به گزارش متادخت، تصور کن وارد ساختمانی میشوی که در هر طبقه و هر اتاق، داستانی تازه در انتظار توست؛ اتاقهایی که کوچک به نظر میرسند اما هر کدام دنیایی گسترده و پرجزئیات دارند. در برخی اتاقها سکوت سنگین است و در برخی دیگر صدای خنده، اعتراض و یادآوری خاطرهها میآید. نور از پنجرهای کوچک عبور میکند و سایهها روی دیوارهای سفید میافتند و هر سایه تصویری از زندگی زنانه امروز ایران را به نمایش میگذارد. این تجربه، هزارتوی پرستو علیعسگرنجاد است؛ مجموعهای از روایتهای کوتاه که توسط چند نویسنده نوشته شده و گردآورنده آنها را کنار هم قرار داده است. برخلاف رمانهای خطی، «هزارتو» مسیر مشخصی ندارد؛ هر روایت مسیر کوتاه و مستقلی است که به روایت دیگر وصل میشود و در کنار آنها یک هزارتوی کامل از تجربه زنانه شکل میدهد.
ساختار چندنویسندهای و تنوع روایتها
ویژگی برجسته هزارتو، چندصدایی بودن آن است. هر نویسنده با سبک و دیدگاه خود وارد روایت میشود و بخش خاصی از زندگی زنان امروز را بازتاب میدهد. برخی روایتها مستقیم و اجتماعیاند و با جزئیات ملموس جامعه، خانواده و روابط انسانی سر و کار دارند. برخی دیگر روانشناسانه و درونیاند و خواننده را به تجربه ذهن و احساس زنِ داستان میبرند. این ترکیب چندلایه، کتاب را به فضایی پویا و زنده تبدیل کرده است؛ جایی که خواننده میتواند بین روایتها حرکت کند، ارتباطها و تضادها را کشف کند و بخشهایی از زندگی زنان را که شاید خودش تجربه کرده یا فقط دیده است، درک کند. ساختار چندنویسندهای به کتاب اجازه میدهد تنوع و پیچیدگی تجربه زنانه را نشان دهد، چیزی که یک روایت خطی و تکصدایی نمیتواند ارائه کند.
خواننده در هزارتو، مانند کسی است که در تالاری پر از آینههای کوچک قدم میزند؛ هر آینه تصویر متفاوتی از زن بودن، انتخابها، محدودیتها، امیدها و ترسها را نشان میدهد. این تجربه چندصدایی، حس جمعی و فردی را همزمان منتقل میکند و هزارتو را به کتابی تبدیل میکند که نه فقط خوانده میشود، بلکه تجربه میشود.
بازتاب زندگی زنانه و پرسش از هویت
هزارتو فراتر از روایت زندگی یک زن مشخص است؛ این مجموعه، بازتابی است از هویتهای متنوع زنان در جامعه معاصر ایران. روایتها با دقت، هم آسیبپذیری و هم مقاومت زنان را نشان میدهند؛ پرسشهایی که هر روایت طرح میکند، برای بسیاری از زنان آشناست: پرسش از جایگاه در خانواده و اجتماع، جستجوی هویت شخصی، مواجهه با محدودیتها، تلاش برای استقلال و بازتاب امید و ترس در زندگی روزمره. هر روایت کوتاه یا متوسط، ترکیبی از احساس، تصمیم، خاطره و تجربه است و نشان میدهد که زندگی زنانه یک مسیر ساده یا خطی نیست، بلکه مجموعهای از مسیرهای تودرتو، انتخابها و مواجهههای متفاوت است.
گردآورنده کتاب، با کنار هم گذاشتن این روایتهای متنوع، مجموعهای ساخته که هم استقلال هر روایت را حفظ کرده و همصدایی همگرا ایجاد کرده است؛ صدایی که خواننده را وادار به تأمل، بازتاب و همذاتپنداری با زنانی میکند که در این هزارتو حضور دارند. «هزارتو» تجربهای است برای دیدن جهان از زاویه زنانگی، تجربهای که پیچیده، چندلایه و پر از تضادهاست، اما همزمان روشن و ملموس است و خواننده را به بازشناسی خود و زندگی زنان اطرافش دعوت میکند.
بخشهایی از کتاب
من خیلی دیر این را فهمیدم که درباره دختر بودن چیزی کم است، یا متفاوت، یا که باید کم باشد یا متفاوت؛ شاید چون اهل فوتبال نبودم برایم مهم نبود در هر بازی چه کسی روی صندلی ورزشگاه مینشیند. به جایش عاشق «کوییدیچ» بودم و هر وقت کسی میپرسید ورزش محبوب من چیست، میگفتم «کوییدیچ». بعد که علامت سوال را در چهره طرف میدیدم، اضافه میکردم: ورزش جادویی جهان هری پاتر دیگه! همون که سوار جارو پرنده در حال پرواز انجامش میدهند! ولی خب آن موقع و حتی هنوز الان هم شاید کوییدیچ طرفداران زیادی در بین مشنگها یعنی همان غیر جادوگرها، همان آدمهای معمولی، نداشت و بابت همین کسی مایل نبود به توضیحاتم ادامه دهم؛ مثلا بگویم که کدام نوع جاروی مسابقه استفاده میشود، هفت نفر در هر گروه بازی میکنند، بازیکن محبوبم کیست یا اینکه چقدر دوست دارم جستجوگر باشم. جستجوگرها همیشه فارغ از هیاهوی بازی باید حواسشان را جمع میکردند روی مهمترین و ارزشمندترین چیز، یعنی یافتن گوی زرین.
جستجوگر بود نقشی که دلم میخواست در زندگی هم داشته باشم و شاید بابت این شباهت دوستش داشتم. به علاوه در فوتبال، والیبال، شنا و یا هر ورزش دیگری ما عینکیها همیشه به مشکل میخوریم. اما در کوییدیچ این مشکل وجود ندارد؛ فقط باید ورد مناسب را پیدا کنی، همین! با اینکه از ورزشهای مشنگی فاصله داشتم و فرد ورزشی محبوب نمیشدم، کوییدیچ مرا پذیرفت. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که مدرسه ما کوییدیچ نداشت. این شد که یاد گرفتم از میان صفحات کتاب، تماشاگر مسابقات کوییدیچ باشم، در جام جهانی شرکت کنم و اخبار گروهها و بازیکنهای محبوبم را بشنوم؛ هیچ مشکلی هم وجود نداشت.
نه فقط برای حضور در ورزشگاه، که هیچ جای دیگر جهان کودکی و اوایل نوجوانیام مشکلی وجود نداشت. بساط ماجراجویی همیشه به راه بود. یک بار همراه با کت رویال تمام اقیانوس اطلس را با کشتی نیروی دریایی سلطنتی رفتیم و به آمریکا رسیدیم. مجبور شدیم مدتی به قبیله سرخپوستها ملحق شویم تا راهی پیدا کنیم برای رسیدن به فیلادلفیا، چون دوستهایمان آنجا بودند. سرخپوستها خوب بودند و مهربان. هنوز شبها را به خاطر دارم که کنار آتش نشسته بودیم و کسی افسانههایی را که از گذشته رسیده بود تعریف میکرد؛ درباره جهان و این که چطور ساخته شده، درباره جنگل و حیواناتش، درباره دنیای بعد از مرگ. کت برای ماجراجویی همراه خوبی بود.
یک بار هم رفتم فرانسه، زمان انقلاب؛ نزدیک بود بابت نزدن ربان سهرنگی که نشانه انقلاب فرانسه بود، اعداممان کنند. من زمانی که شاه فراری و خانوادهاش به پاریس برگشتند، خوب یادم است و سکوت سنگین مردم را و اینکه هیچ کس به نشانه احترام کلاهش را بلند نکرد.
یک بار هم وقتی نیروی اهریمنیاش را میخواندم، شفق قطبی را دیدم. بیرون از زمین هم بودهام. در گانیمد، بزرگترین قمر مشتری، غاری مخفی داشتیم، من و پل. زمان زیادی را آنجا گذراندم تا وقتی که پل تصمیم گرفت مخفیانه به زمین برگردد. دختر بودنی که من از جهان قصهها بلد شدم مرا تعیین نمیکرد. هر بار با تصویر تازهای از آن مواجه میشدم، دختری میتوانست «هرماینی پرنجر» باشد؛ نابغه، قهرمان و شجاع. دختر دیگری میتوانست «آن شرلی: باشد، خیالپرداز با دستهایی پر








