به گزارش متادخت، سرم عجیب درد میکند. گوشی را کنار میگذارم؛ از دیروز اینترنت قطع شده است. هرچه کتاب الکترونیکی خواندهام که حواسم را از خبرها پرت کنم فایدهای ندارد، امیرعلی چپ و راست کانالهای تلوزیون را بالا و پایین میکند. همه شبکهها پر از خبر و تحلیل اتفاقا اخیر شده، فکرش را هم نمیکردم اعتراضات بازاریان بخواهد به اینجا کشیده شود. مدرسه و دانشگاه هم که تعطیل شده، آوا و امیرمحمد از صبح به جان هم افتادهاند؛ احساس میکنم من هم در میان میدان بودهام! حس آن بسیجی را دارم که با میلههای آهنی کتکش زدهاند. دستم را روی شقیقههایم میگذارم و آرام ماساژ میدهم، چشمانم را میبندندم. امیرعلی بلاخره روی یک کانال میایستد، صدای مردی جوان در گوشم میپیچد: “این خونِ ملینای منه که روی دستای خودم شهید شد!” صدای مرد برایم آشناست چند باری این فیلم را دیدهام و هر بار همراهش اشک ریختهام. بغض گلویم را میگیرد، هنوز در حال و هوای خودم هستم که گوشیام زنگ میخورد، بدون اینکه به شماره تماس نگاه کنم فقط تلفتم را جواب میدهم:
- بفرمایید
- سلام خانم امینی
راست سرجایم مینشینم، آقای جباری این وقت شب با من چکار داشت؟!
- سلام آقای دکتر حالتون چطوره؟
- ممنونم. غرض از مزاحمت، یه آدرس براتون میفرستم از خانواده شهدای امنیت هستن؛ میخوام فردا تشریف ببرید منزلشون برای تهیه گزارش.
با ناباوری میگوییم: من؟
- خانم امینی کسی دیگه غیر از من و شما داخل مکالمه نیست. بله شما!
سعی میکنم خودم را از تک و تا نیندازم؛ نفس عمیقی میکشم و میگویم:
- آخه گزارش از خانواده شهدا چه ارتباطی به سرویس اجتماعی داره بهتر نیست به خانم…
میان حرفم میپرد و میگوید:
- من صلاح میدونم شما تشریف ببرید، لطفا آدرس رو یادداشت کنید.
حرفی برای گفتن نمیماند، با بیمیلی آدرس را یادداشت میکنم. صورتم طوری آویزان شده که امیرعلی میپرسد:
- کی بود؟ چی گفت این طوری وا رفتی؟
- آقای جباری بود، گفت فردا برو گزارش بگیر… من الان تو این شرایط روحی چطوری برم با خانواده شهید روبهرو شم؟؟ یکی باید خودمو جمع کنه!
امیرعلی دوباره کنترل را به دست میگیرد، نظری ندارد. همانطور نشستهام که زنگ در را میزنند. شک ندارم سوسن است؛ در این ایام روزی چندبار زنگ ما را میزند و اخبار مزخرف ایران اینترنشنال را به سمع و نظرم میرساند. هیچ کس از جایش تکان نمیخورد تا در را باز کند. کار خودم است، بلند میشوم، از چشمی در نگاه میکنم، خودش است در را باز میکنم. سوسن بدون سلام و علیک سرش را داخل خانه میکند و میگوید:
- وای ایراندخت نمیدونی ماهواره الان چی گفت! چندتا شهر سقوط کرده، یه عالمه آدم هم کشته شدن! ترامپ هم گفته میخواد حمله کنه، اگر جنگ شه چیکار کنیم؟
با بیمیلی جواب میدهم:
- خب حمله کنه! سوسن چشمتو از این ماهواره بردار، چندبار بهت بگم! مگه همون شب اول نیومدی گفتی مشهد سقوط کرده؟! کو الان؟ یه کم به خودت بیا…
لب و لوچهاش را جمع میکند. چپ چپ نگاهم میکند و در حالی که سعی میکند در را ببندد میگوید:
- حیف من که میام اخبار دسته اول رو بهت بدم!
وقتی میرود نفس راحتی میکشم. فکرم مشغول گزارش فرداست. تا صبح چشم روی هم نمیگذارم، انگار روی ذغال داغ خوابیده باشم… صبح لباسهای سیاهم را میپوشم و راه میافتم سمت آدرسی که دکتر جباری داده بود. سرکوچه که میرسم دلشوره میگیرم. پارچههای سیاه روی در و دیوار خودنمایی میکند. در خانه باز است، آرام وارد میشوم، کسی نمیپرسد با چه کسی کار دارم و برای چه آمدهام؛ خیلیها برای عرض تسلیت آمدهاند. گوشهای مینشینم، میخواهم همه جا را رصد کنم. زنی میانسال روی مبل قدیمی نشسته است؛ روی صورتش جای خراشی دیده میشود، حدس میزنم که مادر شهید باشد. دختری جوان سینی چای و خرما را جلویم میگیرد. تسلیت می گویم و چایی را بر میدارم. از دختر جوان میپرسم:
- ایشون مادر شهید هستن؟
- بله
حرف دیگری نمیزنم. به چهره زن خیره میشوم، سنی ندارد؛ حالا دیگر سن مادرهای شهدا هم کم شده، شاید یکی دو سال از خودم بزرگتر باشد. هر کس برای تسلیت جلو میرود با احترام از جا بلند میشود. خجالت میکشم در این موقعیت به سراغش بروم. هنوز مردد هستم که آقای جباری زنگ میزند:
- خانم امینی گزارش رو گرفتید بیاید دفتر خیرگزاری که سریع کار کنیم.
دستم را جلوی دهانه گوشی میگیرم و میگویم:
- آقای جباری باور کنید این بندگان خدا روحیه خوبی ندارن… بذاریم برای یه وقت دیگه….
- باهاشون هماهنگ شده؛ بگید از طرف من اومدید.
تلفن را قطع میکند. حال خوبی ندارم. بلند میشوم سراغ همان دختر جوانی میروم که سینی چای را تعارف کرد و خودم را معرفی میکنم. میگوید داخل آشپرخانه منتظر باشم؛ چند دقیقه بعد مادر شهید میآید. دل آشوبه میگیرم. سرم را پایین میاندازم و تسلیت میگویم. جوابم را میدهد؛ به میز و صندلی اشاره میکند و میگوید:
- بفرمایید، بشینید.
زبانم بند آمده است، نمیدانم چه باید بگویم. با این همه سابقه این اول باری است که اضطراب تمام وجودم را گرفته است.
- میدونید خانم وقتی دیشب بهم گفتن که کسی بیاد گزارش تهیه کنه، گفتم نه… ولی نیم ساعت بعد نظرم عوض شد. دلم میخواست تمام مادرهای ایرانی بدونن من چی کشیدم…
گوشی موبایلش را درمیآورد. تصویر پسری چهارشانه را نشانم میدهد و میگوید:
- این پسر منه، روزی که گفت میخوام برم نیروی انتطامی استخدام شم اعتراضی نکردم. بلاخره یکی باید امنیت جون این مردم رو تامین کنه ولی از همون روز بود که موهام دسته دسته سفید شد. هر بار هر خبری که میومد قلب من از جا کنده میشد… اون شب وقتی خبر رسید خیابون شلوغه حالم بد شد، چند باری بهش زنگ زدم ولی جواب نداد. میدونستم تو ماموریت با خودش گوشی نمیبره ولی باز زنگ میزدم. هر بار که گوشی رو جواب نمیداد انگار یه نوری توی دلم خاموش میشد. شما بچه دارید؟
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم.
- پس میفهمید من چی میگم… احساس میکردم یه حفرهای تو قلبم ایجاد شده. هرچی زمان بیشتر میگذشت اون حفره بزرگتر میشد. نصفههای شب بود که یکی زنگ زد به گوشی همسرم. لازم نبود چیزی ازش بپرسم، از چهرهاش فهمیدم چی شده. پاهام شل شد و از حال رفتم. وقتی به هوش اومدم نمیتونستم گریه کنم. زمان برام متوقف شده بود، تا این که یکی روضه امام حسین برام گذاشت، اون موقع بود که بغضم ترکید…
اشک آرام آرام از گوشه چشمانم سرازیر میشود. دلم نمیخواهد چیزی بپرسم یا حرفی بزنم.
- اون کسایی که پسر منو کشتن فکر نکردند که هر ضربهای که به پیکر جوون من میزنن دارن یه مادر رو میکشن؟ مادری که سالها برای بچهاش زحمت کشیده… هموطن ما با مادر سرزمینش این کار رو میکنه؟ به والله نمیکنه…
حرفهایش تمام میشود. دیگر آنجا کاری ندارم، از خانه بیرون میآیم. با خودم به مادر شهید فکر میکنم و به تمام مادرهای سرزمینم.









