از پیج بهاره رفتم، ده درصد تخفیف گرفتم.
مغزم سوت کشید. بهاره از کجا سروکلهاش پیدا شده بود؟ داشتم در میان بلاگرها دنبال بهاره میگشتم که صدای گریه مادر افکارم را پاره کرد:
- چرا اینطوری میکنی با خودت و من؟ یادت نمیاد سر عمل بینی کم مونده بود به هوش نیای؟ دختر، تو چرا انقدر سرخوشی؟
نالههای مادر تمام نشده بود که توران از سر میز بلند شد و گریهکنان، در حالیکه بلندبلند حرف میزد و به سمت اتاقش میرفت، گفت:
- شما فکر کردید من بچهام؟ باید برای هر کاری از شما اجازه بگیرم؟ بدن خودمه، اختیارشو دارم.
همه دست از خوردن غذا کشیده بودند. در این میان، امیرمحمد از همه خوشحالتر بود که از خوردن لوبیاپلو رهایی پیدا کرده بود.
کسی نتوانست توراندخت را منصرف کند، فردا وقتی رسیدیم جلوی درِ کلینیک، آقاجان با آنکه راضی نبود، همراهمان آمده بود تا فرم رضایت را امضا کند. به ساختمان دربوداغانی که روبهرویمان بود، اشاره کردم و گفتم:
- توران، اینجا که بیمارستان نیست!
بیتفاوت گوشیاش را از کیفش بیرون آورد و گفت:
- خب نباشه، کلینیکه دیگه. بهاره هم همینجا عمل کرده.
هر بار که اسم بهاره را میآورد، دلم میخواست خفهاش کنم.
- وای توراندخت، تو میخوای عمل به این مهمی رو اینجا انجام بدی! بگو که داری ما رو اذیت میکنی!
صفحه گوشیاش را جلوی صورتم گرفت و گفت:
- ببین، این پیج دکتره. همه عملهاشو همینجا انجام داده. ببین دخترا چه خوب و خوشهیکل شدن. تو هم یه فکری به حال خودت بکن، داری از ریخت و قیافه میافتی!
پیاده شد و در را برای آقاجان باز کرد و گفت:
- بفرمایید، آقاجون، بریم داخل.
چارهای نداشتم؛ توران وقتی میخواست کاری بکند، گوشش بدهکار حرف کسی نبود. وارد بهاصطلاح کلینیک شدیم. هر لحظه اضطرابم بیشتر میشد. کاش توران دست از این اینستاگردی برمیداشت و اینطور خودش و ما را در هچل نمیانداخت.
آقاجان با دستان لرزان در حال پر کردن رضایتنامه بود که ناگهان صدای فریاد بلندی از پایین شنیده شد؛ انگار کسی عربده میکشید و از پلهها بالا میآمد. لحظاتی نگذشته بود که مردی با ظاهر برافروخته وارد شد و فریاد کشید:
- این دکتر قلابی کجاست؟ میخوام دل و رودهشو بریزم بیرون، خواهر من رفته تو کما…
مرد همانطور فریاد میکشید و فحشهای منافی عفت عمومی حواله دکتر میکرد. هیچکس هم نمیتوانست جلویش را بگیرد. رنگ از رخ همه ما پریده بود. به زور آستین توران را کشیدم و گفتم:
- بیا بریم. الان میزنه همه رو ناکار میکنه.
توران اما آستینش را از دستم بیرون کشید و گفت:
- صبر کن، ببینم چی میگه.
از میان داد و قالهایش فهمیدیم که خواهرش چند روز پیش در همین کلینیک عمل کرده و دو سه روز اول مشکلی نداشته، اما دیشب حالش بد شده و به بیمارستان منتقلش کرده بودند. دکترها گفته بودند عفونت تمام بدنش را گرفته و حالا در کما بود.
آقاجان آرام خودکار را تحویل منشی داد و از کنار توراندخت رد شد و گفت:
- من راضی به این عمل نیستم، بریم.
این بار توران بدون آنکه حرفی بزند، سرش را پایین انداخت و دنبال آقاجان راه افتاد. دلم میخواست دست و پای مرد را ببوسم که اینطور ما را خلاص کرده بود. زیر لب برای خواهرش حمد شفا خواندم و دستافشان و پایکوبان از آن کلینیک کذایی خارج شدم.









