به گزارش متادخت، نعمتجان اثر سمانه نیکدل، آیینهای روشن از نقشآفرینی زنان در خط مقدم درمان و امداد دوران دفاع مقدس است؛ روایتی که نشان میدهد چگونه حضور زنان در بیمارستانهای پشتیبانی، به اندازه حضور رزمندگان در میدان نبرد، در استمرار مقاومت و حفظ روح جمعی جامعه اثرگذار بوده است. این کتاب با تکیه بر خاطرات صغری بُستاک، امدادگر بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، بخش کمتر دیدهشدهای از حماسهسازی زنان را بازگو میکند.
صحنههایی چون بیرونآوردن ترکش از سینه مجروح، در حالی که هیچ امکانی برای بیهوشی وجود ندارد، یادآور لحظاتی است که امدادگران زن پا به پای رزمندگان در برابر سختیها ایستادند. این لحظات نشان میدهد که حماسهآفرینی فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ گاهی در سکوت اتاقهای بیمارستان، در میان بوی بتادین و صدای نفسهای بریده مجروحان، تاریخ دیگری نوشته میشود.
تاریخی از رشادت زنان جنگ
این اثر با گردآوری خاطرات میدانی و زبانی صمیمی، بخشی از تاریخ زنان ایران معاصر را بازتاب میدهد؛ تاریخی که در آن زنان نه فقط نقش پشتیبانی، بلکه سهمی تعیینکننده در حفظ انسجام اجتماعی و قدرت ایستادگی مردم داشتند. نعمتجان برای علاقهمندان به مطالعات زنان، تاریخ شفاهی و روایتهای امدادگری، منبعی الهامبخش است؛ روایتی که نشان میدهد حماسه زنان این سرزمین تنها در میدان نبرد نبود، بلکه در کنار تخت مجروحان نیز رقم میخورد.
بخشهایی از کتاب را باهم بخوانیم
سازمان آب به کارگرهایش پیاز و بامیه و سیب زمینی و… با قیمت تعاونی میداد. محصولی را که توی زمین خودمان کشت نمیشد آقام معمولا از سازمان میخرید و میآورد خانه. همیشه برای قیمە نذری محرم، یک گونی سیب زمینی از سازمان میخرید. نوجوان که بودم با دخترعموهایم، مهین و شهین و پری و خواهرهایم کبری و مهتاب، دور هم توی حیاط مینشستیم و شب قبل از عاشورا با هم سیبزمینیها را پوست میکندیم خرد میکردیم. هر بار با دخترعموهایم جمع میشدیم، از خاطرات و بچگیهایمان که خاطرات دوری هم نبودند حرف میزدیم. شهین همیشه به من میگفت «جرزن» چون معمولا توی بازیها تقلب میکردم به خصوص موقع لیلی بازی و هفت سنگ و اسم فامیل. گاهی هم برای اینکه حوصلهمان سر نرود اسم فامیل شفاهی بازی میکردیم. باز هم جر میزدم و کلی میخندیدیم. آقام خیلی بدش میآمد. همیشه سرمان تشر می زد و می گفت: «ایقد نخندید. شب قتله.»
چند دقیقه سا کت میشدیم و باز یکی از دخترها حرفی می زد و صدای خندهمان بلند میشد. سیب زمینیهایی را که خلال میکردیم، پای حوض میشستیم و میریختیمشان توی سلههای چوبی تا آبشان گرفته شود. یکی از همان شبهای محرم باران شدیدی بارید. رعد و برق زیادی هم زد. پای درخت توت توی باغچه چند تا قارچ سبز شد. هرکدام اندازە گردو بود. نیمه شب با کبری قارچها را چیدم، چندتکهشان کردیم و کمی توی روغن سرخ کردیم و خوردیم. خیلی خوشمزه بودند. همیشه وقتی بارانهای شدید میبارید منتظر رشد قارچ بودیم. ننه و آقا هم خیلی طعم قارچ را دوست داشتند و میآمدند با ما قارچ میخوردند.
چشمم افتاد به ننه که آقام لیوان آبی گرفته بود جلویش و اصرار میکرد آب بخورد. اما ننه آب هم از گلویش پایین نمیرفت. خودش داریوش و فریدون و اردشیر را از زیر قرآن رد کرده بود. از وقتی هم که میرفتند جبهه، برای سلامتیشان ختم صلوات میگرفت. بعضی وقتها که بیتاب میشد آرام آرام اشک میریخت. تحمل دیدن گریههای ننه را نداشتم. هر بار ننه گریه میکرد دلم میگرفت. آن باری هم که توی مدرسه افتادم و پایم در رفت، آقام آمد مدرسه و من را گذاشت روی دوشش و آورد خانه…








