به گزارش متادخت، بهمن[1]، پسر اسفندیار و پانزدهمین پادشاه ایران بود. او چند روزی میشد که بیمار و ناتوان بر بستر آرمیده بود و دخترش همای چهرزاد در کنارش پرستاری میکرد. هر بار که بهمن چشمانش را میگشود، دخترش را میدید که غمگین در کنارش نشسته و به او چشم دوخته است. او تصمیمی گرفته بود که باید پیش از آنکه عمرش به پایان میرسید، آن را به همگان اعلام میکرد. پس به کارگزار مخصوص خود دستور داد تا همه بزرگان و امیران لشکر و همچنین پسرش ساسان را فرابخواند تا مطلبی مهم را با آنان در میان گذارد.
ساعتی نگذشته بود که بهمن، با وجود بیماری و ضعف فراوان، با جامهای آراسته بر تخت نشست. همای در سمت راست و ساسان در سمت چپ او جای گرفته بودند. بهمن نگاهی به سرای پادشاهی خود انداخت و بیدرنگ سر اصل سخن رفت: «اکنون هنگام آن فرا رسیده است که اعلام کنم پس از من، دخترم همای بر تخت خواهد نشست، و پس از او فرزندی که در راه دارد، چه دختر باشد و چه پسر.»

ولولهای در میان جمع افتاد. ساسان در بهتی عظیم فرو رفت و بیآنکه سخنی بگوید، تنها به پدرش مینگریست. همای سرش را پایین انداخته بود، اما از اینکه خود و فرزندش مورد توجه و مهر پدر قرار گرفتهاند در دل شادمان بود..
بهمن درگذشت و همای با همراهی درباریان بر تخت پادشاهی نشست. حتی بسیاری از بزرگان نیز معتقد بودند که پادشاهی او برای ایران بهتر از بر تخت نشستن ساسان است. ماههای پایانی بارداری برایش دشوار میگذشت، اما مصمم بود که به وظایفش درست رسیدگی کند. او فرمان داد درِ خزانه به روی مردم گشوده شود؛ بدینسان، بانویی بر ایران سلطنت میکرد که میخواست همه از عدالتش بهرهمند شوند.
همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه و آئین دیگر نهاد
سپه را همه سر به سر بار داد در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از پدر در گذشت همه گیتی از دادش آباد گشت
همی گفت کین تاج فرخنده باد دل بدسگالان ما کنده باد
همه نیکویی باد کردار ما مبیناد کس رنج و تیمار ما
توانگر کنیم آن که درویش بود نیازش به زنج و تو خویش بود
ماه نهم فرارسید، درد تمام وجود همای را فرا گرفته بود و نفسکشیدنش به سختی انجام میشد. زمان چندانی تا تولد فرزندش باقی نمانده بود و او ناچار بود این رنج را تاب بیاورد. هنگامی که صدای گریه نوزاد فضای اتاق را پر کرد، همای نفسی آسوده کشید. ندیمهاش جلو آمد و با شادمانی گفت:«بانوی من، شما صاحب پسری شدید؛ سالم و برومند!»
لبخندی بر لبان همای نشست. با اشاره دست، قابله را فراخواند تا نوزاد را به او بسپارد. برای نخستین بار که نوزاد را در آغوش گرفت، اشک در چشمانش حلقه زد. او میدانست که به زودی باید فرزندش را از خود جدا کند تا جانش در امان بماند.
نگاهش را به سوی ندیمه دوخت. ندیمه که از پیش همه کارها را تدارک دیده بود، رو به قابله کرد و با صدایی آهسته گفت: «به همه خواهی گفت که نوزاد مرده به دنیا آمده است!»
قابله با تکان دادن سر، سخنش را تأیید کرد.
اندکی بعد، زنی وارد اتاق شد. همای با دشواری نوزاد را از خود جدا کرد و در آغوش او گذاشت و گفت:
«تو دایه فرزند من هستی؛ مراقب باش، هیچکس نباید از زنده بودن او آگاه شود. دشمنان در پی آنند که جانش را بستانند و ما وظیفه داریم از او پاسداری کنیم.»
دایه با احترام تعظیم کرد و نوزاد را در آغوش گرفت و از اتاق بیرون رفت.
چو هنگام زادنش آمد فراز ز شهر و ز لشگر همی داشت راز
نهانی پسر زاد با کس نگفت همی داشتش نیکویی در نهفت
بیاورد از آزادگان دایه ای یکی پاک و با شرم و پرمایه ای
نهانی بدو داد فرزند را چنان سبز شاخ برومند را
کسی گر ز فرزند او نام برد چنین گفت کان پاکزاده بمرد

هشت ماه از زمانی که همای فرزند خود را به دنیا آورد و از دیدگان همگان پنهان کرده بود، میگذشت. اینک او در کنار کودکش نشسته بود و موهای نرم و تنکش را نوازش میکرد. اما چارهای نداشت؛ برای حفظ جانش باید دوباره او را از کاخ بیرون میبرد.
به دستور همای، صندوقی چوبی ساخته بودند و درونش را با یاقوت و جواهر پر کرده بودند. او کودک را در آغوش گرفت و بر سینه فشرد. قلبش چنان میتپید که گویی میخواست از حرکت بایستد. بار دیگر به چهره معصوم فرزندش نگریست و آرام در گوشش زمزمه کرد: «این جدایی شاید به درازا بکشد، اما روزی فرا خواهد رسید؛ روزی که بتوانم از تو پاسداری کنم و تاج و تخت را به تو بسپارم. پس تا آن زمان، مادرت را ببخش که ناچار است تو را از خود دور سازد…»
سپس بوسهای بر پیشانی کودک نهاد و یاقوتی بزرگ بر بازوی او بست. سپس رو به دو نگهبان کرد و گفت: «صندوق را به رودخانه بسپارید و چشم از او برندارید. مراقب باشید به دست نااهلان نیفتد و خطری جانش را تهدید نکند.»
همای، فرزندش را که جامهای فاخر بر تن داشت، در پارچهای گرانبها پیچید و در میان صندوقچه گذاشت. این سختترین تصمیمی بود که تا آن روز گرفته بود، اما راه دیگری نداشت؛ برای نگهبانی از جان فرزندش، ناچار بود از او دل بکند.
بدین سان همی بود تا هشت ماه پسر گشت ماننده رفته شاه
ببستند یک گوهر شاهوار به بازوی آن کودک شیرخوار
نهادش به صندوق در نرم نرم به چینی پرندش بپوشند گرم
چو کشتی همه رفت چوب اندر آب نگه بان او را گرفتن شتاب
صندوق در مسیر رودخانه پیش رفت تا به کنارهای رسید. مردی جامهشور، به نام گازری، کودک را در میان صندوق دید و او را از آب بیرون کشید. با مشاهده جواهرات دریافت که این نوزاد از خاندان مردم عادی نیست. پس تصمیم گرفت او را به خانه برده و به همسرش ـ که تازه فرزند خود را از دست داده بود ـ بسپارد تا بزرگش کند.
همسر گازری، چون کودک را دید، دل به او بست. آن دو تصمیم گرفتند نوزاد را نزد خود نگاه دارند و چون فرزند خویش پرورش دهند.

سالها گذشت، فرزند همای که حالا داراب نامیده میشد، پسری جوان و برومند شده بود. گازری و همسرش تلاش کردند او را چون بزرگان تربیت کنند. روزی خبر حمله غریب الوقوع رم به ایران به گوش همای رسید، همای تصمیم گرفت برای بازید از سپاه راهی شود. دارب نیز در سپاه حضور داشت؛ او داوطلب شده بود تا با رومیان بجنگد!
همای، در حالی که مصمم به چهره سربازانش نگاه میکرد، به فرمانده سپاه دستور داد تا رژه سربازان آغاز شود. رژه شروع شد و وقتی نوبت به داراب رسید، سینه همای از درد تیر کشید؛ قلبش گواهی میداد که اتفاقی رخ داده است.
چشمانش را خوب به چهره مرد جوان دوخت. شک نداشت: او همان پسری بود که روزگاری ناچار شده بود از خود دور سازد. نزدیک رفت و نام و نشان پسر را پرسید. داراب، که در نوجوانی تفاوت خود با خانواده گازری را درک کرده و همه چیز را از همسر گازری شنیده بود، جواهری را که بر بازویش بسته شده بود، به همای نشان داد.
همای دیگر توان ایستادن نداشت؛ دست در گردن داراب انداخت و او را به خود فشرد. باورش نمیشد این مرد برومند همان نوزاد کوچکی باشد که روزی به رودخانه سپرده بود.

همای داراب را به قصر برد و جشنی بزرگ برپا کرد. داراب، حالا با لباسی فاخر، در کنار تخت مادر ایستاده بود و بزرگان همه گرد آمده بودند. همای از جای برخاست، رو به داراب ایستاد، بار دیگر او را در آغوش کشید و سپس به سمت تخت برد و بر آن نشاند. تاج را از سر برداشت و بر سر داراب گذاشت.
اشک آرامآرام از چشمان همای سرازیر شد. پس از سی و دو سال، توانسته بود تاج پادشاهی را بر سر پسرش بگذارد و هیچ چیز برایش شیرینتر از این لحظه نبود!
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ ببوسید و ببسود رویش به چنگ
بیاورد و بر تخت زرین نشاند دو چشمش ز دیدار او خیره ماند
چو داراب بر تخت شاهی نشست همای آمد و تاج شاهی به دست
بیاورد و بر تارک او نهاد جهان را به دیهیم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت هما اندران کار پوزش گرفت
به داراب گفت آنچ اندر گذشت چنان دان که بر ما همه بادگشت
جوانی و گنج آمد و رای زن پدر مرده و شاه بیرایزن
اگر بد کند زو مگیر آن به دست که جز تخت هرگز مبادت نشست
چنین داد پاسخ به مادر جوان که تو هستی از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آید به جوش به یک بد تو چندین چه داری خروش
جهانآفرین از تو خشنود باد دل بدسگالانت پر دود باد
[1] بهمن پسر اسفندیار و پدر داراب، پانزدهمین پادشاه ایران و ششمین پادشاه کیانی است که شصت سال پادشاهی کرد. وی پس از کیگشتاسپ و پیش از همای چهرزاد به پادشاهی رسیده است.
به قلم مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده







