به گزارش متادخت، تا تاریک شدن هوا خیلی نمانده بود. از خبرگزاری زدم بیرون. دلم میخواست ساعتها صدای کسی را نشنوم. چانهزدن با آدمهایی که حرفت را نمیفهمند، سختترین کار دنیا بود که انگار من باید چند برابرش را تحمل میکردم. دعوایم شده بود، با سردبیری که فکر میکرد از همه بیشتر میفهمد و تا مخالفش حرف میزدی، برچسب فمینیست میچسباند به پیشانیات تا صدایت را ببرد. دلم چای داغ میخواست، از آن چاییهایی که مادر غروبهای پاییز برایمان دم میکرد. جلوی یک کافه ایستادم. هرچه فکر کردم، دیدم دلم چای ادایی نمیخواهد، حتی کیک شکلاتی هم سرذوقم نمیآورد. پس بیخیالش شدم. دم اولین دکه روزنامهفروشی که حالا همهچیز دارد به غیر از روزنامه ایستادم. چشم چرخاندم روی صفحات مجلات قدیمی که پر است از عکس بازیگران و فوتبالیستها. چند نسخه روزنامه هم توجهم را جلب کرد. یادش بخیر، قدیمها چقدر پای این دکهها میایستادم و تیترهای گلدرشت روزنامهها را میخواندم. یک لیوان قهوه آماده از فروشنده گرفتم و با آب جوش پرش کردم. حوصله دعواهای امیرمحمد و آوا را هم نداشتم، پس راهم را کج کردم سمت پارک سر خیابان. شاید نشستن در پارک و خوردن قهوه آماده که مزهاش همچنان دلچسب نبود، حالم را بهتر میکرد.
چشم دوخته بودم به سنگفرشهای پارک. صدای جیغ و خنده بچهها از قسمت بازی میآمد. عجیب بود، با اینکه دلم نمیخواست هیچ صدایی بشنوم، این صدا برایم دلنشین بود. کاش روزی خندان بودن لب تمام کودکان دنیا برایم محقق میشد. داشتم دیوانه میشدم، شاید هم فیلسوف. در یک بعدازظهر پاییزی در پارک سر خیابان برای خودم رؤیا میبافتم!
روی نزدیکترین صندلی نشستم. چند جرعه از قهوه بدمزهام را خوردم و همانجا از خریدنش پشیمان شدم؛ کاش پولم را دور نریخته بودم.
هنوز لیوان کاغذی دستم بود که گوشیام زنگ خورد. با خودم عهد کردم هرکسی بهجز مادر بود، جوابش را ندهم. گوشی را از کیفم بیرون کشیدم. عکس خندان مادر با آن لپهای گلیاش روی صفحه تلفن افتاده بود.
• سلام مامانخانم خودم، حالت چطوره؟
• سلام مادر، پس چرا نیومدی؟
انگار یک سطل آب سرد روی سرم ریخته بودند. مادر وقت دکتر داشت و من پاک یادم رفته بود. به ساعت مچیام نگاه کردم. نوبت ویزیت را از دست داده بودیم.
• ایراندخت، صدامو میشنوی مادر؟
• ببخشید مامان، یه جلسه مهم پیش اومد، نتونستم بیام. مگه توراندخت خونه نبود که باهم برید؟
• نه مادر، توراندخت رو مگه میشه خونه پیدا کرد؟ یک هفته است کلید کرده بود میخوام موهامو اکستنشن کنم. آخرش امروز از صبح رفته آرایشگاه، هنوزم نیومده. این دختر داره با خودش چه میکنه، من نمیدونم! راستی ایراندخت، اکستنشن چی هست؟
خندهام گرفت. خودم هم دقیق نمیدانستم. باید به دانش هوش مصنوعی مراجعه میکردم که حالا وقتش نبود.
• میگم بهتون مامان، بازم عذرخواهی میکنم.
هنوز مشغول حرف زدن با مادر بودم که خانمی کنارم نشست و بعد صورت دختر پنجسالهاش را بوسید و راهی زمین بازیاش کرد. لباسهای دختر توجهم را جلب کرد. یعنی سردش نبود؟
تلفن را قطع کردم. قهوه بدمزهام دیگر سرد شده بود. به بچههایی که در زمین بازی بودند نگاه کردم. این خوی خبرنگاری در هر حالتی در من زنده بود. لباسهای دخترها و پسرها چقدر با هم فرق داشت. بیشتر پسرها شلوار به پایشان بود و لباسهایی که از سرما حفظشان میکرد، اما دخترها با شلوارکها و دامنهای کوتاه خیلی ناز و گوگولی به نظر میرسیدند. چند چرای بزرگ در ذهنم شکل گرفته بود. دلم را به دریا زدم و روی به زن که داشت داخل کیفش دنبال چیزی میگشت کردم و پرسیدم:
• میگم دخترتون سردش نمیشه؟
سرش را بالا آورد و کنجکاوانه نگاهی به سرتاپایم انداخت.
• نه، چرا باید سردش بشه؟ نکنه میخوای به لباس بچه پنجساله گیر بدی؟
خودم را جمعوجور کردم و لبخندی تحویلش دادم تا شاید فضای ذهنیاش شکسته شود.
• نه! نه! شاید چون خودم سردمه، برام سؤال شد.
چهره زن کمی باز شد. به زور لبخند زد و گفت:
• آره خب دیگه، داره کمکم سرد میشه.
دلم میخواست حرفهایش را بشنوم، برای همین خیلی زود خودم را لو دادم.
• راستش من خبرنگارم. برای تهیه گزارش هم نیومده بودم پارک، ولی دختر شما رو که دیدم، یهو چشمم افتاد به بچههای تو زمین بازی. احساس کردم یه تفاوت جدی تو لباس دخترها و پسرها هست. منظورم تو رنگ و جنس پارچه نیستها؛ نگاه کن، بهراحتی لباس پسرها… حتی اونا چند نفری که شلوارک پاشونه، شلوارکشون از مال دخترها بلندتره. اگر یه دختر زمین بخوره، زانوهاش بیشتر در معرض خطره.
نمیدونم دقیق ولی الان ذهنم داره خیلی جاها میره؛ حتی تو لباس ورزشکارها هم همین مورد هست. ورزشکارهای مرد لباسهای پوشیدهتر دارن. با همون لباسها هم از ورزشکارهای زن موفقتر به نظر میرسن، ولی لباس خانمها داره دائم آب میره. چند وقت پیش تیم ملی هندبال ساحلی زنان نروژ درخواست کرده بود بهجای بیکینیباتمهای خیلی کوتاه که طبق مقررات مسابقات باید میپوشیدن، شورت ورزشی کوتاه و پوشیدهتر بپوشن. اما فدراسیون هندبال اروپا مخالفت کرد. بازیکنان نروژ اهمیتی ندادن و شورت ورزشی پوشیدن. در نتیجه ۱۵۰۰ یورو جریمه شدن. نکته جالبش این بود که تیم مردان همان رشته اجازه داشتن شورت بپوشن.
زن هم مثل من خیره شده بود به بچهها. شاید خودش هم تازه به حرفهایی که داشتم میزدم فکر کرده بود. چرا تا به حال به این مورد فکر نکرده بودند؟ چنددقیقهای ساکت بودم که زن صدایم کرد.
• به نظرم اگر دارید به گزارش فکر میکنید، اول از همه جا برید سراغ تولیدیهای لباس. این مشکل ریشههای جدی داره. منِ مادر، لباسی که تو بازار هست برای بچهام میخرم…
نمیدانم چه چیزی ذهن زن را درگیر کرده بود که دخترش را صدا کرد و از پارک بیرون رفتند، ولی من هنوز همانجا نشسته بودم و فکر میکردم…









