به گزارش متادخت، گردنم درد میکرد. یادداشت که تمام شد، انگشتانم را در هم حلقه کردم و بدنم را کش دادم تا شاید خستگیام در برود. هنوز دستانم روی هوا بود که در باز شد و اعظم با چشمانی گریان وارد اتاق شد. تا به خودم بیایم، بغضش ترکید. روی اولین صندلی نشست و دستانش را جلوی صورتش گرفت. هول شده بودم؛ چه اتفاقی افتاده که او را به این حال و روز انداخته بود؟ بلند شدم، در اتاق را بستم و کنارش نشستم.
ـ چی شده اعظم؟ چرا اینطوری میکنی؟ از صبح تا الان که حالت خوب بود؛ یهو چی شد؟
گریه امانش نمیداد تا حرف بزند. پارچ آب را برداشتم، لیوان را پر کردم و جلویش گرفتم. با دستان لرزان لیوان را گرفت و یکنفس سر کشید. چند نفس عمیق کشید ولی انگار قصد حرف زدن نداشت.
ـ میخوای حرف بزنی یا نه؟ قلبم اومد تو دهنم!
ـ از آزمایشگاه زنگ زدن گفتن جوابِ آزمایش منفیه. این همه هزینه کردیم… این همه وقت گذاشتیم… همه دود شد رفت هوا!
اشک دوباره از گوشه چشمانش سرازیر شد. حق داشت؛ سالها بود که برای بچهدار شدن تلاش میکرد، ولی هر بار تیرش به سنگ میخورد. ده سالی از ازدواجشان گذشته بود. عاشق بچهها بود؛ هر بچه را که میدید چشمانش برق میزد. نمیدانستم چطور باید دلداریاش بدهم. لبخندی بیجان زدم و از جایم بلند شدم، برگشتم پشت میزم.
ـ زَهره ترکَم کردی دختر! نابرده رنج گنج میسر نمیشود. این دفعه نشد، دفعه بعد… یه جوری اومدی تو که فکر کردم کسی به رحمت خدا رفته!
یک دستمال کاغذی از روی میز برداشت، اشکها و آبِ دماغش را پاک کرد و با حالت طلبکارانه گفت:
ـ تو چرا انقدر خجستهای ایراندخت؟ تو که از همهچیز زندگی من خبر داری؛ من الان بار چندمه دارم آیویاف میکنم؟ این امید آخرم بود. حالا کی میخواد جوابِ مادرِ ناصر رو بده؟ فکر میکنی دست از سرم برمیداره؟ اگه بفهمه باز جواب منفیه ناصر رو مجبور میکنه طلاق بگیرم.
دوباره اشکهایش روی گونهاش جاری شد. حق داشت، میدانستم تحت فشار شدید خانواده همسرش است. ناصر تکپسر بود، آن هم تهتغاری! همه منتظر بودند بچه او را ببینند. این بار مادر ناصر طلاهایش را داده بود تا خرج دوا و درمانشان کنند. نمیدانستم چه باید بگویم؛ هر حرفی میزدم رنجش را بیشتر میکرد. آخرش خودم را زدم به بیخیالی و گفتم:
ـ اعظم باور کن کسی نمیتونه تو رو از ناصر جدا کنه، مگه شهر هِرته. ناصر هم که تو رو دوست داره؛ نگران چی هستی؟ این همه زنوشوهر که تا آخر عمر بدون بچه کنار هم زندگی میکنن. مهم شما دوتایید. حرف بقیه رو از این گوش بشنو، از اون گوش در کن.
روسریاش را روی سرش مرتب کرد. دلش حسابی پر بود:
ـ میدونی چیه؟ هیچکس نمیتونه بفهمه تو دل زنی با موقعیت من چی میگذره. سالها تو بیمارستانها و آزمایشگاهها معطل باشی، تمام پولی رو که باید خرج رفاه زندگیت کنی خرج دوا و درمان کنی… اینا یه طرف؛ نگاه آزاردهنده بقیه یه طرف دیگه. این که هرکی بهت میرسه به خودش اجازه میده در مورد بچهدار شدن یا نشدنِت نظر بده، دکتر معرفی کنه و… من خسته شدم ایراندخت! شاید مادر ناصر حق داشته باشه… اگه ما از هم جدا شیم…
حرفش را قورت داد. میدانستم لحظهای هم نمیتواند دوریِ ناصر را تحمل کند؛ اما حالا زیر فشار، حرفهایی میزد که خودش هم به آن باور نداشت. از جایش بلند شد، کمی خودش را مرتب کرد و پیش از آن که چیزی بگویم، از اتاق بیرون رفت. حس و حال کار کردنم از بین رفت. بلند شدم، لیوان نیمخورده آبش را داخل گلدان ریختم. فکرم درگیر شده بود؛ زنانی مثل اعظم کم نبودند. چند وقت قبل گزارشی با همین موضوع نوشته بودم و به زیر و بَمَش آگاه بودم. دلم میخواست میتوانستم کاری برایش بکنم، اما خودم هم نمیدانستم چه کاری از دستم برمیآید..!
دو هفتهی تمام، اعظم حال و روز خوشی نداشت. حتی حرف هم نمیزد. هرچقدر پا پیاش میشدم تا حداقل خودش را خالی کند، دم به تله نمیداد. تا این که یک روز صبح، خوشحال و خندان وارد دفتر شد؛ یک جعبه بزرگ شیرینی دستش بود؛ شده بود همان اعظم سابق؛ میخندید و با همه حرف میزد. چند دقیقه بعد با همان جعبه وارد اتاقم شد و گفت:
ـ سلام بر ایراندخت عزیزم! بفرما شیرینی. برای اینکه مرام کُشت کرده باشم، برات نون خامهای گرفتم!
لبخندی تحویلش دادم و یک نان خامهای برداشتم و گفتم:
– چیزی شده ما خبر نداریم؟ کبکت خروس میخونه!
بدون دعوت، روی اولین صندلی نشست، جعبه را روی میز گذاشت و گفت:
ـ دیشب رفتیم خونه مادر ناصر. بالاخره آب پاکی رو ریخت رو دست مامانش. گفت چه بچهدار بشیم چه نشیم، من زنمو طلاق نمیدم. مامانش یه کم گریه کرد، وقتی دید ناصر محکم پای حرفش وایستاده، قهر کرد رفت. ولی باباش پاشد صورت جفتمون رو بوسید، گفت انشاءالله زندگیتون همیشه همینقدر شیرین باشه، برید پی زندگیتون، من خودم مادر رو آروم میکنم. راستش دلم نمیخواست اینطوری بشه، ولی از این که حمایتِ ناصر رو دیدم، دلم خیلی گرم شد. وقتی هم اومدیم تو ماشین، ناصر گفت یه پیشنهاد داره؛ این که بریم یه بچه از بهزیستی بیاریم. باورت نمیشه ایراندخت… داشتم از خوشحالی بال در میآوردم! قبلنا هر وقت حرف آوردن بچه میشد، موضع میگرفت و میگفت من بچه خودمو میخوام. اما یهدفعه، بدون هیچ مقدمهای خودش گفت!
همانطور که به حرفهایش گوش میکردم، نون خامهای را در دهانم فرو کردم. چقدر خوشحال بود؛ چشمانش برق میزد.
ـ حالا نمیدونم چیکار کنم… دست نگه دارم؟ باز شانسمو امتحان کنم؟ یا برم اقدام کنم برای گرفتن بچه از بهزیستی؟ نظر تو چیه؟
بلند شدم، شیرینی دیگری برداشتم و گفتم:
ـ من یه گزارش نوشتم در اینباره. هر دو رو با هم پیش ببر. برای گرفتن بچه زمان نیاز داری، طول میکشه. الانم پاشو برو بیرون، کار دارم!
دهانش را کج کرد و همانطور که مسخره باز درمیآورد از اتاق بیرون رفت. میدانستم هنوز در گوشه قلبش رنجی دارد که حالا پشت لبخندهایش پنهان میکند، رنجی که شاید تنها خودش و زنانی که شرایط او را داشتند درک میکردند.








