به گزارش متادخت، نمازم که تمام شد، فرصت نبود که ذکر بگویم. تعدادی مجروح آورده بودند که نیاز به رسیدگی داشتند. مهر را سر جایش گذاشتم و بلند شدم. همانطور که به سمت چادر امداد میرفتم، زیر لب ذکرهایم را گفتم. پاهایم در رملهای نرم فکه فرو میرفت. عملیات والفجر انجام شده بود. در این عملیات بهعنوان امدادگر آمده بودم. از اول هم با همین نیت به جبهه آمده بودم، اما چون به زبان عربی مسلط بودم، کمکم وارد عملیاتهای چریکی هم شده بودم.
وارد چادر شدم. هر کدام از بچهها دستشان به مجروحی بند بود. هر از چند گاهی صدای نالهای بلند میشد. فاطمه با دست به مرد جوانی اشاره کرد و گفت: «امینه، اون مجروح باید زخمش پانسمان شه». تعلل نکردم و به سمت مرد جوان رفتم. صورتش از درد مچاله شده بود، اما صدایش در نمیآمد. با قیچی شلوارش را پاره کردم. زخم نسبتاً عمیق بود، اما خونریزیاش کم شده بود. گاز استریل را روی زخم گذاشتم و فشار دادم. دلم برای مرد جوان سوخت. دستش را مشت کرده بود تا صدایش در نیاید. گاز استریل را برداشتم. میخواستم بتادین را روی زخم بریزم که گوشهایم سوت کشید. دیوار صوتی شکسته شده بود. جنگنده عراقی به سرعت از بالای سرمان رد شد و بعد صدای چند انفجار زمین را لرزاند. صدا نزدیک بود. باید برای کمک میرفتم. به مرد جوان گفتم: «زود برمیگردم» و راه افتادم. همه داشتند به سمت محل انفجار میرفتند. تمام توانم را در پاهایم ریخته بودم و میدویدم. چند قدمی که رفتم، احساس کردم بوی سیر میآید. حدسم درست بود، گاز خردل زده بودند. سریع ماسکم را به صورتم زدم. هر کسی با هر چیزی که داشت صورتش را پوشانده بود. کل منطقه آلوده شده بود. باید به چادر امداد برمیگشتم.
وارد چادر که شدم، چشمم افتاد به مرد جوانی که قرار بود پایش را پانسمان کنم. ماسک نداشت. انگار نفسهایش به شماره افتاده بود. جلوتر رفتم، دور و اطراف را نگاه کردم. ماسکی نبود که بخواهم به صورتش بزنم. باید همان لحظه تصمیم را میگرفتم. ماسک را از روی صورتم برداشتم و روی صورتش گذاشتم. صورت و چشمانم شروع کرد به سوختن. حس میکردم تمام بدنم میخارد. مدت زیادی نگذشت که تاولهای روی دستانم خودنمایی میکردند. دست به صورتم کشیدم. حالا دیگر تاولها از صورتم آویزان بودند. دیگر رمقی برایم نمانده بود. شاید وقت آن بود که شهادتینم را بخوانم. نفسم به شماره افتاده بود که از هوش رفتم.
وقتی که چشمانم را باز کردم، در یک بیمارستان صحرایی بودم. تاولها هنوز روی بدنم خودنمایی میکردند. سوزش چشمانم کمی بهتر شده بود. چند تخت آن طرفتر همان جوان مجروح خوابیده بود. وقتی که متوجه شده بود به هوش آمدهام، شروع کرد با صدای بلند تکرار کردن این جمله: «این خواهر جون منو نجات داد!»
پیوست
آمنه وهابزاده یکی از زنان رزمنده شناختهشده در دوران جنگ ایران و عراق است که نام او بیشتر بهخاطر حضور مستقیم در جبههها و مجروحیتهای متعدد در طول جنگ مطرح شده است. آمنه وهابزاده در سالهای پیش از انقلاب اسلامی در خانوادهای مذهبی رشد کرد و طبق برخی روایتها بخشی از دوران کودکی خود را در عراق گذراند. گفته میشود در همان سالها در یکی از سفرهای زیارتی دیداری کوتاه با امام خمینی (ره) داشته است. روحیه فعال و ماجراجوی او باعث شد پس از شروع جنگ، داوطلبانه به جبههها برود؛ تصمیمی که در آن زمان برای یک زن کمتر معمول بود.
با آغاز جنگ، وهابزاده در ابتدا بهعنوان امدادگر به رزمندگان کمک میکرد و به انتقال و رسیدگی مجروحان میپرداخت، اما به مرور نقش او گستردهتر شد. در برخی روایتها آمده که او علاوه بر امدادگری، در خط مقدم نیز حضور داشت و حتی کار با سلاحهایی مانند تکتیرانداز و آرپیجی را تجربه کرد. در طول حضورش در جبههها با تعدادی از فرماندهان مشهور جنگ از جمله شهید مصطفی چمران، محمدابراهیم همت و علی صیاد شیرازی همدوره و همکار بود و در عملیاتها و فعالیتهای مختلف پشتیبانی و رزمی شرکت داشت.
او در طول جنگ چندین بار مجروح شد؛ در برخی گزارشها تعداد مجروحیتهای او تا هفت بار ذکر شده است. بخشی از این آسیبها بهدلیل ترکش و بخشی نیز ناشی از حملات شیمیایی بود که بعدها مشکلات جدی تنفسی برای او بهجا گذاشت. به همین دلیل، پس از جنگ بهعنوان جانباز شیمیایی شناخته شد. آثار این مجروحیتها سالها در بدن او باقی ماند و مدتها بعد از پایان جنگ نیز پزشکان هنوز ترکشهایی را از بدن او خارج میکردند.
زندگی آمنه وهابزاده پس از جنگ با مشکلات جسمی و گاهی دشواریهای معیشتی همراه بود. او بهدلیل آسیبهای شیمیایی با مشکلات تنفسی شدید دستوپنجه نرم میکرد و در برخی دورهها ناچار بود از دستگاه اکسیژن استفاده کند. رسانهها در سالهای مختلف به وضعیت زندگی و شرایط درمانی او پرداختهاند و از او بهعنوان یکی از نمونههای زنانی یاد کردهاند که علاوه بر حضور فعال در میدان جنگ، سالها بعد نیز با پیامدهای آن زندگی کردهاند.








