به گزارش متادخت، کتاب «تا روشنایی» نوشته زینت ابراهیم، روایتی است از دلِ زندانهای نیجریه. این اثر که با عنوان کامل «تا روشنایی: زنداننوشتِ همسر شیخ زکزاکی درباره نهضت اسلامی نیجریه» توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است، صرفاً یک خاطرهنگاری سیاسی نیست؛ بلکه شهادتی زنانه بر تاریخ معاصر نیجریه است. در این کتاب، صدای زنی را میشنویم که نه در حاشیه یک جنبش، بلکه در متن رنج و مقاومت ایستاده است؛ زنی که هم همسر رهبر یک جریان دینی ـ اجتماعی است و هم مادری داغدیده و هم زندانیای که تصمیم میگیرد تاریکی را ثبت کند تا شاید روزی به روشنایی برسد.
زنانهنوشتِ مقاومت؛ روایت از درون رنج
آنچه «تا روشنایی» را متمایز میکند، زاویه دید آن است. تاریخ جنبشها معمولاً با نام مردان شناخته میشود؛ رهبران، سخنرانیها، بازداشتها، سرکوبها. اما در این کتاب، تاریخ از چشم یک زن روایت میشود؛ زنی که نهتنها همسر شیخ ابراهیم زکزاکی است، بلکه خود بخشی از پیکره مبارزه است. زنی که جامعه نیز جایگاه او را پذیرفته است.
زینت ابراهیم در زندان مینویسد؛ در شرایطی که امنیت، سلامت و حتی آیندهاش در هالهای از ابهام است. او از فضای بازداشت، از فشارها، از نگرانی برای همسر و فرزندانش و از داغهایی میگوید که بر جانش نشستهاند. اما این روایت، صرفاً سوگنامه نیست. در لابهلای سطرها، زنی را میبینیم که هویت خود را مستقل از سایه همسر تعریف میکند؛ او انتخاب کرده بماند، همراهی کند و هزینه بدهد. همین «انتخاب آگاهانه» است که متن را به یک سند زنانه از عاملیت تبدیل میکند.
باید گفت «تا روشنایی» نمونهای مهم از ادبیات مقاومت است که نشان میدهد زنان در جنبشهای دینی و سیاسی، صرفاً نقشهای حمایتی ندارند؛ بلکه خود، حاملان معنا، حافظان حافظه تاریخی و روایتگران حقیقتاند. زینت ابراهیم با نوشتن، از حذف شدن سر باز میزند. او بهجای آنکه فقط موضوع خبرها باشد، به سوژه روایت تبدیل میشود.
از تاریکی تا روشنایی؛ ایمان، عشق و ایستادگی
اگر به عنوان کتاب دقت کنید استعارهای روشن دارد: حرکت از ظلمت به نور. اما این نور، ساده و ناگهانی به دست نمیآید. نویسنده، مسیر رسیدن به روشنایی را از دلِ فقدان و فشار ترسیم میکند. در متن، عشق هم حضوری پررنگ دارد؛ اما نه عشقی رمانتیک و بیهزینه، بلکه آزمودهشده در زندان و تهدید.
روایت رابطه او با شیخ زکزاکی، بیش از آنکه نمایش وابستگی باشد، نمایش همپیمانی است. او از لحظاتی مینویسد که باید میان امنیت شخصی و ماندن در مسیر مبارزه انتخاب کند. اینجاست که کتاب، برای خواننده امروز بهویژه زنان به پرسشی جدی بدل میشود: سهم من در تاریخ چیست؟ اگر در موقعیتی مشابه قرار بگیرم، آیا سکوت میکنم یا مینویسم؟
از این منظر، کتابی درباره حافظه است؛ حافظهای که نمیخواهد رنجها در سکوت دفن شوند. نویسنده با ثبت جزئیات، تلاش میکند روایت رسمی و سردِ سیاست را با تجربه زیسته یک زن کامل کند. به همین دلیل، متن حالوهوایی صمیمی، گاه دردناک و در عین حال امیدوارانه دارد. امیدی که نه از بیخبری، بلکه از ایمان و انتخاب آگاهانه برمیخیزد.
این کتاب برای زنان امروز چه در بسترهای دینی و چه در فضاهای اجتماعی پیامی روشن دارد: صدای خود را بنویسید. حتی اگر جهان نشنود، نوشتن، شکلی از بودن است. «تا روشنایی» یادآور میشود که تاریخ فقط در میدانها رقم نمیخورد؛ در خانهها و حتی در سلولهای انفرادی نیز نوشته میشود.
از نظر ادبی، متن حالوهوایی صمیمی و در عین حال تأملبرانگیز دارد. روایت خطی نیست که صرفاً از حادثهای به حادثهی دیگر برود؛ بلکه لایهمند است، آمیخته به احساس، خاطره و معنا. خواننده نهتنها با رویدادها، بلکه با درونِ نویسنده همراه میشود. این اثر از سطح یک نوشته گزارشی و تاریخی فراتر میرود. نثر اثر، آمیخته با بیان احساسی، تشبیهات روشن و تصویرسازیهای نمادین است؛ نویسنده با زبانی شاعرانه، درد و امید را در کنار هم مینشاند و از واژگان نور، ظلمت، زخم و ایمان برای ساختن تقابل معنایی میان رنج و رستگاری بهره میگیرد. تکرار واژههایی مانند «روشنایی» و «ایمان» نقش نمادین دارد و ریتمی درونی به متن میدهد. همین ویژگی باعث میشود خاطرات زندان، رنگی از ادب عرفانی و مقاومت زنانه به خود بگیرد؛ زبانی که نه صرفاً برای روایت، بلکه برای بازآفرینی تجربهی روحی و تبدیل رنج به معنا به کار رفته است.
بخشهایی از کتاب
من و فاطمه به زندان سُکُّتُو رفتیم. طوری وانمود کردیم که فاطمه مشکلی دارد و میخواهد از شیخ مشورت و راهنمایی بگیرد. بعد از ملاقات با ایشان، فاطمه از من عذرخواهی کرد و خواست آنها را تنها بگذارم تا با شیخ صحبت کند. من خداحافظی کردم و از محل ملاقات، کمی دور شدم. فاطمه تا شروع کرد به تعریفکردن خوابها و مسائلی که پیش آمده بود، شیخ به او گفت: «شما گفتید که میخواهید درباره خودتان حرف بزنید؛ اما این مسئله شخصی شما نیست. این مسئلهای بین من و زینت است؛ بنابراین او را صدا کنید که اینجا باشد.» من خیلی خجالت میکشیدم. وقتی فاطمه مرا صدا زد که نزد شیخ بروم، با شرم به آنجا رفتم. شیخ به من گفت: «اگر تمام زنهای عالم مقابل من رژه بروند، تا زمانی که شما در بین آنها باشید، فرد دیگری را برای ازدواج انتخاب نمیکنم…»








