به گزارش متادخت، «خداحافظ سالار» نوشته حمید حسام و خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی از مدافعان حرم است. این اثر را اگر صرفاً بهعنوان زندگینامه یک فرمانده بخوانید، نیمی از کتاب را اصلاً ندیدهاید. این کتاب، بیشتر از آنکه درباره مردی در خط مقدم باشد، درباره زنی است که مجبور شده جغرافیای زندگیاش را از خانه تا حاشیه آتشِ سوریه گسترش دهد؛ زنی که جنگ را نه از زاویه قهرمانسازی، بلکه از زاویه «فقدان تدریجی امنیت عاطفی» تجربه میکند.
آنچه این کتاب را متمایز میکند این است که نویسنده هیچ تلاشی برای ساخت تصویر قهرمانانه از خودش ندارد؛ او حتی نمیکوشد در سایه نام همسرش محو شود. تمام روایت، پروندهای است از احساساتی دقیق، مهار شده و سنجیده؛ همان جنس احساساتی که زنان برای حفظ توازن خانه و خانواده، با نوعی سکوت آگاهانه مدیریت میکنند.
در این کتاب با طیفی از تجربههای صریح و بیپرده روبهرو میشویم:
خشمهای فروخوردهای که اجازه بروز ندارند، مقاومتهای آرامی که فرسایندهتر از هر عملیاتاند، و لحظههایی که عشق با ترس از نبودن، گره میخورد و زن را به مرزهایی میبرد که پیش از جنگ حتی تصورشان را نمیکرد.
زنِ روایتگر فقط همراه نیست؛ او تحلیلگر خاموش وقایع است، کسی که هر تماس کوتاه، هر تغییر لحن، هر خبر مبهم و هر تأخیر غیرعادی را تفسیر میکند. این نقش، همان وضعیت آشنایی است که بسیاری از زنان در موقعیتهای بحرانی تجربه میکنند: مدیریت پیامد تصمیمهایی که در شکلگیریشان نقشی ندارند.
زن؛ ناظر پنهانِ تصمیمهایی که جهان را جابهجا میکنند
در ادامه روایت، نویسنده از ما نمیخواهد درک کنیم «جنگ چه بود»؛ بلکه میخواهد ببینیم جنگ با خانه، با رابطه، با هویت زنانهای که باید میان عقل و اشتیاق، ترس و وظیفه، تعادل تازهای بسازد، چه کرد. او نه صرفاً منتظر است و نه تنها سوژه دلتنگی؛ او در حال تحلیل، ارزیابی و فهمیدن پیامدهای هر حرکت در میدان است.
او نشان میدهد که جنگ فقط در خط مقدم اتفاق نمیافتد؛ در سکوت خانه هم ادامه دارد. همانجا که باید اضطراب را مدیریت کرد، تکیهگاه بود، و در عین حال منتقد خاموش تصمیمهایی ماند که جهان بیرون را شکل میدهند. این تناقض همزمان حضور و ناتوانی، دانستن و نداشتنِ اختیار روایت را به زبانی کاملاً زنانه و باورپذیر بدل میکند.
جنگ؛ تجربهای که زن را به بازنویسی خودش مجبور میکند
در بخشهای پایانی، زنِ روایتگر به نقطهای میرسد که میفهمد بازگشتی به خودِ سابق وجود ندارد. جنگ برای او یک واقعه بیرونی نیست؛ یک فرآیند درونیِ بازتعریف خویشتن است.
او درمییابد که عشق، وقتی در کنار احتمال همیشگی فقدان قرار میگیرد، شکل تازهای پیدا میکند؛ عمیقتر، بیادعاتر و دردناکتر. یاد میگیرد چگونه هم غیبت همسر را تاب بیاورد و هم شانهبهشانهی مسئولیت خانه بایستد. این بازآفرینی هویتی، یکی از مهمترین دستاوردهای کتاب است: اینکه زن در دل بحران، خود را دوباره میسازد.
در نهایت، «خداحافظ سالار» نشان میدهد که هر جنگ دو روایت دارد: یکی روی خاکریزها نوشته میشود و دیگری در عمق سکوت زنی که باید با پیامدهای آن زندگی کند. این اثر، بیآنکه ادعای بزرگ داشته باشد، روایت دوم را به سطح میآورد؛ روایتی که برای فهم کامل روایت اول، ضرورتی انکارناپذیر است.
بخشهایی از کتاب
آنقدر خسته بودم که بعد از نماز صبح خوابیدم؛ اما با صدای دعوای گربهها بیدار شدم. زهرا و سارا پتوها را از رویشان کنار زدند و به صدای گربهها گوش تیز کردند. خندیدند، پلکشان گرم شد و دوباره خوابیدند. تا صبحانه را حاضر کنم، حسین رسید. دخترها هم بیدار شدند. بیهیچ صحبتی از سر و وضع ژولیده و درهم و غباری که روی صورتش نشسته بود، فهمیدم از منطقهای که درگیری بوده برگشته است.
وقتی دست به سر و صورتش نمیکشید و موهای جوگندمیاش درهم میشد، آشفتگی قشنگی پیدا میکرد که به دلم میچسبید. شاید این آشفتگی و این چهره، به گذشتههای تلخ و شیرین دوران جنگ خودمان برمیگشت و مرا به یاد آن روزها که از جبهه میآمد میانداخت؛ و میدیدم آن روزها با همه سختیاش گذشت. پس حالا هم هرچقدر سخت باشد، مثل همان روزها میگذرد.
حسین دوش گرفت و لباس نو پوشید. سر سفره که نشست، انگار نه انگار همین چند لحظه پیش از صحنه نبرد بازگشته بود. شیک و مرتب، با روی گشاده کنارمان نشست. صبحانه را که خوردیم، به شوق زیارت حضرت زینب، ساکهایمان را تند و سریع بردیم دمِ در خانه.
توی کوچه دو تا ماشین ایستاده بودند. یکی همان ماشین دیروزی بود و دیگری یک تویوتای بهنظرم مدلبالا که پشتش دوشکا بسته بودند و دو نفر که شلوار معمولی و پیراهن نظامی به تن داشتند. علیرغم کلاه لبهداری که روی سر گذاشته بودند، صورتهای آفتابسوختهای داشتند. خیلی جدی و با حالت کاملاً آماده نظامی کنار دوشکا ایستاده بودند و حواسشان بهطور محسوسی به اطراف بود.
حسین آمد و پشت فرمان نشست. ابوحاتم هم اسلحهبهدست کنار او. من و سارا و زهرا هم رفتیم و روی صندلی عقب نشستیم. هم ماشین ما و هم آن تویوتا روشن بودند و بلافاصله پس از سوار شدن ما، با شتاب راه افتادند.
خیابانها با اینکه نیمهویران بودند، اما کاملاً خلوت و آرام به نظر میرسیدند. هیچ اثری از جنگ و درگیری، جز خرابیها، وجود نداشت و همین تعجب سارا را برمیانگیخت که چرا در این اوضاع آرام، پدر آنقدر با شتاب میراند.
کیلومتر ماشین که روی ۱۸۰ رسید، با دست عقربه را نشانم داد. من و زهرا هم خیلی تعجب کرده بودیم؛ چراکه نوع رانندگی حسین و حالت ابوحاتم که اسلحهاش را مسلح کرده بود و به چپ و راست نگاه میکرد، هیچ همخوانی با شرایط آرام و خلوت محیط نداشت.
سارا دستش را در دست من حلقه کرده بود. متعجب بود. آهسته و درِ گوشی به من گفت: «مامان، کیلومتر را ببین».
باز هم به حکم وظیفه مادری با اینکه خودم هم پر از تعجب و پرسش بودم طوری که شاید آرامتر شود، گفتم: «چیزی نگو.»
حسین توی آینه ما را دید. نمیدانم با غریزه پدرانهاش یا با تیزبینی و فراست همیشگیاش، حال ما را بهخوبی فهمید و بدون اینکه پایش را حتی ذرهای از روی پدال شل کند، گفت: «اینجا خیلی ناامنه.»







