به گزارش متادخت، باز به خاطر آلودگی هوا کلاسها آنلاین شده بود. نمیدانستم این چه مصیبتی است که هر سال دامن مرا میگیرد. کلاس آنلاین و برنامه شادی که هر لحظه ناشادم میکرد و امیرمحمد که هر کلاس آنلاینش چند تار موی مرا سفید میکرد. روی مبل نشسته بودم و زیر لب غر میزدم:
- تو اون کارگروه آلودگی هوا یعنی یه زن نیست بگه وقتی مدرسه رو تعطیل میکنید، اون مادر بختبرگشته باید چه گِلی به سرش بگیره؟ مدرسه اصلاً هیچی، وقتی مهدکودک بسته است مادر بچه رو باخودش ببره سرکار؟
امیرعلی که باز دل و روده جاروبرقی را بیرون ریخته بود و داشت تلاش میکرد سرهمش کند، گفت:
- چرا غر میزنی؟ اخبار گفت مرخصی میدن به مادرها.
- تمام شرکتهای خصوصی بازن، از مرخصی هم خبر نیست. منو ببین… باید الان با گردن کج زنگ بزنم بگم فردا به من مرخصی بدید چون بچهام خونه است. اگر منم نباشم که درس و مشقو تعطیل میکنه. حداقل دانشگاهم تعطیل نکردن؛ آوا خونه باشه من برم سرکار.
امیرعلی چند پیچ را که اضافه آمد در دست گرفته بود و متعجب نگاهشان میکرد. گوشی را برداشتم تا زنگ بزنم برای مرخصی که پیامک سوسن توجهم را جلب کرد. نوشته بود: «اگر میتونی زود بیا خونه ما!»
دلم شور افتاد. باز این دختر چه دستهگلی به آب داده بود؟ امیرعلی را به حال خودش رها کردم، چادرم را برداشتم و رفتم.
چند باری زنگ را زدم تا بالاخره آرسام در را باز کرد و بدون اینکه سلام کند، خیره به صورتم نگاه کرد. صورت بانمکی داشت؛ برق شیطنت از آن دو چشم سیاهش هویدا بود.
- سلام آقا آرسام، مامانت رو بگو بیاد جلوِ در.
بیتفاوت شانهاش را بالا انداخت و گفت:
- مامانم تو اتاق داره گریه میکنه، نمیتونه بیاد.
- بابات کجاست؟
- بابام رفته خونه مامانجون سیما. ما نرفتیم… یعنی اینکه مامان نیومد که بریم، بابا هم خودش تنهایی رفت.
پس شوهرش خانه نبود. آرسام را کنار زدم و وارد خانه شدم. همه چیز بههمریخته بود. حق داشت؛ با سه تا بچه قد و نیمقد مگر میشد خانه را تمیز نگه داشت؟ صدایش کردم:
- سوسن؟ کجایی؟
صدای نالانی از ته اتاق خواب توجهم را جلب کرد.
- ایراندخت… بیا اینجام.
وارد اتاق که شدم، روی تخت نشسته بود. یک بسته دستمالکاغذی جلویش بود و دور و برش پر بود از دستمالهای استفاده شده. سر و وضعش بههمریخته بود؛ چشمانش آنقدر سرخ بود که به نظر میرسید خیلی وقت است گریه میکند.
- چی شده سوسن؟ خاک به سرم، کسی طوریش شده؟
با دست به گوشه تخت اشاره کرد تا بنشینم.
- میخواستی چی بشه؟ بدبخت شدم ایراندخت. فکر میکنم حاملهام.
چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. کنارش نشستم؛ دماغ سرخش بدجوری توی ذوق میزد.
- خدا شفات بده سوسن! تو با خودت عهد کردی یک روز دیر میون منو دق بدی؟ خب حاملهای… مبارک باشه. گریه برای چیه؟
انگار روی نقطه بدی دست گذاشته بودم. ناگهان بُراق شد، سر و سینهاش را داد جلو و گفت:
- من بچه میخوام چیکار؟ تو نگهداری همین سهتا موندم. تو این سن و سال مگه وقته بچهدار شدنه؟
دوباره شانههایش شروع کرد به لرزیدن. میخواستم حرفی بزنم که پرید میان کلامم:
- کسی رو نمیشناسی من برم این بچه رو سقط کنم؟!
ناباورانه نگاهش کردم.
- چیکارش کنی سوسن؟
- اِ… مگه نمیشنوی؟ میگم برم سقطش کنم. تا بزرگ نشده… هنوز روح نداره که!
دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم!
- کی گفته میتونی الان سقط کنی؟ مگه الکیه؟ میخوای بچهت رو بکشی؟ کی گفته روح نداره؟
از جایش بلند شد و در حالی که سعی میکرد دستمالهای دور و برش را جمع کند گفت:
- بچه چیه بابا؟ یه لخته خونه. اصلاً تو چیکار به این کارها داری؟ تو فقط اگر کسی رو میشناسی معرفی کن.
با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم:
- نخیر نمیشناسم. دیگه هم از من همچین سؤالی نپرس.
تا جلوی در رفتم و دوباره برگشتم و گفتم:
- فکر کن یکی رو هم پیدا کردی این کارو برات کرد. میدونی چه آسیبهایی میبینی؟ چه جسمی چه روحی؟ اصلاً فکر میکنی به عواقب تصمیمات؟ ولش کن… تو که تهش هر کاری دلت میخواد میکنی. فقط دارم بهت میگم رفتی بچه رو سقط کردی حق نداری بیای برای من ناله کنیها.
احساس میکردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم برده. عصبانی بودم؛ از سوسن و از همه کسانی که مثل او فکر میکردند. منتظر نماندم جوابم را بدهد. راه افتادم و در را پشت سرم بستم. سعی کردم چند نفس عمیق بکشم تا امیرعلی و بچهها تاوان ندانمکاریهای سوسن را ندهند.
دو هفتهای بود از سوسن خبر نداشتم. انگار او هم از من دلخور شده بود. با کفشهای نیمهپوشیده راه افتادم. دیرم شده بود؛ با یکی از نمایندگان مجلس قرار مصاحبه داشتم. هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که در پارکینگ باز شد و ماشین کامران، شوهر سوسن، از همان بالا سرازیر شد سمت پارکینگ. تا حالا پیش نیامده بود دو هفته خبری ازش نشود. خواستم ماشین را روشن کنم که چشمم افتاد به صندلی بغل راننده. سوسن نشسته بود و مثل ابر بهار گریه میکرد.
باز این دلشوره لعنتی به سراغم آمد. اولش خواستم خودم را به بیخیالی بزنم اما دلم طاقت نیاورد. از ماشین پیاده شدم و با انگشت به شیشه ماشین زدم. سوسن که تازه متوجه من شده بود، شیشه را پایین داد. با نگرانی پرسیدم:
- چی شده؟ بچهها کجان؟
- خونه مامانم. ایراندخت… قلب بچه تشکیل نشده. حالا من چیکار کنم؟
نمیدانستم چه جوابی باید بدهم. خودش میخواست بچه را سقط کند و حالا داشت برای تشکیل نشدن قلب بچه گریه میکرد.
- مگه تو خودت همینو نمیخواستی؟
در کمال ناباوری جواب داد:
- نه که نمیخواستم… من میخواستم سقطش کنم، ولی… چرا نمیفهمی ایراندخت؟ نمیخواستم بمیره! ولی دلم نمیخواست به دنیا بیاد من شرایطشو نداشتم…
حالش خوب نبود. خودش هم نمیفهمید چه میگوید. باید میرفتم؛ دیرم شده بود. شاید شب برایش کمی سوپ میپختم و حرف میزدیم. شاید باید بیشتر برایش درباره احکام سقط جنین و عواقبش حرف میزدم. سوسن و کارهایش همیشه برای من یک صورت مسئله بزرگ بود.
مصاحبه خیلی طول نکشید؛ زودتر از چیزی که فکرش را میکردم به خانه آمد. دلم مانده بود پیش سوسن. دستبهکار شدم و سوپ شیرِ معروفم را بار گذاشتم. همانطور که روی کانتر را دستمال میکشیدم، حرفهایی را که قرار بود به سوسن بگویم در ذهنم مرور کردم. سوپ آماده شد. ظرف بزرگ سفالیم را از سوپ پر کردم، چادرم را سر کردم و راهی شدم.
این بار آرشیدا در را باز کرد؛ لبخندی نمکی به لب داشت، سلام کرد و خودش را از چارچوب در کنار کشید تا وارد شوم. سوسن روی تختش خوابیده بود و آرامآرام گریه میکرد. همه حرفهایی که میخواستم بزنم از یادم رفت. کنارش نشستم؛ دستش را در دست گرفتم، سردِ سرد بود. منتظر نماند تا من حرفی بزنم، خودش شروع کرد:
- ایراندخت، هیچ مادری دلش نمیخواد بچهاش رو سقط کنه. اوضاعِ منو ببین؛ با سهتا بچه قدونیمقد و شیربهشیر، توی این شهر تنها و غریب. کامران رو هم که میبینی، هیچوقت خونه نیست. من همیشه تنهام، همه کارها رو خودم باید بکنم. اگر گفتم میخوام سقطش کنم، از همین تنهایی ترسیده بودم. خودم هم دلم راضی نبود. راستشو بخوای، پشیمون شدم، خیلی زود هم پشیمون شدم. ولی این بار… من نمیخواستم ناشکری کنم، من فقط خسته بودم.
حرفی برای گفتن نداشتم. احساس کردم آن روز تند رفتهام؛ چرا نگذاشته بودم حرفهایش را بزند؟ این زن فقط خسته بود…








