به گزارش متادخت، سریال «کلاغ» از تازهترین آثار محمدحسین مهدویان است؛ کارگردانی که نامش با آثاری چون «ایستاده در غبار»، «ماجرای نیمروز»، «رد خون»، «درخت گردو» و «زخمکاری» گره خورده و نشان داده در روایتهای ملتهب سیاسی، تاریخی و امنیتی، مهارت و جسارت ویژهای دارد. «کلاغ» نیز در ظاهر از همین مختصات پیروی میکند. سریالی با پسزمینه ساواک و تحرکات پیش از انقلاب که میکوشد یک داستان سیاسی ـ تاریخی را با چاشنی عشق و التهاب عاطفی همراه کند. با این حال، آنچه دستکم در قسمتهای منتشرشده بیش از هر چیز به چشم میآید نه وجه تاریخی و امنیتی ماجرا بلکه تأکید پررنگ بر یک عشق نامتعارف و مسئلهدار است.
«عشق در یک نگاه»؛ یا سقوط در نخستین نگاه؟
در پیرنگ داستان، جلال که همسر و پدر سه فرزند است، دل در گرو زنی دیگر میبازد. این انتخاب روایی، اگر قرار بود با نگاهی انتقادی و عمیق همراه شود، میتوانست بستری برای تأمل درباره ضعف انسان، بحران تعهد و فروریختن بنیان خانواده باشد اما تا اینجای کار، تنها چیزی که دستگیر مخاطب میشود، عشق تکراری و آشنایی است که بارها در سریالهای نمایش خانگی دیدهایم؛ مردی متاهل و صاحب خانواده که عاشق میشود، دل میبازد و ناگهان همه گذشته، خانواده، همسر و فرزندانش به حاشیه رانده میشوند. پرسش اصلی اینجاست که چرا همچنان تصور میشود این الگوی فرسوده، برای ساخت فیلم جذاب و تازه است؟ و چرا سازندگان گمان میکنند میتوانند با همان مصالح همیشگی، روایتی نو خلق کنند؟
«وفاداری»؛ قهرمان گمشده سریالهای خانگی
واقعیت این است که مخاطب از «عشق» لذت میبرد اما چرا اغلب عشق ممنوعه و خارج از عرف دستمایه فیلمسازی میشود؟ جای این سؤال جدی خالی است که چرا تعهد، وفاداری و حفظ خانواده کمتر موضوع ستایش درامها قرار میگیرد؟ چرا مردی که بر سر عهدش میماند، به همسرش احترام میگذارد و از خانوادهاش محافظت میکند، کمتر از مردی که بیمحابا دل میبازد، دراماتیک و جذاب دانسته میشود؟ در بسیاری از این آثار، مردان سست عنصری را میبینیم که بویی از تعهد نبردهاند؛ مردانی که با نخستین تکانه عاطفی، از همه مسئولیتهایشان عبور میکنند و این عبور، نه بهعنوان یک سقوط اخلاقی بلکه گاه در پوشش رنج عاشقانه و تمنای انسانی تصویر میشود. همین نگاه است که تکرار آن حال مخاطب را به هم میزند. جلالی که فارغ از شغل و جایگاه اجتماعیاش که به واسطه پدر زنش در ساواک به دست آورده، همچنان نمیتواند به زندگی متعهد باقی بماند و خود سوژه اصلی داستان میشود.
در اینجا دیگر فقط مسئله «یک رابطه» مطرح نیست بلکه یک تحول فرهنگیِ روایی رخ میدهد؛ مردی که متاهل است، به راحتی در چشمهای همسرش نگاه میکند و با صراحت و وقاحت تمام اعتراف میکند عاشق شده! این صراحت که باید حداقل درامگونه بارِ سنگینِ گناه و تبعاتش را داشته باشد در سریال چنان ساده و بیهزینه جلوه داده میشود که گویی خیانت نه شکست اخلاقی، بلکه نقطه اوجِ رمانتیسم است. سوال اصلی این است که این همه وقاحتِ تهوعآور برای توجیه خیانت از کجا ریشه دوانده است؟
«قبحزدایی از خیانت»؛ وقتی معشوقه مظلوم میشود
در «کلاغ»، جلال عاشق سایه میشود و شهناز را چنان رها میکند که گویی اساساً وجودی نداشته است. این حذف زنِ همسر از مرکز عاطفه، یکی از آزاردهندهترین وجوه روایت زندگی زناشویی است. زنی که سالها در یک زندگی حضور داشته، شریک رنج و روزمرگی و مادر فرزندان بوده، ناگهان حذف میشود فقط چون مردی تصمیم گرفته دنبال تمنایی تازه برود. اینجاست که نقد سریال از سطح یک مثلث عشقی ساده فراتر میرود و به مسئله مهمتری میرسد: «نادیدهگرفتن شأن زن در خانواده». در دوربین مهدویان رنج همسر، شکست عاطفی او، تحقیرشدن و فروریختن زندگیاش کماهمیت جلوه میکند و روایت، بیشتر به تمنای مرد و رنج معشوقه نزدیک میشود تا ویرانی زنی که زندگیاش در حال از هم پاشیدن است. خیانت طوری تصویر میشود که معشوقه، مظلوم و سزاوار همدردی به نظر برسد. این شکل از روایت، عملاً به نوعی «قبحزدایی از خیانت» منجر میشود.
سریالها بارها و بارها مرد خطاکار را با مماشات به تصویر میکشد؛ مردی که هر تحقیری را تحمل میکند و فقط دنبال معشوقه است، به هر قیمت. گویی سماجت در خیانت، بدل به نشانه عمقِ عشق شده است. حال آنکه از منظری اخلاقی و انسانی، این سماجت بیش از آنکه ستودنی باشد، نشانه بیمسئولیتی و فرار از تعهد و فروپاشی اخلاقی است.
«دنبالکردن سایه»؛ قصهای که کند میشود
از قسمت دوم به بعد، سایه عملاً گم میشود و قصه در فرآیندی کند و کشدار، به جلالی میپردازد که مدام از طریق افراد مختلف در پی اوست. این کندی، اگر قرار بود لایههای شخصیتی و تاریخی قصه را عمیقتر کند، شاید قابلقبول بود اما بیشتر به تکرار وضعیت انجامیده است. مخاطب نه درام سیاسی پررنگی میبیند، نه پیچیدگی عاطفی تازهای کشف میکند؛ فقط مردی را میبیند که خانوادهاش را پشت سر گذاشته و در مسیری فرسایشی، دنبال عشق تازه میرود. «کلاغ» هنوز فرصت دارد مسیر خود را اصلاح کند و در ادامه، تصویری دقیقتر، منصفانهتر و عمیقتر از این روابط ارائه دهد. باید دید مهدویان در جمعکردن داستان چه خواهد کرد و آیا میتواند از این عشق تکراری، به تحلیلی جدی درباره انسان، خانواده و فروپاشی اخلاقی برسد یا خیر. اما تا اینجا، مهمترین مسئله سریال نه سیاست و تاریخ بلکه بازتولید همان کلیشه خستهکنندهای است که خیانت را در لباس عشق عرضه میکند.
به قلم دکتر پگاه روشان شمال؛ منتقد فیلم و سریال و جامعه شناس فرهنگی








