به گزارش متادخت، آخرین قاشق آش را در دهانم گذاشتم و به دسته مبل تکیه دادم. خیلی وقت بود دلم لک زده بود برای آشهای اعظم. بالاخره دلش برای این دلِ ما سوخت و چند نفری از همکاران را به خانهشان دعوت کرد. ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. اعظم که مشغول پذیرایی بود، خیلی زود با سینی چای سر و کلهاش پیدا شد. لیوان چایم را برداشتم؛ خوشرنگ بود و عطر هلش مشام را نوازش میداد.
مینا همزمان با برداشتن لیوان چایش گفت:
– من خیلی چایخور نیستم، بیشتر با قهوه حال میکنم، ولی آنقدر عطر و بوش خوبه که به هوس افتادم.
با تعجب نگاهش کردم. خودم دیده بودم هر روز در دفتر روزنامه چند لیوان چای میخورد. مینا ویراستار مجموعه بود؛ اخلاق و رفتارش شبیه هیچکس نبود، هیچوقت نمیشد پیشبینیاش کرد. هنوز داشت حرف میزد:
– چند وقت پیش با علی رفتیم یه قهوهساز گرفتم، با یه مارک خوب. من اصلاً عادت به خریدن مارکهای متفرقه ندارم. کیفو دیدید مارکه. خداروشکر علی هم مثل خودمه، معتقده پول واسه خرج کردنه!
همانطور که چایم را میخوردم به حرفهای مینا فکر کردم. باز داشت از آن حرفهای لجدرآورش میزد. میخواستم چیزی بگویم، ولی خیلی زود بیخیال شدم. این دختر همین مدلی بود؛ اگر قرار بود حرفهای من اثری بکند، باید خیلی زودتر از اینها نتیجه میداد. افتاده بود در خط مصرفگرایی؛ هر چیزی را که در اینستاگرام میدید میخرید، کاری هم نداشت که لازم دارد یا نه. چند وقت پیش میخواست برود بوتاکس پیشانی. هرچه زیر گوشش خواندم: «دختر، تو هنوز بیستوپنج سالت هم نشده، پوستت مثل برگ گل میمونه»، به گوشش نرفت که نرفت.
اعظم که تازه روی مبل نشسته بود، بیمقدمه گفت:
– خانمها، به من توجه کنید. میخوام دوتا کسبوکار زنانه رو بهتون معرفی کنم، چون خودم خیلی ازشون راضی بودم. یکی همسایه خودمه، هر چیزی که برای آشپزی و فریزر بخواید داره، اونم در حد اعلا. یکی دیگه هم یکی از دوستامه که برای خودش یه تولیدی کوچیک راه انداخته؛ کارهای هنری دستی مثل ژاپندوزی و کیف چرم انجام میده، خیلی کارهاش خاصه.
هنوز حرفهای اعظم تمام نشده بود که مینا پابرهنه پرید وسط حرفش و گفت:
– آخی، طفلیها سرپرست خانوارن؟ حالا اگه خرید هم نداشتیم میتونیم بهشون کمک کنیم.
اعظم که انگار برق سهفاز به او وصل کرده بودند، با تعجب به مینا خیره شد و گفت:
– از کجای حرف من این برداشت رو کردی؟
مینا بیخیال، در حالی که مشغول ور رفتن به ناخنهای کاشتش بود و اصلاً به اعظم نگاه نمیکرد، گفت:
– لازم نبود برداشت کنم اعظمجون. وقتی زنی مجبوره تو خونه کار کنه، حتماً به پولش نیاز داره دیگه، وگرنه مینشست خانمیشو میکرد.
حس کردم کمکم باید وارد بحث شوم. لیوان چای خالیام را روی میز گذاشتم و گفتم:
– نه میناجون، اصلاً اینطوری که تو فکر میکنی نیست. تولیدات خانگی یکی از بهترین کارهاییه که زنها میتونن انجام بدن؛ هم تو چرخه اقتصادی شریک هستن، هم میتونن کنار بچهها و خانواده باشن، در عین حال درآمد مستقلی هم دارن. همین دوست اعظم میدونی چقدر هزینه کرده تا این هنر رو یاد بگیره؟ حالا برای خودش یه کارگاه کوچیک خانگی زده. شاید یه روزی تونست یه کارگاه بزرگتر هم بزنه، خدا رو چه دیدی؟
مینا حتی سرش را بالا نیاورد تا نگاهم کند. همانطور گفت:
– چی بگم، من که تا حالا هر کی رو دیدم واسه پول بوده که کار میکرده.
سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:
– قطعاً بخشی از این تولید، منوط به پول درآوردنه، ولی این به این معنی نیست که طرف نیاز مالی داره. این کار مزایای زیادی داره؛ صرفاً زنانه هم نیست، گاهی مردها هم تولیدات خانگی انجام میدن. ولی قبول دارم که خانمها به خاطر شرایط مادری بیشتر مایل هستن به تولیدات خانگی، چون ساعت منعطف دارن و میتونن خودشون کار رو مدیریت کنن. از طرف دیگه این کار پارهوقت محسوب میشه.
مینا کیف برندش را برداشت و گفت:
– چی بگم، حتماً همینطوره که شما میگید. حالا آدرس پیج یا کانالشون رو بده اعظمجون، خرید کنیم ازشون.
اعظم که انگار از مدل حرف زدن مینا خوشش نیامده بود، خودش را به آن راه زد، بلند شد، سینی را برداشت و لیوانهای خالی چای را جمع کرد. یکی دو ساعت که گذشت، مهمانها رفتند و من و اعظم با هم تنها ماندیم. سرگرم حرف زدن بودیم که بیمقدمه گفت:
– ایراندخت، چند وقته به سرم زده بود منم برای خودم یه کاری راه بندازم. من که هنوز بچه ندارم، میدونی که عاشق شیرینیپزیم. میخواستم سفارش بگیرم، ولی وقتی مینا اونطوری حرف زد یه جوری شدم. اگه نگاه بیشتر مردم مثل مینا باشه چی؟ دلم نمیخواد کسی فکر کنه من چون پول ندارم دارم شیرینی میپزم.
ابروهایم را در هم گره کردم و با عصبانیت گفتم:
– وای اعظم، از دست تو! آخه تو چرا باید فکر کنی همه مردم مثل مینا فکر میکنن؟ این دختر غیر از خرید کردن و چرخیدن تو اینستاگرام چیز دیگهای بلد نیست. والله اگه تو شیرینیپزی رو شروع کنی، من خودم هر چی بپزی میخرم.
چادرم را سر کردم، ظرف آشی را که اعظم پر کرده بود تا برای بچهها ببرم برداشتم، گونهاش را بوسیدم و گفتم:
– اگه فکر میکنی برات مفیده و به درآمدزایی خانوادهات کمک میکنه، حتماً این کار رو بکن. به حرف هیچکس هم گوش نده. تا دم در هم نمیخواد بیای، خودم بلدم برم.







