به گزارش متادخت، ساعت هنوز به سه نرسیده بود، اما فاطمه بیدار بود. نور باریک چراغقوه روی دیوارهای زرد و پوستپوست شده خانه میلرزید و او سعی میکرد قاب دوربینش را تمیز کند. صدای نفسکشیدن مادر از اتاق کناری میآمد و بوی چای نعناع که همیشه از شب قبل در فلاکس میگذاشتند، در هوا مانده بود. همهجا ساکت بود؛ آن سکوت عجیبی که فقط پیش از فاجعه میآید و کسی نمیفهمد چرا اینقدر سنگین است.
فاطمه لنز را بالا گرفت، خم شد و تصویری را که شب گذشته گرفته بود نگاه کرد: دست کودکی که بخش سالم ماندهی یک عروسک پارچهای را گرفته بود. دست کوچک، گرد و ناتوان، اما محکم. لبخندی کوتاه روی لبش نشست. همیشه میگفت امید در چیزهایی پنهان است که آدمها از فرط تکرار نمیبینند.
صدای خفیفی از پشت پنجره آمد. انگار بادی از میان آجرهای شکسته عبور کرده باشد. مادرش از آن اتاق چیزی گفت که متوجه نشد. فاطمه به سمت پنجره رفت، پرده را کمی کنار زد؛ فقط تاریکی بود و چراغهای کمنور محله التفاح. لحظهای بیدلیل دلش ریخت، نه از ترس، از آن حس مبهمی که گاهی بدن انسان زودتر از خبر، خبردار میشود.
چای را برداشت، جرعهای نوشید و به قاب دوربین نگاه کرد. انگشتش روی ماشه شاتر لغزید. صدای خفیف «تق» در اتاق پیچید و او بیاختیار یاد روزی افتاد که اولینبار این صدا را شنید؛ روزی که پدرش از بازار دوربین دستدوم آورده بود و گفته بود: «این شاید چیزی را عوض نکند، اما تو را عوض میکند.»
آن روز، کنار پنجره همین خانه، پشتبامها پر از کبوتر بود و او با خجالت دوربین را بالا گرفته بود تا پرواز سفیدشان را شکار کند. هیچچیز مهمی نبود اما همان، آغاز شد. گاهی تصمیمهای بزرگ، شکل تصمیم ندارند.
دوربین را پایین آورد. مادر از اتاق کناری آمد، روسریاش را شُل بسته، چشمهایش نیمهخواب بود. گفت: «نخوابیدی؟»
فاطمه سر تکان داد. مادر با نگاهی که انگار سالها تجربه ناگفته در آن جمع شده بود، دستی به موهای دخترش کشید.
گفت: «خستهای. میفهمم. ولی تو لازمی. برای خیلیها.»
فاطمه لبخند زد، همانطور که همیشه برای آرامکردن مادرش میزد؛ لبخندی که نصفش امید بود و نصف دیگرش دروغ…
از بیرون صدایی آمد، تیز و کشیده، نه دقیقاً مثل انفجار و نه آنقدر ضعیف که نادیده گرفته شود. مادر مکث کرد. فاطمه گفت: «فقط پهپادها هستن.» اما خودش هم باور نکرد.
به اتاق برگشت تا کیف دوربین را ببندد. روی میز دفترچهای باز بود، صفحهای که شب قبل نوشته بود:
«اگر فردا زنده ماندم، از مادری عکاسی میکنم که دیروز دیدم…»
خطش در جمله قطع شده بود. یاد زن افتاد، پشت یک دیوار نیمهفروریخته نشسته بود، بچهاش را در آغوش داشت و لالایی بیکلام زیر لب زمزمه میکرد؛ آوازی که مثل بوی نان تازه بود، حتی میان دود. فاطمه همان لحظه فهمیده بود که جهان باید این لحظه را ببیند، چون جهان فکر میکرد غزه فقط صدای انفجار است، نه لالایی.
همان لحظه، همان صدای کشیده دوباره آمد؛ اینبار کوتاهتر و نزدیکتر. مادر نام او را صدا زد. فاطمه به سالن برگشت. نور خفیف چراغقوه روی صورتش افتاد و چشمهایش درخشید.
همهچیز فقط یک ثانیه طول کشید. ثانیهای که خانه از زمین کنده شد؛ ثانیهای که نور سفید از دیوار عبور کرد؛ ثانیهای که مادر فریاد نزد، فقط دستش را بالا برد؛ ثانیهای که فاطمه فرصت نکرد دوباره شاتر را فشار دهد و بعد، سکوت؛ نه سکوت شب، سکوتِ بعد از بریدن زندگی.
وقتی غبار فرو نشست و همسایهها پا روی آوار گذاشتند، هوا هنوز بوی چای نعناع میداد و بخشی از پرده زرد، روی سیم برق گیر کرده بود. کسی گفت: «اینجان، فکر کنم این دوربینشه…»
دوربین از زیر آجرها پیدا شد؛ ترکخورده، لهشده، اما روشن. آخرین عکس هنوز در حافظهاش بود: دستی کوچک که عروسکی پاره را در میان غبار گرفته بود.
همان امیدی که او همیشه میدید، حتی وقتی خودش دیگر نبود.
من ادامه راه فاطمهام
من همان کسی هستم که قرار بود کنار فاطمه زندگی را ادامه دهد همان نامزدش و حالا، وقتی به آن شب فکر میکنم، میفهمم چرا نگاه او تا آخرین لحظه زنده ماند. وقتی دوربین را تحویل گرفتم و عکس آخرش را دیدم، نشستم روی زمین، میان سیمهای آویزان و آجرهای پودرشده و نفس کشیدم. آن دست کوچک، آن عروسک پاره، همان چیزی بود که او حتی در آخرین لحظه دید و ثبت کرد.
دفترچهاش را که پیدا کردم، صفحه آخرش هنوز پر بود از نوشتههای ناتمامش، همان امیدی که به همه ما منتقل میکرد: اگر زنده باشم، باید چیزهایی را که دیدهام، ثبت کنم.
حالا من ماندهام و قولی که قرار بود کنار سفره عقد بگویم: «کنارت میمانم… هر چه بشود.» حالا باید به شکلی دیگر کنار او بمانم؛ با ادامه دادن نگاهش، با نشان دادن همان چیزهایی که او میدید، همان نور، حتی درست قبل از سقوط.
پیوست:
فاطمه حسونه، خبرنگار و عکاس برجسته فلسطینی بود که زندگی مردم غزه را در شرایط بحرانی ثبت میکرد. او با دوربینی ساده و دیدگاهی انسانی، لحظات واقعی و دستنخورده مردم را به تصویر میکشید و صدای کسانی بود که در میان جنگ و ویرانی نادیده گرفته میشدند. فعالیتهای حرفهای او مورد تحسین رسانههای بینالمللی قرار گرفت و آثارش در رسانهها و جشنوارههای بینالمللی به نمایش گذاشته شد.
فاطمه در ۱۵ آوریل ۲۰۲۵ جان خود را از دست داد، اما میراثش از طریق تصاویر، گزارشها و دفترچه یادداشتهایش همچنان الهامبخش خبرنگاران و عکاسان سراسر جهان است.








