به گزارش متادخت، آدا مدتی طولانی فقط به کاغذ خیره ماند، بیآنکه چیزی بنویسد. عادت به سکون نداشت؛ در چنین لحظههایی، صداها محو میشدند و گوش هایش چیزی را نمیشنید. قلم را برداشت و دوباره زمین گذاشت. مسئله این نبود که چه بنویسد، بلکه این بود که آیا آنچه میخواهد بنویسد، اصلاً قابل نوشتن هست یا نه! به همین دلیل بود که نگران به نظر میرسید، نمیدانست چیزی را که مینویسد برای بقیه قابل فهم است یا نه!
آدا جمله را پاک کرد، جملهای که نوشته بود اشتباه نبود، ولی هنوز اندیشهاش روی کاغذ نیامده بود. باید بیشتر فکر میکرد. اتاق سرد بود، اما نه آنقدر که لرزش دستش را توجیه کند. این لرزش از جای دیگری میآمد؛ از فاصله میان آنچه میدانست و آنچه هنوز نام نداشت. کمی قدم زد، قلم را دوباره برداشت و نوشت: «اگر هر عمل بتواند عمل بعدی را تعیین کند…» مکث کرد. زیر لب گفت: «نه، نه… این هنوز انسانی است.» انسان تصمیم میگیرد، تردید میکند، اصلاح میکند؛ اما ماشینی که چارلز بابیج از آن حرف میزد، نباید هیچکدام از اینها را بلد باشد، او فقط باید اجرا کند؛ دقیق، بیرحم و بدون مکث.
صدای در آمد. آدا نگاهی به در انداخت، بابیج بدون اجازه وارد شد، طبق عادت همیشگیاش. نگاهش اول به صورت آدا و بعد به کاغذها افتاد. گفت: «باز هم شب را بیدار ماندهای؟»
آدا سرش را تکان داد و گفت: «اگر ماشینی بعد از هر محاسبه بداند قدم بعدی چیست، دیگر نیازی به دخالت ما ندارد.»
بابیج لبخند کمرنگی زد: «ماشین چیزی نمیداند آدا بیخود ذهن خودت را مشغول نکن.»
آدا گفت: «پس ما باید طوری بنویسیم که دانستن لازم نباشد.»
بابیج نزدیکتر آمد سرش را پایین آورد و به جدولها نگاه کرد و گفت: «اینها بیشتر شبیه دستورالعملاند تا ریاضیات.»
آدا از جایش بلند شد؛ رو به دوری بابیچ ایستاد و گفت: «چون مسئله، عدد نیست، ترتیب است.»
بابیج ساکت شد. سکوتش از آن سکوتهای معمولی نبود؛ سکوتی بود که نشان میداد چیزی در حال جابهجا شدن است. آدا این حالت را میشناخت. سالها بود که با چنین سکوتی زندگی میکرد؛ از زمانی که مادرش کاغذهای پر از طرحهای کودکانهاش را کنار گذاشته و بهجایش جدول ضرب جلویش گذاشته بود. آن روز هم کسی نفهمید که او با عددها بازی نمیکند، بلکه دنبال راهی است برای مهار خیال، نه نابود کردنش. و امروز هم او دست از خیالاتش نکشیده بود.
آن خاطره هنوز در ذهنش زنده بود؛ میز چوبی، نور صبح، صدای آرام اما قاطع مادر؛ همهچیز قرار بود منظم، امن و پیشبینیپذیر باشد؛ اما آدا خیلی زود فهمیده بود که نظم واقعی، از حذف خیال نمیآید، از هدایت آن میآید. همانجا بود که ریاضیات برایش به ابزار تبدیل شد، نه هدف.
بابیج دستی به صورتش کشید قیافه اش متفکر بود، گفت: «اگر این ماشین روزی ساخته شود، فقط محاسبه میکند.»
آدا دوباره پشت میزش نشست برگههایش را مرتب کرد و گفت: «نه. اگر درست نوشته شود، میتواند هر چیزی را که قابل نمادگذاری است، دنبال کند.» بابیج خندید و دستش را در هوا تکان داد و گفت: «باز هم خیال!»
آدا آرام جواب داد: «قرارداد!»کلمه در هوا ماند، قرارداد؛ توافقی نانوشته که چیزی را به چیز دیگر تبدیل میکند. عدد به معنا، نشانه به صدا و دستور به حرکت. او این را سالها پیش فهمیده بود، وقتی که حرکت پرندگان را به زاویه و سرعت تبدیل میکرد، بیآنکه بداند دارد چه میکند. حالا فقط زبانش را پیدا کرده بود.
روزها گذشت. زمان در آن اتاق شکل دیگری داشت؛ نه بر اساس ساعت، بلکه بر اساس پیشرفت فکر. گاهی یک شب کامل صرف اصلاح یک توالی میشد. ماشین نباید تفسیر کند. این اصل، مثل خط قرمز همهچیز را محدود میکرد و درست همین محدودیت بود که آزادی میآورد.
مقالهای که قرار بود ترجمه شود، زیر یادداشتهایش دفن شد. متن اصلی کوتاه بود، محتاط، محدود. اما یادداشتها رشد میکردند؛ نه برای توضیح، بلکه برای کامل کردن چیزی که در متن نبود. بابیج گاهی میگفت: «اینها دیگر ترجمه نیستند.» آدا جواب میداد: «چون متن، مسئله را کامل نمیبیند.»
در یکی از یادداشتها، جدولی کشید که نتیجه در آن مهم نبود. آنچه اهمیت داشت، مسیر بود؛ اینکه بعد از هر مرحله، چه اتفاقی میافتد. نه اگر اشتباه شد چه کنیم، بلکه اگر درست اجرا شد، چه چیزی در انتظار است. این، برای ماشین کافی بود. ماشین قرار نبود بفهمد چرا؛ فقط باید بداند بعدش چیست.
گاهی آدا به این فکر میکرد که آیا انسانها خودشان هم همیشه میدانند چرا کاری را انجام میدهند یا فقط به زنجیرهای از عادتها پاسخ میدهند؟ تفاوت شاید فقط در این بود که انسان میتواند تردید کند اما ماشین نه و همین، هم خطرناک بود، هم شگفتانگیز.
شبی بابیج گفت: «اگر این ماشین هیچوقت ساخته نشود چه؟» آدا بدون مکث گفت: « مهم این است که زبانش ساخته شده.»
بابیج چیزی نگفت. شاید برای اولین بار فهمید که آنچه آدا مینویسد، وابسته به فلز و چرخدنده و حتی زمان هم نیست، فقط منتظر اجراست.
سالها بعد، وقتی کاغذها جمع شدند و ماشین همچنان ناتمام ماند، آنچه باقی ماند، نه یک اختراع، بلکه روشی برای فکر کردن بود؛ روشی که به ماشینها اجازه میداد بیآنکه بفهمند، دقیقتر از هر انسان عمل کنند.
آدا هرگز نگفت آینده را دیده است. فقط کاری کرد که هر دانشمند واقعی میکند: چیزی را آنقدر دقیق نوشت که جهان، دیر یا زود، مجبور شود به آن برسد.
پیوست:
آدا لاولیس، با نام کامل آگوستا آدا کینگ، کنتس لاولیس، در سال ۱۸۱۵ در لندن متولد شد و بهعنوان اولین برنامهنویس تاریخ شناخته میشود. او در کودکی زیر نظر مادرش که بر منطق و ریاضیات تمرکز داشت، آموزش دید و ذهنی منحصربهفرد برای پیوند تخیل و ساختار علمی یافت.
نقطه عطف زندگی علمیاش آشنایی با چارلز بابیج و کار روی «ماشین تحلیلی» بود. در سال ۱۸۴۳، او مقالهای را ترجمه و با یادداشتهای خود تکمیل کرد که شامل الگوریتم محاسبه اعداد برنولی بود؛ این اولین برنامه کامپیوتری تاریخ محسوب میشود. آدا همچنین پیشبینی کرد ماشینها میتوانند فراتر از عدد، موسیقی و متن را پردازش کنند.
او در سال ۱۸۵۲ درگذشت، اما میراثش ادامه یافت: زبان برنامهنویسی Ada به افتخار او نامگذاری شد و روش او در اندیشیدن درباره محاسبه، پایه دنیای دیجیتال امروز است.
به قلم مرضیه ولیحصاری؛ نویسنده و پژوهشگر حوزه زنان و خانواده








