به گزارش متادخت، الان که مهین تقیانی از آن روزها حرف میزند، صدایش آرام است؛ آرامتر از هیاهویی که پشت خاطراتش خوابیده. گاهی مکث میکند، نگاهش برای چند ثانیه از مصاحبه جدا میشود و به نقطهای نامعلوم خیره میماند؛ انگار تصویرها یکییکی از راه میرسند و باید صبر کند تا عبور کنند. زنی متولد ۱۳۳۸، با سالهایی که از جوانیاش گذشته، اما هنوز وقتی نام دانشگاه جندیشاپور میآید، انگار زمان عقب میکشد.
دستهایش بیقرار میشود و روایت، خودش راهش را باز میکند. دهه فجر است و او روبهرویم نشسته؛ نه برای مرور نوستالژی، که برای گفتن از آنچه که در یک کلام “باور” خوانده میشود.
میگوید اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، باید برگردم به سال ۱۳۵۶؛ این را با تأکید میگوید، با لحنی که نشان میدهد زندگیاش از همان جا آغاز میشود از جایی که یقین مییابد از اجتماع و کشورش چه میخواهد.
دختری هجدهساله، چادری، با اعتقادات مذهبی سنتی که وارد دانشگاه شد.
ساده و مختصر میگوید: من نه سیاسی بودم و نه تحلیلگر. فقط ایمان داشتم.
همین ظاهر مذهبی کافی بود تا از همان ابتدای ورود، بچههای انجمن اسلامی دانشگاه دورش جمع شوند.
از سیرهای مطالعاتی میگوید؛ دو سیر کامل. کتابهای شهید مطهری، آثار امام خمینی(ره).
“اطلاعات مذهبی آنچنانی نداشتم. تازه هفده سالم تمام شده بود. اما این کتابها شاکله ذهنی من را ساخت.”
روایتش آرامآرام از ایمان فردی به فهم اجتماعی میرسد. از جایی که سیاست، بیآنکه شعار باشد، وارد زندگیاش شد.
با لحنی که هنوز از استقلال گم شده میان خود فروختگی شاه و رژیم پهلوی بوی خشم میداد گفت: کاپیتولاسیون، برنامههای تحمیلی، بیاعتنایی به مردم و تبعیت محض از آمریکا. برای ما دانشجوها سخت بود میدیدیم مردم توی محرومیتاند و یک عده خاص غرق عیش و عشرت.
جلسات انجمن اسلامی، شبهای جمعه مکتب قرآن، سخنرانیهای شهید مطهری، شهید بهشتی و شهید باهنر. مهین میگوید: اینها هم از نظر اعتقادی و هم سیاسی ما را پایهگذاری کردند.
مکث میکند، نفس عمیقی میکشد و ناگهان روایت را به امروز پیوند میزند: مشکل امروز ما این است که جوانها و باورشان را نمیسازیم. اگر باور درست شود، خودِ جوان غرایز و هیجانش را در همان مسیر خرج میکند.
تهدیدها از همان سالها شروع شد. ساواک، بارها. یکبار فقط به خاطر چادر روی سَرم. دانشگاه جندیشاپور برای دختران چادری، میدان فشار بود. اصرار داشتند چادر را برداریم. یک روز کامل، از صبح تا شب، نگهم داشتند تا بیچادر از دانشکده بیرون بروم. دوستانم اصرار میکردند که روسری سرت هست، مانتوت بلند و مناسب و هوا تاریک است. اما من روی حرفم ایستادم. چادر برای من تکه پارچه نبود؛ سنگر بود. تیری توی چشمشان.
شب کش آمد. ترس؟ نه.
باور، جای ترس را گرفته بود. تا آخر شب ماندم. آخرش یکی آمد و چادر را دستم داد.
با لبخندی زیرکانه ادامه داد: همانطور ایستادو و پرسیدم این چادر دست شما چه میکند؟ چادر که پا ندارد خودش بیاید بیرون.
دلم را به باورم بیشتر گره زدم و قرصتر در چشم مامور دانشگاه زل زدم و گفتم اربابانت امکان ندارد به آرزوشان برسند. این را گفتم و همان شب رها شدم.
چای را جلویم گذاشت و گوشه چادرش را جلوی صورتش جمع کرد. رضایت در عمق چشمانش موج میزد که در همان حال گفت: دستگیری و تعهد نوشتن، بخشی از زندگی دانشجوییمان شده بود. یکبار به خاطر اعلامیههای امام، چندبار دیگر به دلایل مختلف. اما عقبنشینی در کار نبود. چون باورهایمان درست بود، همانهایی بود که خدا و پیغمبر میخواستند، از سیرهای امام خمینی و شهید مطهری آموخته بودیم، درست را از غلط تشخیص میدادیم و میایستادیم.
قصه جلوتر رفت و مهین از دختری دزفولی میگوید که بردند و دیگر هیچ خبری از او نشد؛ نه خانوادهاش، نه دوستانش. نامش در حافظهها مانده اما سرنوشتش گم شده است.
روایت به سلف دانشگاه میرسد؛ تجمعی ساده، صنفی، بیهیچ شعاری. نمایندههای تشکلها دور میز نشسته بودند.
“یهو ریختند سرمان” باتوم، ضربه، درد. بعضی بچهها تا یک هفته نمیتوانستند بنشینند. شب، اسامی را نوشتند، تعهد گرفتند که هیچ تجمعی نداشته باشید. حتی همین نشستن ساده را هم تحمل نمیکردند.
ماه رمضان آخر قبل از پیروزی انقلاب، حسینیه اعظم. حمله با گاز اشکآور. هدف، بازداشت جمعی بود. بسیاری از بچهها آن شب تا صبح در شهربانی ماندند. مهین و چند دختر دانشجو دویدند؛ خیابان حافظ. مأموران دنبالشان بودند. یک بستنیفروشی کوچک در جعفری، پناه شد. صاحب مغازه، بیسؤال، کرکره را بالا کشید. یک ساعت بعد که خیابان خلوت شد، گفت: دیگر مأموری نیست.
سالها بعد، مهین دوباره گذرش به همان خیابان میافتد؛ خیابان حافظ. میایستد روبهروی مغازهای که روزی پناه چند دختر دانشجو شده بود. کرکره پایین بود. پرسوجو کرد و شنید صاحب مغازه سالهاست فوت کرده. چند لحظه همانجا میماند؛ ساکت، بیحرکت. بعد آرام میگوید: من یک خاطره از انقلاب اینجا دارم.
خاطره مردی که نامش را هیچوقت ندانست، اما در شبی پر از تعقیب و ترس، بیهیچ پرسشی کرکره مغازهاش را بالا کشید تا در راه تحقق استقلال و آزادیِ آمیخته با جمهوری اسلامی سهیم شود.
روایت که به امروز برمیگردد، لحنش جدیتر میشود؛ شانههایش ناخودآگاه صاف میشود و جمعبندیاش رنگ باور میگیرد. چهلوهفت سال است ایستادهایم؛ زیر تحریم، فتنه و فشار.
نقطه قوت را واضح میبیند: رهبری. میگوید از همان سال ۵۷، همین محور بود که ما را منسجم کرد و توانست این جمع پراکنده را به یک امت واحد تبدیل کند. بعد به یاد شهید سلیمانی میافتد و جملهاش را با تأکید تکرار میکند؛ جملهای که بهگفته او خلاصه همه تجربههاست: والله والله والله، از مهمترین شئون عاقبتبهخیری، رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد. جمله را آرام میگوید، اما قاطع؛ انگار نتیجه یک عمر ایستادن را در همین چند کلمه جمع کرده باشد.
نگاهش دوباره به جوانهاست؛ نگاه کسی که تجربه را پشت سر گذاشته و حالا دلنگرانِ راهِ پیش روست. باید باور را منتقل کنیم. اگر جوان بفهمد چرا ایستادن مهم است، خودش انتخاب میکند.
مکث میکند و جملهاش را آرام تمام میکند. ما میترسیم؟ نه. چون میدانیم مدیر و مدبر این عالم کیست.
از خانه مهین که بیرون میآیم، انگار آبی آسمان آبیتر است. نگاهی به پهنه روشن و آرام آسمان میاندازم و جملهای که خودش چند بار تکرار کرد، در ذهنم میچرخد: من نه سیاسی بودم و نه تحلیلگر. فقط ایمان داشتم.
ایمان سادهای که اما ریشهای محکم داشت؛ همان چیزی که امروز میفهمم، همان استواریای که امام موسی کاظم(ع) درباره مردمانی از قم فرمود: مردانی که چون پارههای آهن استوارند، طوفانها آنها را به لرزه نمیاندازد، از جنگ خسته نمیشوند، بزدلی نشان نمیدهند، به خدا توکل دارند و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.
مهین، روایتی از آن ایمان و باور ساده اما ریشهدار را نشانمان داد؛ همان استواری که از نسل به نسل ادامه دارد و انقلاب بر آن پابرجا مانده است.
منبع: فارس









