به گزارش متادخت، نگاهی به خانه کوچک کرد که حالا با تلاشهای پدر و مادرش تبدیل به یک مهدکودک کوچک و نقلی شده بود. حس عجیبی داشت؛ رؤیایی که سالها در ذهنش پرورانده و به خاطرش سالها آموزش دیده بود، داشت به نتیجه میرسید. هنوز همان وسط حیاط ایستاده بود که پیروز با همان قدمهای کوچک به سمتش آمد. آغوشش را باز کرد و کودک نوپای خودش را در آغوش گرفت.
پیروز ثمره عشقی بود که خیلی دوام نیاورد. همسر جوانش، سرگرد جعفر وکیلی، در حالی که هنوز مدت زیادی از ازدواجشان نگذشته بود، بعد از کودتای ۲۸ مرداد اعدام شده بود و پیروز یادگار همان روزهای پرالتهاب بود.
وقتی تصمیم گرفت مسیر تحصیلی خودش را عوض کند، فکرش را هم نمیکرد که کار به اینجا بکشد. روزهایی که با تقی باغچهبان گذرانده بود، او را نسبت به تعلیم و تربیت بچهها علاقهمند کرده بود، پس تصمیم گرفت بار سفر ببندد و راهی اروپا شود. اولین انتخابش سوئیس بود، ولی سر از پاریس درآورد. روزهایی که تازه جنگ جهانی به پایان رسیده بود و اوضاع اروپا نابسامانتر از هر زمان دیگری بود. او مجبور بود در آن اروپای ویرانشده با جیره غذایی زندگی کند.
برای او فرقی نمیکرد؛ او همراه دانشجویان شد تا برای بازسازی و کمک به مردم کاری کرده باشد. در همان روزهای سخت، رشته روانشناسی تربیتی را در دانشگاه سوربن به پایان رساند و برای ادامه تحصیل در رشته پیشدبستانی راهی کالج سوونیه شد. او میخواست هر دانش جدیدی که وجود دارد را بیاموزد، به همین خاطر تصمیم گرفت نظریههای رشد آنری والون و ژان پیاژه را یاد بگیرد. او میخواست هر چیزی را که میآموزد، روزی در ایران به کار ببندد.
در حین تدریس در مدارس مختلف شروع به کار کرد و همین کار کردنها کولهباری از تجربه را برای او به همراه داشت.
پیروز سرش را روی شانهاش گذاشت. هنوز همانجا ایستاده بود که پدرش نزدیک آمد و گفت:
– خب، حالا برنامهات چیه؟ من و مادرت قول مجوز، خونه، میز و نیمکت داده بودیم که انجام شد، حالا نوبت توئه.
لبخند زد. خودش هم میدانست کلی کارِ نکرده دارد. او میخواست این مهدکودک کوچک را کمکم به یک مدرسه بزرگ تبدیل کند؛ مدرسهای متفاوت با بقیه مدرسهها، مدرسهای که در آن دستور معنایی نداشته باشد، قوانینش را خود بچهها وضع کنند، کتابهایشان را خودشان بنویسند، برای یادگیری به گردشهای علمی بروند… میخواست تمام چیزهایی را که یاد گرفته بود، اینجا پیاده کند.
اما هنوز اول راه بود. او تنها یک کودکستان کوچک داشت و باید تلاش میکرد تا اعتماد والدین را جلب کند.
همهچیز زودتر از چیزی که فکرش را میکرد اتفاق افتاد. حالا کودکستان فرهاد شده بود دبستان فرهاد. والدین و بچهها به او اعتماد کرده بودند. او دیگر تنها نبود؛ یک تیم کامل از او حمایت میکردند. دیگر تنها نبود؛ محسن خمارلو، همسر دومش، او را در اداره مدرسه کمک میکرد.
اما رؤیاهای او هنوز ادامه داشت. او میخواست برای فرزندان ایران کتاب بنویسد، پژوهشها و تحقیقاتش را ارائه دهد… او هنوز خیلی کار داشت…
پیوست:
توران میرهادی یکی از اثرگذارترین چهرههای آموزش و ادبیات کودک در ایران بود؛ زنی که زندگیاش بهطور کامل با آموزش، کتاب و کودکان گره خورد. او در سال ۱۳۰۶ شمسی در تهران و در خانوادهای فرهنگی و تحصیلکرده به دنیا آمد. پدرش مهندس و مادرش هنرمندی آلمانیتبار بود که نقش مهمی در شکلگیری نگاه باز، چندفرهنگی و انسانگرایانه او داشت. توران از کودکی با کتاب، زبانهای خارجی و هنر آشنا شد و همین بستر خانوادگی، مسیر آیندهاش را رقم زد.
او تحصیلات دانشگاهی خود را در ایران آغاز کرد، اما خیلی زود علاقهاش به آموزش و روانشناسی کودک باعث شد برای ادامه تحصیل به فرانسه برود. تحصیل در دانشگاه سوربن و آشنایی با شیوههای نوین تعلیم و تربیت، نگاه او را به آموزش بهکلی تغییر داد. میرهادی به این باور رسید که کودک باید در مرکز فرآیند یادگیری قرار بگیرد و آموزش نباید محدود به حفظ کردن مطالب درسی باشد، بلکه باید به رشد فکری، خلاقیت و استقلال او کمک کند.
پس از بازگشت به ایران، او این باورها را در عمل پیاده کرد و در سال ۱۳۳۴ مدرسه فرهاد را بنیان گذاشت؛ مدرسهای که خیلی زود به الگویی متفاوت از آموزش رسمی تبدیل شد. در این مدرسه، کتاب و کتابخانه نقش محوری داشتند، کودکان تشویق میشدند سؤال بپرسند، فکر کنند و نظر بدهند و معلم تنها انتقالدهنده دانش نبود، بلکه راهنما و همراه دانشآموز به شمار میرفت. مدرسه فرهاد نهتنها یک مرکز آموزشی، بلکه فضایی برای پرورش انسانهای آگاه و مسئول بود.
توران میرهادی علاوه بر فعالیتهای آموزشی، نقش مهمی در گسترش ادبیات کودک و نوجوان در ایران داشت. او از بنیانگذاران شورای کتاب کودک ایران بود و سالها برای ارتقای کیفیت کتابهای کودک، معرفی آثار ارزشمند و حمایت از نویسندگان و پژوهشگران این حوزه تلاش کرد. یکی از مهمترین و ماندگارترین پروژههای او، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان است؛ اثری چندجلدی که با هدف ارائه دانشی دقیق، بیطرفانه و قابل فهم برای کودکان و نوجوانان تدوین شد و هنوز هم یکی از منابع معتبر در این زمینه به شمار میرود.
زندگی شخصی توران میرهادی نیز خالی از سختی نبود. او در جوانی همسرش را از دست داد و تجربه مادری تنها را از سر گذراند، اما این دشواریها نهتنها او را متوقف نکرد، بلکه نگاهش را به نیازهای عاطفی و تربیتی کودکان عمیقتر کرد. میرهادی تا پایان عمر با پشتکار، آرامش و تعهدی کمنظیر به کار خود ادامه داد و هیچگاه آموزش را از زندگی جدا ندانست.
توران میرهادی در سال ۱۳۹۵ درگذشت، اما میراث فکری و فرهنگی او همچنان زنده است. نسلی از معلمان، نویسندگان و پژوهشگران کودک تحت تأثیر اندیشههای او رشد کردند و نگاه انسانی و کودکمحور او به آموزش، مسیر تازهای در فرهنگ آموزشی ایران گشود. او نمونهای از انسانی بود که باور داشت تغییر جامعه از راه آموزش آغاز میشود و این باور را تا آخرین سالهای زندگیاش زندگی کرد.








