به گزارش متادخت، دختری جوان در دل بیابانهای خشک و بیرحم دوران جاهلیت، جایی که صدای عدالت و مهر به سختی شنیده میشود و هر تصمیمی میتواند تفاوت بین بقا و نیستی باشد، تصور کنید. این دختر، «اشواق»، با چشمانی پر از سؤال و دلی پر از تردید، وارد داستان میشود. اما داستان او صرفاً روایت زندگی یک فرد نیست؛ “مریم شریف رضویان” در کتاب «به امید دیدار» خواننده را به سفری همزمان در دل تاریخ و روان انسانها میبرد. از کوچههای باریک مدینه گرفته تا محافل خانوادگی پیامبر و حضرت زهرا (س)، هر جزئیات تاریخی با ظرافت بازسازی شده است، به طوری که میتوان گرمای آفتاب بیابان، گرد و غبار راهها، صدای پای شترها و آرامش خانهای پر از ایمان را همزمان حس کرد.
هر صفحه از کتاب با تضادها و کشمکشهای درونی و بیرونی شخصیتها پر شده است. تضادی که بین ترس و امنیت، سنت و تحول، گذشته و آینده، ایمان و شک، شکل میگیرد، خواننده را به طور مدام به فکر فرو میبرد. اشواق، زنی که در ابتدا نسبت به دین و پیامبر و ارزشهای جدید جامعه مشکوک است، با گذر زمان و مواجهه با رفتار و اخلاق حضرت زهرا (س) به تدریج درک عمیقتری از عدالت، مهر و انسانیت پیدا میکند. در این مسیر، خواننده نه تنها با تاریخ، بلکه با روان انسانها و پیچیدگیهای درونی آنها روبرو میشود.
خواندن «به امید دیدار» مانند ورود به یک جهان زنده است، جایی که انسانها نه فقط شخصیتهای تاریخی مقدس، بلکه موجوداتی با احساسات، ضعفها، امیدها و دلتنگیهای قابل لمس هستند. شما میتوانید شادی و اضطراب آنها را حس کنید، در مصائبشان شریک شوید و همراه با تحول آنها از تردید و شک به ایمان و آگاهی برسید.
مواجهه با تحول و زنانگی
یکی از شاخصههای برجسته این کتاب، دیدن تاریخ از زاویه زنی است که میان شک و ایمان زندگی میکند. اشواق در ابتدا با حیرت و ترس به اسلام و پیامبر (ص) نگاه میکند، اما هر گفتوگو و هر تجربه او را به شناخت ارزشهای اخلاقی و انسانی نزدیکتر میکند. این تجربه به خواننده اجازه میدهد تا چگونگی تأثیر رفتار و منش زنان بر جامعه و اهمیت نقش آنان در تحولات تاریخی را لمس کند.
کتاب با زبانی روان، اما پر از جزئیات دقیق، زندگی زنان، خانوادهها و جامعه مدینه در آن دوران را به تصویر میکشد. خواننده با نگاه به شخصیتهای زن، میتواند متوجه شود چگونه ایمان، اخلاق و شجاعت فردی، حتی در شرایط سخت و محدود، میتواند مسیر زندگی دیگران را تغییر دهد و آنها را به نسلی الهامبخش تبدیل کند. به امید دیدار، تجربهای فراتر از یک رمان تاریخی است؛ این اثر، دعوتی به احساس کردن تاریخ، لمس زندگی انسانها و درک عمیق ارزشها است. هر صحنه، هر گفتوگو و هر تصویر، خواننده را در دل یک روایت پر از تضاد، الهام، امید و کشمکش انسانی میبرد. داستان، تاریخی است، اما انسانیتر از بسیاری روایتهای مدرن، جایی که تاریخ و انسانیت در هم تنیده شدهاند و خواننده میتواند با شخصیتها همذاتپنداری کند، دنیای آنان را درک کند و حتی در مسیر زندگی خود از آنها بیاموزد.
در نهایت، این کتاب نشان میدهد که تاریخ تنها مجموعهای از وقایع نیست؛ بلکه ترکیبی از زندگیها، احساسها، انتخابها و تحولاتی است که در دل انسانها رخ میدهد.
بخشهایی از کتاب
حسنیه پرده چادر اشواق را کنار زد. نور صبحگاهی چشمش را زد. اشواق به بازوی او تکیه کرده بود. رنگ به رویش نبود. کلمات رافت مدام توی ذهنش زنگ میزدند: «دختر است… بانو حسنیه، شک دارم که این بچه هم دختر باشد.»
آنها از چادر رافت بیرون آمدند. حسنیه گفت:
• غصه نخور، عروس. هنوز پنج ماه تا زمان وضع حمل باقی مانده است. چند روز به من فرصت بده، از اینجا فراریات میدهم. نمیگذارم دختر سومت را اینجا به دنیا بیاوری.
اشواق گفت:
• اگر فرار کنم، میانه بنی ذبیان با قریش به هم میخورد. اصلاً شاید بین این دو قبیله جنگ شود!
حسنیه پاسخ داد:
• نگران نباش. آخر قبیله کوچکی مثل بنیذبیان چطور حریف قریش میشود؟ قبیله تو ثروتمند است. با هدیه چند شتر سرخمو، رضایت ابو راشد را جلب میکنی!
اشواق با یاد مکه افتاد. انگار در وسط توفان وحشت و اضطراب، ذهنش به دنبال یک پناهگاه میگشت. به یاد خانه کوچکشان در کوچه عطارین افتاد که از سنگ درست شده بود؛ به یاد کعبه و طوافی که روزی دست در دست مادر دور آن انجام داده بودند؛ به یاد مردی با چشمان سیاه و نافذ که در کنار حجرالاسود ایستاده بود و با مردم سخت میگرفت؛ به یاد بتهای بزرگ و کوچک با شکلهای ترسناکشان، بازارهای شلوغ، پارچههای رنگارنگ حریر و ابریشک، عطر عود هندی و…
حسنیه ادامه داد:
• ترتیبی میدهم تا بچهها و حمامه را هم با خودت ببری. فقط یادت باشد درباره این موضوع با احدی حرف نزن. اگر ابو راشد بفهمد، میخواهم فراریات دهم لحظهای از تو چشم بر نمیدارد.
اشواق احساس کرد حالش بهتر است. دست حسنیه را گرفت و فشرد و گفت:
• اگر شما نبودید، من چه میکردم؟
حسنیه خندید:
• حالا که هستم، پس غصه نخور!
آلاء با موهای شانهنشده، در حالی که چشمهایش را میمالید، از چادر بیرون آمد. حسنیه خم شد و صورتش را بوسید. سپس به اشواق گفت:
• من دیگر میروم. باید برای مهمانهای تازه از راه رسیده غذا درست کنیم!
اشواق آه کشید:
• چقدر دلم میخواست مهمانها را ببینم و با آنها صحبت کنم!
حسنیه گفت:
• میدانی که نمیشود. ابو راشد به خاطر دیروز از دستت ناراحت است. بیشتر از این نباید بهانه دستش بدهی. حالا برو و استراحت کن. اگر خبر مهمی بود، حتماً تو را در جریان میگذارم.
اشواق چند لحظهای ایستاد و دور شدن حسنیه را نگاه کرد. چقدر این زن را دوست داشت…
حسنیه پرده چادر اشواق را کنار زد:
• مهمان نمیخواهی، دخترم؟
اشواق گوشه چادر نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته بود. حمامه در گوشه دیگر، آلاء و تلما را کنار خود نشانده بود و برایشان داستان میگفت. روز از نیمه گذشته بود و هوای داخل چادر کمی گرم بود.
اشواق با دیدن حسنیه از جا بلند شد:
• خوش آمدید! بفرمایید داخل!
حسنیه ظرفی پر از غذا همراه آورده بود: گوشت پخته شده گوسفند و نان گندم. آلاء و تلما به طرفش دویدند:
• روز خوش! مادربزرگ، برایمان چه آوردهای؟
حمامه ظرف غذا را از دست حسنیه گرفت. حسنیه روی زمین نشست و دخترها را در آغوش گرفت…
کتاب به امید دیدار
به قلم مریم شریف رضویان








