به گزارش متادخت، ما نمیدانستیم که داریم تاریخ میسازیم، ما فقط صبح علیالطلوع لباس پوشیده و آماده، پرچم ایران در دست، پیکسل تمثال رهبر به سینه، با دندانهای فشرده به هم از خشم، خشمی حماسی، از خانههایمان بیرون زده بودیم، شده بودیم مسافران صبحگاهی مترو تهران، پیش به سوی خیابان انقلاب تا نه با دو بال، که با دو پای مصمم، پرواز کنیم سمت میدان آزادی.
ما نمیخواستیم به قول غربیها «رژه قدرت» برویم، ما نمیخواستیم در رفراندومی شرکت کنیم که عدهای از گوشه و کنار دنیا هر از گاهی برایمان تجویز میکنند تا مثلا راه از چاه به ما نشان دهند که به حکومت کشورمان آری بگوییم یا خیر. ما بیزار از واژه رفراندوم، رفراندوم تجویزی بیگانه، بیاعتنا به «رژه قدرت»، «نمایش اقتدار» یا هر توصیف دیگری که دیگران دربارهمان دارند، در دل تونلهای مترو فقط ثانیهها را میشمردیم تا برسیم به چهارراه ولیعصر. میرسیم. روی سنگهای مرمر زیر پایمان تند تند گام برمیداریم و از پلهها بالا میرویم و مثل جویهای کوچک آب به هم میرسیم و میشویم رودخانه؛ رودخانهای با مشتهای گره کرده، با بغضی بزرگ در گلو، با خشمی مقدس که دهان باز کرده و «مرگ بر آمریکا و اسراییل» میگوید و «وطنفروش خائن و پهلوی بیشرف» را لعن میکند و از خروجی متروی تئاتر شهر میریزد به دریای جمعیت کف خیابان.
صحرای محشر باید صحنهای شبیه اینجا باشد. کلی آدم چشم انتظار؛ برخی ایستاده، برخی تکیه داده به دیواری و عدهای نشسته روی زمین تا ببینند چشمشان کِی به سواد خودروی حامل پیکر رهبر شهید میخورد تا مثل فنر از جا بپرند و عاشقی کنند. دوربینها از هر کران روی مردم زوم شدهاند و مردم، بیاعتنا به این چشمهای شیشهای در کار خویشاند.
یکی آرام آرام به سینه میکوبد، یا حسینی میگوید و دلش را با نام عباس سبک میکند. عدهای با نهایت توان، یقه آمریکا و اسراییل را میچسبند و این جانیان تاریخ را زیر کلماتشان میکوبند. عدهای هم مرواریدهای اشک را یواش یواش از گوشه چشمها میچینند تا وقتی خودرو از راه رسید، پرده سرشک سوزانشان حجاب چشمها نباشد.
آفتاب حالا از شرق بالا آمده و شعاعهای گرم و طلاییاش را به پشت ما که رو به سوی غرب داریم، میکوبد و ما زنها را که زیر حجابهای مشکیمان قلبی سوخته داریم، بیتاب میکند.
یک موکب کوچک و جمعوجور، آب خنک پخش میکند و من یاد یاوههای عملهجات ظلم در بلندگوهای مهملبافشان میافتم که ماههاست میگویند هر که به خیابانها میآید کیسههای برنج و بطریهای روغن و شقههای گوشتش آماده است که زیر بغل بزند و خشنود از این باج سبیل و حقالسکوت، دل به دل حکومت بدهد.
چهقدر حقیرند اینها، چه دنیای کوچک و آلودهای دارند. شاید اگر رو به رویمان باشند حتی به صورتشان تف هم نکنیم، مثل«بزرگ علوی» در زندان رضاشاهی که دلش برای زندانبانهای جانیاش یا آن وزیری که از سر حقارت برایش پاپوش دوخته بود، میسوخت و با خودش میگفت اگر روزی آزاد شود و به او حق انتخاب بدهند، به جای انتقام از شکنجهگرانش روی از آنها برمیگرداند و فقط میگوید «بروید آدم شوید».
رشته خیال را خبری که از بلندگوها پخش میشود، پاره میکند. خبر رسیده که خودروی حامل پیکرها به میدان انقلاب رسیده و ما میان چهارراه ولیعصر و خیابان وصال از قافله عقب ماندهایم. مردها پا تند میکنند و زنها که مثل فنر از جا پریدهاند رو به سوی میدان انقلاب هروله میکنند.
من یک زنم؛ یک تواب؛ کسی که دیگر حال توابین غائله عاشورا را خوب درک میکند، کسی که میل هروله دارد، کسی که از زن بودنش راضی است، کسی که از پیوستن به این دریای خروشان زنانه به خود میبالد، که میداندار است، که یادش نرفته وارث شیرزنان این سرزمین، زنان سیاستمدار و مبارز و موثر تاریخ؛ «پریخان خانم، جمال شادملک، خواند سلطان و سیده ملک خاتون و خیرالنسا بیگم و بیبی خانم استرآبادی و بیبی مریم بختیاری و سکینه پری» و خیلیهای دیگر است که نامشان از ذهنم پریده است.
صبح روز دوشنبه 15 تیر ماه 1405 به وقت خیابان انقلاب تهران، زن بودن خودش سوژه است. زنها یا بچه به بغل دارند یا نوزادی درون کالسکه، یا با بچههای بالغشان آمدهاند یا با همسران یکدلشان. زنهای تنها هم هستند؛ از آن مادرها که در روزهای عادی پای راه رفتن ندارند و دو سه تا پله نفسشان را میبرد و امروز نمیدانیم با چه نیرویی خودشان را رساندهاند به وعدهگاه.
دستگاه مهپاش، آب پودر شده را میپاشد روی جمعیت و مرد جوانی به دوستش میگوید این آب را میپاشند تا جگر مردم خنک شود و رفیقاش میگوید جگر مردم فقط با انتقام خنک میشود.
به دانشگاه تهران که میرسیم حرف فقط از انتقام است. محمدرضا عارف در حلقه محافظانش ناگهان سر میرسد و فریاد خونخواهی مردم را میشنود و کمی آن طرفتر مصاحبه میکند که انتقام هم حق مشروع مردم و هم منطبق بر اصول بینالملل است.
مردهشور اصول بینالملل را ببرد. اصلا همین اصول بینالملل که عملا حقوق برخی ملل است، این بلاها را به سرمان آورده. مردم اما راه و رسم خودشان را دارند و در حالی که به خاطر ازدحام، سریعتر از تاتی تاتی یک کودک نمیتوانند به میدان انقلاب نزدیک شوند، تصویر نحس «سگ زرد و بی بی»؛ همان عموهای براندازها و ضدانقلابها و بیوطنها را درون سیبلهایی گذاشتهاند و زیرش نوشتهاند مهدورالدم. این خروش مگر چیزی به جز قیام مختار است که قاتلان شهدای دشت کربلا را دانه دانه قصاص کرد و زمین را از وجود نحسشان پالود؟
دختر جوانی اما به زبان امروزی دم میگیرد و میدانداری میکند. مردم تشنه قصاص هم همنوا با او فریاد میکشند: «سید مجید نقطهزن، سر ترامپو بزن»، و این سر شوم چه جان میدهد برای پرانده شدن.
ما سینه میزنیم، بر سر و رویمان میکوبیم و سنگینتر و خستهتر از قبل گام برمیداریم. گاهی قطرههایی از این دریا از پا میافتند و گوشهای یک وجب جا اگر پیدا کنند، مینشینند. مادری با همه خستگیها به نوزادش همانجا شیر میدهد. مادری دیگر نق نق دختر و پسر کوچک و کلافهاش را آرام میکند. زنی دیگر جرعهای آب در حلق کودکش میریزد و آنجا که ما سیل خروشان جمعیت، رو به سمت شرق برمیگردانیم و دست بر سینه به امام هشتم درود میفرستیم، مادری دیگر پسرش را زیر بال و پر چادرش میگیرد و احترام به شاه خراسان را یادش میدهد.
دوباره خبر میرسد که خودروی حامل پیکرها به میدان آزادی رسیده، ما هنوز اما حوالی میدان انقلابیم. یعنی آقاجان این همه از دنیا سیر بودهای که اینچنین پرواز میکنی؟ جمعیت لاجرم به دنبال قافله راه میافتد، شبیه «ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود».
هنوز به خیابان بهبودی نرسیدهایم که عزاداریها رنگ و بوی محرم میگیرد و زیر تیغ تیز آفتاب، فرهنگ عاشورایی با احساسات ملیمیهنی تداخل میکند و از گلوی زنی جوان، شعار مرگ بر انگلیس فریاد میشود و جمعیت آن را روی هوا میقاپد و بارها از ته دل فریاد میزند مرگ بر انگلیس، مرگ بر استعمار پیر، مرگ بر پایگاههای هواییاش، مرگ بر هواپیماهای تایفوناش، خلبانهایش و فرماندهانش که دست به دست هم دادند تا ما را بکشند.
نزدیک اذان ظهر است و ما خسته. پاها حتما تاول زدهاند که راه رفتنمان این همه سخت شده، ما از زن و مرد رسما سکندری میخوریم. به قول مولانا «چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد».
اما ما باید برویم، به رسم شهید خامنهای اصلا در همان نقطهای که میبُریم باید دوباره آغاز کنیم. با اینکه کمجان شدهایم بارها و بارها اللهاکبر سر میدهیم تا حالمان جا بیاید. به خیابان اکبری هم که میرسیم نوحهی «باید برخاست» را همصدا با هم میخوانیم تا جان بگیریم. اصلا این آهنگ رمز دوپینگ ماست. تک تک کلماتش ما را به خروش میآورد، حتی وقتی خیلیهایمان از فرط خستگی روی لبه باغچهها نشستهایم.
از اینجا به بعد دیگر تقریبا راه نمیرویم، یعنی نمیشود راه رفت. ما شدهایم مثل آبی که پشت دیوارههای سد مهار شده و دیگر نمیجنبد. ما خوردهایم به دیوار جمعیت جلویی و آنها به جمعیت جلوتر از خودشان. پس سرپا میایستیم و باز هم مصرانه شعار میدهیم. لبه تیز کلمات ما به سمت دشمن است؛ همانهایی که تا خونشان را نریزیم آرام نمیشویم.
در این وضعیت قفلشدگی گرچه گرما امان میبرد، ولی میشود همدیگر را بهتر تماشا کرد. میشود در آن ثانیههایی که باد میوزد و به چادرها و دنباله روسریها موج میاندازد، به زنان حاضر در میدان اندیشید، به مادران حیدرهای میدان نبرد، به شیرهای شرزه سوار بر قایقهای تندرو در خلیج فارس، به دلیرانی که تنگه هرمز را سفت چسبیدهاند و پسرهای همین زنانند.
پیکسلهای رهبر شهید نشسته روی سینههایشان، پرچمهای ایران پیچیده شده دور مچ دستهایشان، با اینکه قلبهایشان رئوف است، ولی پرچمهای سرخ «یا لثارات» پیچیده شده دور شانههایشان. خدایا این زنان چه قدر عکس آقا را به خودشان سنجاق کردهاند و چه قدر این تصاویر را تنگ در آغوش گرفتهاند. پس آن زنان توسری خورده ایران که معاندان ماهوارهای میگویند، کجا هستند؟ پس آن همه عداوتی که میگفتند میان زنان و رهبر انقلاب است، کجاست؟ مگر میشود کسی واله و شیدای شکنجهگرش باشد؟ مگر میتوان از کسی توسری خورد و دنبالهرو اش بود؟
آه… نفرین به همه وسواسهای خناس، به همه دروغپردازها که زنان ایرانی در منظومه فکریشان فقط ابزاری هستند برای اجرای بازیهای کثیف.
اما زنهای پساجنگ رمضان؛ همانها که عکسهای «آقاجان»شان را روی قلبشان میگیرند، یادشان نرفته آن همه گفتههای ناب درباره «احقاق حقوق زنان»، آن حجم از تاسفهای او بر «ستمها و کمبودهایی که بر زنان تحمیل شده» و قیامهای شورانگیز وی علیه «کمبود میدانها و فرصتها برای علم، معرفت، تربیت، اخلاق، پیشرفت و شکوفایی استعدادهای زنان».
درود به شرفت ای مرد!… آقاجان، ما صلاه ظهر پشت جمعیت عاشقانت گیر افتادهایم و از بالای شانههای هم فقط میتوانیم نوک برج آزادی را ببینیم. تو خودت شاهد باش که ما آمدیم اما نرسیدیم.
جویی از جمعیت، دل از اقیانوس مردم میکند و از کوچه شهید حسینمردی میرود به سمت شمال. چه کوچهای است اینجا! چه مردم خوبی دارد این محله. مردم کوچه حسینمردی به عاشقان تشنهلب شربت تگری میدهند و با آب خنک پذیرایشان میشوند. حیاط خانهها هم شده استراحتگاه؛ حسین، مرد، مردانگی حسین. تهران چه قدر قشنگی دارد. تهران تاریخساز شده است.
منبع: حیات








