به گزارش متادخت، تلفن را برداشت. باید به پدرش زنگ میزد. میدانست مادر طاقت حرفهایش را ندارد. چند لحظه تلفن را در دستش نگه داشت و بعد شماره را گرفت. چند بار صدای بوق تلفن در گوشش پیچید و بعد صدای پدر، جانش را آرام کرد.
ـ مهسا بابا! سلام.
ـ سلام باباجان. خوبید؟ مامان خوبه؟ داداش چطوره؟ خیلی دلم براتون تنگ شده.
تندتند و بیوقفه حرف میزد. خودش میدانست همهاش از دلتنگی است. بعد از جنگِ دوازده روزه و ترور دکتر عباسی، چند روزی را به اراک رفت، اما از وقتی به سر کارش برگشته بود، نتوانسته بود به آنها سر بزند. دلش برای بوی تن مادرش و برای دستهای گرم پدرش پر میکشید.
– همه خوبن بابا! نمیای اراک ببینیمت؟ ما هم دلمون تنگ شده. اوضاع چطوره بابا؟ خطرناک نیست؟ میگم…
پدر حرفش را خورد. مهسا میدانست چه در دل پدرش میگذرد. میشناختش؛ درست مثل خودش. پدر امتحانش را چند باری پس داده بود. آن روزها را به خاطر داشت؛ روزهایی که دکترها برای تومور زانویش قطع امید کرده بودند و میخواستند هر دو پایش را قطع کنند. رنج پدر را در چشمانش میدید برای هر مردی سخت بود دخترش را در آن وضعیت ببیند، اما پدر همیشه باصلابت بود. مطمئن بود رد شدن از آن بیماری وحشتناک، به لطف خدا و دعاهای مادر و پدرش بوده است.
آن روزی را هم که بعد از تصادف با پدرش تماس گرفته بود، به خاطر داشت. با خودش فکر کرد چقدر او را مضطرب کرده است. آن روزها در گوش پدر زمزمه کرده بود:
«بابا، وقتی ماشین چپ کرد، چشمامو بستم. فقط به خدا گفتم: خواهش میکنم اینجا آخر کار نباشه، منو اینطوری نبر.»
خدا چقدر مهربان بود. آرزویش را برآورده کرده بود. حالا اما میخواست به پدر حرفی بزند که میترسید طاقت شنیدنش را نداشته باشد. حرفهای پدر و احوالپرسیاش که تمام شد، چند باری نفس عمیق کشید و بعد سعی کرد شمردهشمرده حرف بزند.
– بابایی، زنگ زدم میخوام یه چیزی بهت بگم.
پدر آرام جواب داد:
– بگو دخترم. من اینجا هستم تا حرفای تو رو بشنوم.
مهسا طاهری
تلفن را برداشت. باید به پدرش زنگ میزد. میدانست مادر طاقت حرفهایش را ندارد. چند لحظه تلفن را در دستش نگه داشت و بعد شماره را گرفت. چند بار صدای بوق تلفن در گوشش پیچید و بعد صدای پدر جانش را آرام کرد.
ـ مهسا بابا! سلام.
ـ سلام باباجان. خوبید؟ مامان خوبه؟ داداش چطوره؟ خیلی دلم براتون تنگ شده.
تندتند و بیوقفه حرف میزد. خودش میدانست همهاش از دلتنگی است. بعد از جنگ دوازدهروزه و ترور دکتر عباسی، چند روزی را به اراک رفته بود، اما از وقتی به سر کارش برگشته بود، نتوانسته بود به آنها سر بزند. دلش برای بوی تن مادرش و برای دستهای گرم پدرش پر میکشید.
– همه خوبن بابا! نمیای اراک ببینیمت؟ ما هم دلمون تنگ شده. اوضاع چطوره بابا؟ خطرناک نیست؟ میگم…
پدر حرفش را خورد. مهسا میدانست چه در دل پدرش میگذرد. میشناختش؛ درست مثل خودش. پدر امتحانش را چند باری پس داده بود. آن روزها را به خاطر داشت؛ روزهایی که دکترها برای تومور زانویش قطع امید کرده بودند و میخواستند هر دو پایش را قطع کنند. رنج پدر را در چشمانش میدید برای هر پدری سخت بود دخترش را در آن وضعیت ببیند،، اما پدر همیشه باصلابت بود. مطمئن بود رد شدن از آن بیماری وحشتناک، به لطف خدا و دعاهای مادر و پدرش بوده است.
آن روزی را هم که بعد از تصادف با پدرش تماس گرفته بود، به خاطر داشت. با خودش فکر کرد چقدر پدرش را مضطرب کرده است. آن روزها در گوش پدر زمزمه کرده بود:
«بابا، وقت ماشین چپ کرد، چشمامو بستم. فقط به خدا گفتم: خواهش میکنم اینجا آخر کار نباشه، منو اینطوری نبر.»
خدا چقدر مهربان بود. آرزویش را برآورده کرده بود. حالا اما میخواست به پدر حرفی بزند که میترسید طاقت شنیدنش را نداشته باشد. حرفهای پدر و احوالپرسیاش که تمام شد، چند باری نفس عمیق کشید و بعد سعی کرد شمردهشمرده حرف بزند.
– بابایی، زنگ زدم میخوام یه چیزی بهت بگم.
پدر آرام جواب داد:
– بگو دخترم. من اینجا هستم تا حرفای تو رو بشنوم.
مهسا چند لحظه سکوت کرد. انگار گفتن این جمله برایش سخت بود. بعد آرام گفت:
– بابا، وقتی برای من مراسم گرفتی، بیتابی نکنیها! حواست باشه، تو پدر یک دختر نخبه علمی کشور هستی. بابا، صبوری کنیها!
احساس کرد صدای نفسهای پدرش در آن سوی خط به شماره افتاده است. دوباره صدایش کرد:
– باباجان، هستی؟ صدامو میشنوی؟
پدر بعد از چند لحظه گفت:
– اینقدر خودعزیزی نکن دختر… دل بابا رو خون نکن…
مهسا حرفش را زده بود. بیشتر از این نباید پدرش را آزار میداد. حرف را عوض کرد. مطمئن بود پدرش از پس این غم هم برخواهد آمد.
چند روزی بود که هیچ خبری از مهسا نداشتند. مادر دائم میگفت:
– نگران نباشید. مهسا خودش گفت محل کارشون امنیته. حتماً نمیتونه تماس بگیره.
اما حال پدر مهسا دگرگون بود. دائم آخرین تماس تلفنی را با خودش مرور میکرد. دلآشوبه داشت. حس میکرد دنیا برایش تنگ و تار شده است. دور از چشم مادر، به هر کجا که میتوانست زنگ زد. باید از دخترش سراغی میگرفت. باید مطمئن میشد اتفاقی برایش نیفتاده است. اما بالاخره کابوسش تعبیر شد.
– حاجآقا، محل کارشون رو با موشک زدن. پیکرها قابل شناسایی نیست. هرچه زودتر خودتون رو برسونید تهران.
دنیا روی سرش خراب شد. نفهمید چطور خودش را به تهران رسانده بود. میگفتند باید آزمایش ژنتیک بدهد. چیزی را که میدید باور نمیکرد. دو انگشت کشیده و زیبای دخترش برای آزمایش آورده شده بود. دیگر نیازی به آزمایش نبود. او انگشتان دخترش را میشناخت. جواب آزمایش که آمد، باید میرفت و کاور سبک پیکر پرپرشده دخترش را تحویل میگرفت.صدای مهسا دائم در گوشش بود:
«بیتابی نکنیها…»
پیوست:
شهیده دکتر مهسا طاهری، متولد ۲۸ آبان ۱۳۷۲ در اراک، دانشآموخته رشته شیمی محض از دانشگاه اراک و دارای مدرک کارشناسی ارشد شیمیفیزیک با گرایش کوانتومی محاسباتی از دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان بود. او تحصیلات خود را در مقطع دکتری شیمیفیزیک، گرایش کوانتومی محاسباتی، در دانشگاه تربیت مدرس ادامه داد و در حوزه شیمی محاسباتی و آزمایشگاهی فعالیت میکرد. در سوابق حرفهای او همچنین فعالیت پژوهشی و طراحی مواد در حوزه هوافضا دیده میشود.
طاهری از نخبگان علمی فعال در حوزههای مرتبط با صنعت دفاعی و موشکی بود و در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، در جریان حملات به تهران، به شهادت رسید.








