به گزارش متادخت، دلش شور دخترش را میزد. به سمت پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد. چند نفری در خیابان هراسان میدویدند؛ دود لاستیک سوخته مشامش را آزار میداد. پرده را رها کرد. سر چرخاند سمت دخترک که بیحال روی تخت خوابیده بود. نزدیک رفت، دست به پیشانیاش گذاشت؛ تبش هنوز پایین نیامده بود. پدرش نگران چند قدم آن طرفتر ایستاده بود.
سعی کرد به خودش امید بدهد؛ به زور لبخند زد و گفت: «یه نیم ساعت دیگه سِرُمش تموم میشه میتونید ببریدش خونه، فقط تا دو ساعت چیزی بهش ندید بخوره.» مرد اما انگار حواسش جای دیگری بود. حق داشت، سرو صداها آنقدر بلند بود که هراس در دل هر کسی بیاندازد.
سِرُم را یک بار دیگر چک کرد، هنوز نگاهش به دخترک بود که منشی درمانگاه صدایش کرد:
- خانم نبوی نیا یه لحظه تشریف میارید؟
مرضیه به سمتش رفت. رنگ از صورتش پریده بود، نفسهایش بریده بریده بیرون میآمد.
- مرضیه باید بریم؛ میگن خیابونا شلوغه، دارن همهجا رو آتیش میزنن، اگر دیر بجنبیم میفتیم وسطشون، هوا هم تاریک شده.
مرضیه با سر به دخترک اشاره کرد و گفت:
- سِرُم این بچه تموم شه میرم. حالش خوب نیست، همینطوری نمیشه ولش کرد؛ نهایتش اینه که نمیرم و میمونم تو درمانگاه تا آبها از آسیاب بیفته، با درمانگاه کسی کار نداره… شایدم کسی کمک خواست تونستم بهش کمک کنم.
منشی شالش را روی سرش کشید و مضطرب گفت:
- پس من میرم تو هم نمونی بهتره به نظرم، باز هر جور خودت صلاح میدونی، بیشتر بچهها رفتن…
دستش را روی شانه دوستش زد و گفت:
- برو خدا به همرات، نگران نباش چیزی نمیشه منم میرم انشالله.
هنوز همان جا ایستاده بود که پیرمرد صدایش کرد:
- خانم پرستار اگر حال خانم من بهتره ما بریم؟
همراه پیرمرد به اتاق تزیقات رفت؛ پیرزن روی تخت نشسته بود.
- حالت خوبه مادر؟ سرگیجه که نداری؟
- نه دخترم
- پس میتونید برید.
به پیرمرد نگاه کرد و گفت:
- وسیله دارید؟ بیرون یه کمی شلوغه
پیرمرد که سعی میکرد کمک کند تا همسرش از تخت پایین بیاید گفت:
- آره بابا جان، خونهمون دور نیست دوتا کوچه بالاتره، شما هم کارت تموم شد برو دخترم، خطرناکه.
- چشم پدر جان میرم.
خیالش که از پیرزن راحت شد برگشت بالای سر دخترک، نصف سِرُمش هنوز مانده بود، پدر دختر نزدیک پنچره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد. لرزش خفیف تلفن همراهش را احساس کرد. گوشی را از جیبش درآورد، مادرش بود.
- الو مامان!
- مرضیه اونجا اوضاع چطوره؟ اینجا خیلی سرو صدا مییاد، دارم از دلشوره میمیرم برگرد بیا خونه، میخوای باباتو بفرستم دنبالت؟؟
مرضیه دستپاچه گفت:
- نه مامان، خطرناکه… اینجا خبری نیست. بعدشم من تو درمانگاهم کسی با درمانگاه کاری نداره یه مریض دارم کارش تموم بشه منم میام خونه.
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای شکستن شیشه بدنش را لرزاند. سریع خداحافظی کرد و گوشی را در جیبش گذاشت. به سمت پدر بچه رفت که سرش را در میان دستانش گرفته بود.
- صدای چی بود؟
- دارن همه چیز رو میشکنن! خدا لعنتشون کنه این چه وضع اعتراض کردنه آخه، تن و بدن زن و بچه مردم رو میلرزونن..!
مرضیه به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد، چیزی را که میدید باور نمیکرد. در همین چند دقیقه خیابان شبیه میدان جنگ شده بود. پنجره را بست و به پدر دخترک گفت:
- نزدیک پنجره واینستید بیاید کنار، خونتون نزدیکه؟ سِرُمش رو باز میکنم برید خونه، موندن اینجا خطرناکه…
در حال کشیدن آنژیوکت بود که صدای انفجاری ساختمان را لرزاند. پدر دخترک سراسیمه دختر را در آغوش کشید و رفت، مرضیه به سمت اتاق پرستارها رفت؛ چادر و کیفش را برداشت. کمی بو کشید؛ بوی پلاستیک سوخته میآمد. راه افتاد به سمت آسانسور، حال عجیبی داشت، حس میکرد قرار است اتفاقی ناگوار بیفتد. دکه آسانسور را که زد کسی صدایش زد:
- خانم نبوینیا سوار آسانسور نشید! سر چرخاند، نگهبان ساختمان به همراه پدر دخترک که محکم دخترش را در آغوش گرفته بود و مردی میانسال از پلهها بالا میآمدند.
- چی شد آقای اصغری؟
- ساختمون رو آتیش زدن، نمیشه رفت بیرون
- کی آتیش زده؟ مگه میشه؟
- من نمیدونم، صورتاشون رو بسته بودن
رنگ از چهره همه پریده بود نگهبان گفت:
- بیاید بریم یه طبقه بالاتر و زنگ بزنیم آتش نشانی.
به طبقه سوم که رسیدند مرضیه گوشی تلفن را برداشت، صدای بوق نمیآمد. حال همه بد بود، حرارات آتش ساختمان را گرم کرده بود. مرضیه رو به آقای اصغری کرد و گفت:
- شما همین جا بمونید، شاید کسی برای کمک بیاد من برم طبقه بالا ببینم تلفنهای اونجا وصله یا نه، شاید یه راه فرار پیدا کنم.
راه افتاد. جلوی پای مرد که دخترش را در آغوش گرفته بود زانو زد موهای دختر را از پیشانیاش کنار زد و دستی به سرش کشید؛ دلش پر میزد برای دیدن دخترش، کاش وقتی مادر زنگ زد با دخترش هم حرف زده بود.
- نگران نباشید همه چی درست میشه.
به سمت راه پله رفت. پلهها را دوتا یکی بالا رفت، در واحدهای دیگر هم کسی نبود تلفن را برداشت، قطع بود… آه از نهادش بلند شد. به سمت پنجره رفت تا شاید بتواند فریاد بزند و کمک بخواهد؛ هر کاری کرد نتوانست پنجره را باز کند. باید برمیگشت پیش بقیه. به سمت راهپله که رفت ناگهان چشمشانش چیزی را دید که باور نمیکرد. شعلههای آتش خودشان را رسانده بودند. خودش را عقب کشید، صدایی توجهاش را جلب کرد انگار کسی داشت فریاد میکشید:
- یه نفر دیگه هم تو ساختمون هست. یه خانم پرستار…
شعلهها نزدیکتر میشدند. بغض گلویش را گرفته بود. یعنی بقیه نجات پیدا کرده بودند؟ نفسش به سختی بالا میآمد، آتش تمام اکسیژن را بلعیده بود، زیر لب شهادتینش را گفت و آرام چشمانش را بست و آتش بیرحمانه وجودش را در آغوش کشید.
پیوست
مرضیه نبوینیا پرستار فداکار درمانگاه امام سجاد (ع) شهر رشت بود که در روز پنجشنیه هفدهم دی ماه به دلیل آتشسوزی عمدی توسط اغتشاشگران در این درمانگاه در میان شعلههای آتش گرفتار شد و به خیل شهدای وطن پیوست. به گفته همکارانش او یکی از دلسوترین و فداکارترین پرستاران بخش درمانی بود.









