به گزارش متادخت، در قلبِ هر جنگ، داستانی پنهان است؛ روایتی از زنانی که در کورانِ حوادث، نه تسلیم میشوند و نه فراموش میکنند. کتاب «زور جنگ به زنها نمیرسد» نوشته حسین شیخ الاسلام با پانزده روایت زنده و گیرا، پرده از این استقامتِ خاموش برمیدارد که هرکدام از زاویهای متفاوت به تجربه زن ایرانی در مواجهه با جنگ ۱۲روزه ایران و اسرائیل میپردازد و زندگی روزمره، خانه، مادری، دوستی، ترس، شجاعت و استمرار زیستن را در دل بحران دنبال میکند.
اینجا، جنگ نه فقط میدانِ نبرد، که صحنهی دلاوریهای زنانه است؛ جایی که عشق، قویتر از گلوله و امید، تابناکتر از شعلههای آتش عمل میکند. حسین شیخالاسلام با قلمی صمیمی و نگاهی سرشار از احترام، ما را با زنانی آشنا میکند که در دلِ سختترین شرایط، چگونه نورِ زندگی را روشن نگه میدارند.
هر روایت، قصهای است از تابآوری، از مهربانی در اوجِ سختی، و از زنانی که با ارادهای پولادین، ستونِ خانههای فرو ریخته و روحِ جامعهی از هم گسیختهاند. این کتاب، شرحِ لحظههایی است که زنان، با تمامِ وجود، به دنیا نشان میدهند که زورِ عشق و زندگی، همیشه از زورِ جنگ بیشتر است.
هر قصه ورود به یک خانه ایرانیست
مقدمهی کتاب با این انگاره عمیق آغاز میشود که اگرچه نخستین درگیریهای بشری میان مردان بود، اما از آن پس، زنان همواره نقش مرهمگذار را ایفا کردهاند تا زخمهای جنگ، رشته حیات را از هم نگسلد. معصومه آمیرزاده در این بخش، زن ایرانی را وارثِ میراثی طولانی از ایثار و صلابت میداند؛ از خدیجه، فاطمه و زینب گرفته تا سبندخت، زنان قیام تنباکو و مادران شهدا. او معتقد است زن ایرانی توانسته است خود را از دوگانهی کلیشهای «زن توسریخور» یا «زن اغواگر» رها کند و الگویی متفاوت ارائه دهد.
در روایت «خانهبان» اثر سمیه عالمی، زنی در تهران، میان دلبستگی عمیق به آشیانه خود و ضرورت سفر به شهری دیگر برای دیدار با مادرشوهر، در میانه جنگ سرگردان است. همزمان، او میزبان خانوادهای لبنانی است که از میان شعلههای جنگ از نبطیه به تهران گریختهاند و در تلاشاند در دل یک هتل، دوباره خانهای برای خود بسازند. نویسنده با پیوند دادن خاطرات کودکیاش در سوسنگرد و روایت زنان در سوریه و لبنان، به این نکته میرسد که زن در این جغرافیا، همواره میان ساختن خانهای نو و از دست دادن خانهی پیشین، در رفتوآمد و گذار است.
هدی حشمتیان در اثر «زنها و اسبها»، با به تصویر کشیدن سوگ در میانه فجایع میپردازد؛ زنی که در زلزله سرپلذهاب، همسر و فرزندش را در زیر آوار از دست داد و پس از آن، پیوندی عمیق با اسبی به نام «چیا» برقرار کرد. سالها بعد، با حملهی اسرائیل به کرمانشاه و بمباران اصطبلها در دهکدهی المپیک، چیا نیز زیر آوار میماند. این روایت، سوگ دوبارهی لیلا را در پی مرگ اسبش دنبال میکند و در عین حال، از پیوند میان زن، اسب و سرو سخن میگوید؛ موجوداتی که اگرچه در برابر سختیها خم میشوند، اما هرگز نمیشکنند و دوباره به چرخه زندگی بازمیگردند.
دیگر روایتهای کتاب نیز با تمرکز بر جزئیاتی چون تب، ترکش و خاطرات جمعی، به بدنهای زخمی و ریزهکاریهای زندگی در روزهای جنگ میپردازند. در نهایت، کتاب با استعارهای از «فهم همچون میوه»، تجربه جنگ و زنبودن را به بلوغ تدریجیِ درک میرساند؛ درکی که باید صبر کند، پوست بیندازد و در نهایت چیده شود.
«زور جنگ به زنها نمیرسد» دعوتی است به دیدنِ قدرتی که در سکوت و استقامتِ زنان نهفته است؛ یادآوریِ اینکه حتی در تاریکترین شبها، نورِ امید هرگز خاموش نمیشود.
بخشی از کتاب زور جنگ به زن ها نمیرسد را باهم بخوانیم:
امروز روز پانزدهم جنگ است، فقط سه روز از آتشبس گذشته؛ آتشبسی که کم از جنگ ندارد، مثل خامهای که روی شیر تازه بسته و منتظر تلنگری برای وا رفتن و پاره شدن. به هیچ قاعدهای اطمینان ندارم چه رسد به اعلام آتشبس. حق دارم. همه خبرهای دنیا این حق را به من میدهد که دیگر هیچ قانونی را در این جنگل معتبر ندانم. وقتی سازمانهای حقوقی که بعد از جنگهای جهانی ساختند برای چنین روزهایی، بیخاصیت شدهاند چه میماند جز بیاعتمادی؟ دلم میخواهد بزنم زیر قرار سفر و به همسرم که ماشین را از پارکینگ بیرون برده بگویم «من نمیآیم.» یا همه نرویم و یا بدون من بروند. ماندهام وسط امری اخلاقی که میگوید مادرش این 12 روز را از جنگی که نزدیک ما بوده ترسیده و حالا که سروصداها تمام شده چشم انتظار تنها پسرش است و فلسفهبافیهای ذهنی ام برای محفاظت از خانومان و زندگیمان. باز چشم میگردانم دور خانه.








