به گزارش متادخت، آزاده پشت سر بهرام[1] روی شتر نشسته و چنگش را در آغوش گرفته بود. باد دشت صورتش را نوازش میکرد و گوشههای لباسش را به حرکت درمیآورد. بهرام از صبح چیزی جز شکار نمیخواست. هرچه از کاخ دورتر میشدند، نگاهش بیشتر در دشت میچرخید تا ردی از آهو یا گورخر پیدا کند.
منذر بن نعمان[2]، پادشاه حیره، سالها پیش آزاده را که کنیزی رومی بود به بهرام پیشکش کرده بود. زیبایی آزاده و مهارتش در نواختن چنگ باعث شده بود جایگاه ویژهای نزد شاه پیدا کند و بیشتر اوقات همراه او باشد.
چنان بد که یک روز بی انجمن به نخجیر گه رفت با چنگ زن
کجا نام آن رومی آزاده بود که زنگ رخانش به می داده بود
به پشت هیون چمان برنشست ابا سرو ازاده چنگی به دست
دلارام او بود و هم کام اوی همیشه به داشتی نام اوی
ناگهان چند آهو از میان بوتهها بیرون آمدند و با دیدن شتر و سوارانش پا به فرار گذاشتند. بهرام افسار شتر را کشید و با صدایی بلند گفت: «چنگ بزن آزاده.»
آزاده چنگ را روی پاهایش گذاشت و انگشتانش را روی سیمها کشید. صدای چنگ در دشت پیچید. بهرام کمانش را برداشت اما آزاده دلش نمیخواست نگاه کند. تیر اول رها شد و یکی از آهوها بر زمین افتاد. بهرام تیر دیگری گذاشت؛ تیر دوم هم به هدف خورد!

آزاده نواختن را ادامه میداد و بهرام یکی پس از دیگری آهوها را شکار میکرد. بهرام از دیدن مهارت خودش سرمست شده بود. وقتی چند آهو بر زمین افتادند، کمان را پایین آورد و با غرور به آزاده نگاه کرد.
گفت: «کدام را بزنم آزاده؟ این بار تو انتخاب کن»
آزاده نگاهش را از آهوهای غرق به خون افتاده چرخاند و به بهرام خیره شد. از غرور شاه خوشش نمیآمد دلش برای آن حیوانات بیگناه میسوخت. نمیخواست چیزی بگوید، اما وقتی بهرام دوباره پرسید، یکی از آهوها را که کمی دورتر ایستاده بود نشان داد و گفت: «همان را بزن.»

بهرام کمان را برداشت. آزاده ادامه داد: «اما این بار گوشش را بزن.»
بهرام لحظهای به او نگاه کرد.
«گوشش را؟»
آزاده گفت: «اگر میتوانی، گوش آهو را نشانه بگیر.»
بهرام قهقهای مستانه سر داد. دستش را روی زه کمان گذاشت و آن را کشید. آهو در حال دویدن بود. تیر رها شد و مستقیم به گوش آهو خورد. تیر گویی به قلب آزاده نشست. انتظار نداشت بهرام بتواند چنین نشانهای بزند. بهرام از موفقیتش خوشحال شده بود. اما انگار همین یک تیر هم برایش کافی نبود. آهو از درد میدوید و لحظهای بعد پایش را بلند کرد تا گوشش را بخاراند. بهرام دوباره کمان را کشید.
آزاده فهمید میخواهد چه کند اما حرف در دهانش خشکید: «شاه…»
تیر رها شده بود. تیر دوم به آهو خورد و پا را به گوش و سرش دوخت. حیوان چند قدم دوید و بعد بر زمین افتاد.
به گوش یکی آهو اندر فکند پسند آمد و بود جای پسند
بخارید گوش آهو اندر زمان تیر اندر آورد جادو کمان
سر و گوش و پایش به پیکان بدوخت بدان آهو آزاده را دل بسوخت
آزاده چنگ را کنار گذاشت. نگاهش به آهو مانده بود. بهرام با غرور گفت: «دیدی؟ اگر بخواهم، هزاران آهو را با همین مهارت از پای درمیآورم.»
آزاده سرش را بلند کرد و به شاه نگاه کرد. گفت: «این مهارت نیست.» لبخند از صورت بهرام محو شد.
«چه گفتی؟»آزاده گفت: «مهارت و شجاعت این نیست که از کشتن یک حیوان بیپناه لذت ببری.»
صورت بهرام از خشم در هم فرو رفت. آزاده که دیگر نمیتوانست سکوت کند، گفت: «این کار، اهریمنی است. اگر انسان باشی، چگونه میتوانی از چنین کاری خوشحال شوی؟»
بهرام چند لحظه ساکت ماند. آزاده میدانست گستاخی کرده است، اما دیگر نمیتوانست حرفش را پس بگیرد.
شاه دستش را به سوی آزاده برد. آزاده فرصت نکرد خود را کنار بکشد. بهرام او را از روی شتر پایین انداخت و آزاده با صورت روی خاک افتاد.

دستش را روی زمین گذاشت تا بلند شود، هنوز روی خاک بود که احساس کرد صدای قدمهای شتر نزدیک میشود آزاده فقط فرصت کرد سرش را بالا بیاورد؛ شتر از روی او گذشت. بهرام لحظهای به پیکر بیجان او نگاه کرد، اما چیزی نگفت. افسار شتر را کشید و از آنجا دور شد.
بزد دست بهرام و او را ز زین نگونسار برزد به روی زمین
هیون از بر ماهچهره براند برو دست و چنگش به خون درفشاند
چنین گفت کای بیخرد چنگزن چه بایست جستن به من برشکن
اگر کند بودی گشاد برم ازین زخم ننگی شدی گوهرم
چو او زیر پای هیون در سپرد به نخچیر زان پس کنیزک نبرد
[1] بهرام گور (بهرام پنجم ساسانی)، بیستمین شاه ساسانی بود که از سال ۴۲۰ تا ۴۳۸ میلادی حکومت کرد. او به شکار و مهارت فراوان در تیراندازی شهرت داشت و لقب «گور» نیز به سبب علاقهاش به شکار گورخر به او داده شد.
[۲] مُنذِر بن نُعمان، از امیران خاندان لَخمی و فرمانروای حیره در روزگار ساسانیان بود. او از متحدان و کارگزاران ساسانیان بهشمار میرفت و در روایت فردوسی، آزاده را بهعنوان کنیزی رومی به بهرام گور پیشکش کرد.
✍🏻 مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده








