به گزارش متادخت؛ اتفاق ۳ مرداد در ایرانمال، تنها یک ناهماهنگیِ اجرایی ساده یا یک «ازدحام جمعیت»ِ عادی نبود بلکه بازتابی از یک گسستِ عمیقِ ساختاری و فرهنگی در جامعه ایران است. وقتی هزاران نوجوان، تنها با فراخوان یک یوتیوبر (نیما رضایی ملقب به تکیدو)، بدون هیچ دلیلِ معنادارِ فرهنگی یا اجتماعی، کیلومترها راه را برای دیدن یک «چهره مجازی» طی میکنند و در نهایت، آن تجمع به هرجومرج، زدوخورد و فحاشی ختم میشود، ما با یک زنگ خطر جدی روبرو هستیم. در میان تصاویر و روایتهای منتشرشده از این رویداد، پرسشی که بیش از همه جلب توجه میکرد این بود؛
«نیما تکیدو کیست؟» پرسشی که شاید برای بخش قابل توجهی از جامعه هنوز بیپاسخ یا حتی بیاهمیت باشد اما برای هزاران نوجوان و جوانی که در ایرانمال حضور داشتند، او چهرهای کاملاً شناختهشده و اثرگذار بود؛ شخصیتی که نه از مسیر نهادهای رسمی و رسانههای جریان اصلی بلکه در بستر شبکههای اجتماعی به موقعیتی مرجعگونه و محبوب دست یافته است. جامعهشناسیِ این رویداد، فراتر از نقدِ زیرساختهای ضعیفِ مدیریتِ بحران در مراکز خرید است و مستقیماً به «بحرانِ مرجعیت» و «سبکهای نوین فرزندپروری» اشاره دارد.
فقدانِ مدیریت و توهمِ کنترل
نخستین لایه این رویداد، عدم وجودِ ظرفیتِ مدیریتِ جمعیت در مراکزِ مدرن ایران است. ما بارها شاهد بودهایم که در نبودِ نهادهای واسط وِ کارآمد برای تخلیه هیجاناتِ نوجوانان، «تجمع» به «بحران» تبدیل میشود. نسلهای جدید (دهه هشتاد و نود)، در فضای مجازی با «هیجانِ آنی» تغذیه میشوند؛ فضایی که در آن تأمل، تفکر و سلسله مراتب وجود ندارد و اگر هم باشد، از جانب مخاطب مورد پذیرش نیست. وقتی این جمعیتِ هیجانزده که به دنبالِ «دیده شدن» یا «تاییدِ گروهی» هستند، در یک فضای فیزیکی متراکم میشوند، تبدیل به یک «توده سرگردان» میشوند که هیچ منطقِ عقلانی بر آن حاکم نیست. نقدِ اصلی در اینجا متوجهِ برگزارکنندگان است که بدون درکِ ماهیتِ «سلبریتیزدگیِ فضای مجازی»، واردِ بازیِ خطرناکی شدند که جان و روانِ نوجوانان و فرهنگ جامعه را نشانه رفته است.
فروپاشی مرجعیت و سلطه محتوای زرد
جامعهشناسان از مفهومِ «مرجعیتزدایی» سخن میگویند. نهادهای سنتیِ جامعهپذیری یعنی «خانواده»، «مدرسه» و «نظام آموزشی»، اکنون در رقابتی نابرابر با «الگوریتمهای فضای مجازی» شکست خوردهاند. برای نوجوانی که ساعاتِ متمادیِ خود را در اینستاگرام یا یوتیوب میگذراند و از روابط اجتماعی و معاشرت با نزدیکان خود دور میشوند، یک یوتیوبر با محتوایِ زرد، جذابتر، نزدیکتر و «واقعیتر» از معلم یا پدر و مادر است. این نوجوان، در یک زیستبومِ دیجیتال رشد کرده که مرزِ میان «ارزش» و «ضد ارزش» در آن به تعداد لایکها و کامنتها محدود میشود. الگوگیری از افرادی که هیچ دستاوردِ ملموسِ فرهنگی یا اجتماعی ندارند، نشاندهنده یک «خلاءِ هویتی» است. وقتی معنا از دست میرود، هویت اصیل و الگویابی درست نیز رنگ میبازد. وقتی مرجعیتِ پدر و مادر در ذهنِ نوجوان فرومیریزد، او برای پر کردنِ این خلاء به سمتِ «شبهمرجعهایی» میرود که در فضایِ بدونِ فیلتر یا با فیلترِ مجازی، تنها «هیجانِ کاذب» میفروشند.
خانواده و سبکِ فرزندپروری: چرا نوجوانانِ ما آسیبپذیرند؟
نقشِ خانواده در این میان کلیدی است. سبکِ فرزندپروریِ بسیاری از والدینِ ایرانی در دهههای اخیر، بین دو قطبِ «رهاکردگی» و «کنترلِ ناکارآمد» در نوسان بوده است. والدینِ امروز در حالی که با فشار روانی ناشی از جنگ ناتمام، بحرانهای اقتصادی، تورم و فشارهای معیشتی دستوپنجه نرم میکنند، فرزندانِ خود را به دستِ «پرستارِ دیجیتال» (گوشیهای هوشمند) سپردهاند. بسیاری از خانوادهها از آنچه فرزندشان در فضای مجازی دنبال میکند، بیاطلاعاند. این «بیتفاوتیِ آگاهانه»، نه به معنای آزادی بلکه به معنای فقدانِ پیوندِ عاطفی و گفتگو است. نوجوان وقتی در خانه احساسِ دیده شدن نکند، به دنبالِ «تاییدِ بیرونی» میرود. او از شهرستان به تهران میآید تا برای دیدنِ کسی که هیچگاه او را ندیده، فریاد بزند و خود را به در و دیوار بکوبد؛ این یعنی نیازِ شدیدِ یک نسل به «حضور» و «به رسمیت شناخته شدن». جامعه پیشتر در تشییع پیکر مرتضی پاشایی (آبان 1393) هم شاهدِ تجمعِ هیجانیِ نوجوانان بوده است اما تفاوتِ معناداری رخ داده است؛ آن تجمع، گرچه هیجانی بود اما حولِ یک «محتوای هنری» شکل گرفته بود. اکنون اما ما با «سلبریتیزدگیِ بیمحتوا» روبرو هستیم. این گذار از «هنر» به «محتوای زرد»، نشاندهنده تنزلِ سطحِ سلیقه عمومی است. در شرایطی که جامعه با بحرانهای کلانِ اقتصادی و اجتماعی مواجه است، پناه بردن به این تجمعات، نوعی «فرار از واقعیت» است؛ نوعی تسکینِ کاذب که نتیجهاش خشونت و هتاکی است.
نتیجهگیری: اصلاح محتوا، نه حذف
واقعیت آنکه نمیتوان فضای مجازی را ممنوع یا حذف کرد. این نگاهِ سلبی تنها شکاف میان نسلها را عمیقتر میکند. مسئله اصلی فضای مجازی نیست بلکه گسست بین نسلها است به طوریکه تمایلات و ادبیات هم را نمیفهمند. راهکارِ اصلی در «اصلاحِ محتوا» و «بازسازیِ مرجعیتِ والدین» نهفته است. والدین باید هوشیار باشند که «سلبریتیپروریِ دیجیتال»، یک پروژه تجاری برای کسب درآمد از طریقِ «اقتصاد توجه» است و هیچ نسبتی با رشدِ شخصیتِ نوجوان و هویتیابی او ندارد.
بحران اصلی این است که چرا نسل جدید که آیندهساز هستند، هویت، آرزوها و آمال و الگوی خود را در چنین شخصیتهای زرد و کمعمیقی در فضای مجازی دنبال میکنند؟
برای خروج از این وضعیت، نیازمندِ یک «گفتگوی بیننسلی» هستیم. باید به نوجوانان یاد داد که «لایک» و «ویو»، شاخصِ موفقیت نیستند. نهادهای فرهنگی نیز به جایِ نادیده گرفتنِ این واقعیتها یا برخوردهای پلیسی، باید به سمتِ تولیدِ محتوایِ جایگزین و تقویتِ هویتِ ملی و انسانی حرکت کنند. تا زمانی که والدین، «همنشین» فرزندان خود نباشند و مدرسه، «محلِ پرسشگری» نباشد، این تجمعاتِ هولناک، تکرار خواهند شد؛ تجمعاتی که در آن، جایِ خالیِ معنا با «هیاهویِ پوچ» پر میشود.
به قلم دکتر پگاه روشان، جامعهشناس








