به گزارش متادخت، صدای سرفههای امیرمحمد تمام شب بیخوابم کرده بود. طفل معصوم چند روزی بود که درگیر این ویروس لعنتی شده بود. کنارش، روی لبه تخت نشستم و دست بر پیشانیاش گذاشتم؛ تب داشت. حالا من مانده بودم چه گلی به سرم بگیرم؛ اگر جلسه را کنسل میکردم، کی حوصله غرغرهای جباری را داشت؟ اگر کنسل نمیکردم، تمام فکرم میماند اینجا پیش امیرمحمد. آوا و امیرعلی هم نیم ساعت پیش رفته بودند. چارهای نبود، باید دست به دامن مادر یا توراندخت میشدم. به ساعت نگاه کردم؛ یک ربع تا هفت مانده بود. مطمئن بودم هر دویشان الان خواب هستند. چارهای نداشتم. گوشی را برداشتم و شماره توراندخت را گرفتم. بعد از چند بوق آزاد، بالاخره گوشی را برداشت.
- الو؟ چی شده؟ تصادف کردی؟ بچهها چیزیشان شده؟ آمریکا حمله کرده؟
یکریز و پشت سر هم حرف میزد و فرصت نمیداد تا بگویم برای چه زنگ زدهام.
- توراندخت، یه نفس بکش، بذار حرف بزنم.
- خب حرف بزن، کی نذاشته تو حرف بزنی؟ این موقع صبح زنگ میزنی، خب آدم نگران میشه! بگو دیگه چی شده؟
خودم به جای توراندخت چند نفس عمیق کشیدم.
- خواهر من، هیچی نشده! میخواستم ببینم میتونی چند ساعت بیای پیش امیرمحمد. من یه جلسه مهم دارم، نمیتونم کنسل کنم.
- خاک بر سرم! امیرمحمد چی شد؟ نکنه تصادف کرده و به ما نگفتی؟ دعواش شده؟ تو خیابون کتکش زدن؟
دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم.
- توراندخت، هیچی نشده. یه کم سرما خورده، فقط.
- خب چرا از دیشب نگفتی؟ الان منو زهرهترک کردی. خوب شد! همیشه همینطور کارهات رو اعصابه.
- ببین توران، اصلاً نمیخواد بیای. خودم یه کاریش میکنم.
- حالا نمیخواد قهر کنی. تا یه ربع دیگه خودمو میرسونم.
تلفن را قطع کردم. امیرمحمد خوابش برده. برای خودم یک لیوان چای ریختم و تا آمدن توراندخت لباسهایم را پوشیدم. بالاخره سروکله توراندخت پیدا شد. مثل همیشه به خودش رسیده بود. به سر و صورتش که نگاه کردم، با خودم فکر کردم خوش به حالش که اینقدر حوصله دارد.
- خب چیه؟ چرا اونجوری نگاه میکنی؟ بیا برو دیگه، مگه نگفتی جلسه داری؟
چادرم را روی سرم انداختم. دلم میخواست نصیحتش کنم که سراغ سوسن نرود، ولی میدانستم توقع بیجایی است و وقتی برگردم، قطعاً سوسن وسط پذیرایی نشسته و دارد پز خریدهای جدیدش را از ترکیه به توران میدهد.
سرِ وقت به جلسه رسیدم. باید قدردان توران باشم. مطالبی را که برای ارائه آماده کرده بودم را مرور کردم. نوبت به من که رسید، طرحم را ارائه کردم. از قیافه متفکر آقای جباری معلوم است که تحت تأثیر قرار گرفته است. جلسه که تمام شد، به سرعت راهی خانه شدم. وقتی رسیدم، دمپاییهای سوسن و بچههایش جلوی در خودنمایی میکرد. حدسم درست بود. زنگ را دوبار پشت سر هم زدم. چند لحظهای نگذشت که آرسام در را باز کرد، صدای خنده و حرف زدن توران و سوسن شنیده میشد. داخل که شدم، سوسن جلو آمد و صورتم را بوسید:
- سلام ایراندخت. بابا، خودت پیر کردی با این کار کردن. استعفا بده، بیا بشین سرِ زندگیت.
به لباسهای روی میز نگاه کردم؛ خندهام گرفت. انگار این دوتا را خوب شناخته بودم. توران از آشپزخانه با یک سینی چای سر رسید:
- زود برگشتی؟
- مرخصی گرفتم. گفتم شاید کار داشته باشی، بخوای بری.
- نه، اتفاقاً کار ندارم. حوصلهام هم سر رفته بود.
بعد رو به سوسن کرد و گفت:
- میخوای بچهها رو بذاری پیش ایراندخت، بریم یه چرخی برای خودمون بزنیم؟
با چشمان از حدقه بیرونزده به توران نگاه کردم و زودتر از اینکه سوسن جوابی بدهد، گفتم:
- سوسن بچههاشو پیش کسی نمیذاره، عزیزم.
- وا، چرا حرف تو دهن میذاری؟
در دلم هرچه فحش بلدم نثار توران کردم و گفتم:
- خودت چند وقت پیش گفتی من بچههامو پیش فامیل شوهرم نمیذارم؛ خودم میشینم بالا سر بچههام.
سوسن بلندبلند خندید و گفت:
- خب معلومه پیش اونا نمیذارم، ولی تو با اونا فرق داری. بچههام برن پیش اونا دو تربیتی میشن.
مستأصل روی اولین مبل نشستم. باید هر طور شده این فکر را از سرشان بیرون میکردم. باید بحثی را پیش میکشیدم که یادشان برود چه نقشه خبیثانهای برایم کشیدهاند. به همین خاطر گفتم:
- من موافق نیستم باهات، سوسن جان. قدیمها که خانوادهها کنار هم زندگی میکردن، مگه دو تربیتی میشدن بچهها؟ اتفاقاً خیلی هم سود داشت. مثلاً همین من؛ امروز مجبور شدم توراندخت رو زا به راه کنم، ولی اگر مثل قدیمها همه خانواده کنار هم بودن، خیلی راحت میتونستن کمک کنن.
سوسن چهرهاش را در هم کشید. شادی عجیبی در دلم نشست؛ به هدف رسیده بودم.
- این چه حرفیه آخه، ایران جون؟ همه دنیا شدن خانوادههای کوچیک، بعد تو دنبال برگشتن به عهد قاجاری؟
توراندخت لیوان چایش را برداشت و موشکافانه به من نگاه کرد.
- ببین سوسن، وقتی خانواده بزرگ باشه، خیلی مزیتها داره. قبول دارم ممکنه ایراداتی هم بهش وارد باشه، ولی وقتی تو عضو یه گروه بزرگتر هستی، به همون نسبت هم امکانات بیشتری در اختیار داری. فکر میکنی چرا تا همین بیست سال پیش خانوادهها بچههای بیشتری داشتن؟ چون همیشه یه نیروی کمکی کنارشون بود؛ مادربزرگ و جاری و خاله و عمه همه کمک میکردن تا بچهها بزرگ شن. گاهی هم حتی از لحاظ مالی کمک خوبی برای هم بودن. الان منو ببین؛ برای یه وام کوچیک باید چند نفر رو بزنم تا ضامن بشن، ولی قدیمها همون خانواده پول میذاشتن رو هم، مشکل طرف حل میکردن.
سوسن که حرفهایم به مذاقش خوش نیامده بود، تکسرفهای کرد و گفت:
- وا، مگه مهدکودک ازمون گرفتن؟
- نه، اونم راهکاریه. ولی فکر میکنی بچهها پیش مادربزرگشون خوشحالترن یا تو مهدکودک؟
قبل از اینکه سوسن جوابی بدهد، از جایم بلند شدم و به بهانه سر زدن به امیرمحمد به اتاق رفتم. خوشحال بودم که سیاستم جواب داد؛ حالا حالاها یادشان نمیآمد که میخواستند بروند گردش و تفریح و بچهها را سر من خراب کنند بحث های زیادی بود که یاید به نتیجه میرساندند.








