به گزارش متادخت، سردی دستبند را دور دستانش احساس کرد. برایش چیز عجیبی نبود؛ بارها این صحنه را در خواب دیده بود. سرباز اسرائیلی دست انداخت دور بازویش و با خشونت او را به سمت ماشین نظامی کشید. دلش شور میزد؛ نگران خانوادهاش بود. اگر بلایی سر آنها میآمد، چه میشد؟
سرباز چشمهایش را بست، آنقدر محکم که سرش درد گرفت. این تازه آغاز ماجرا بود؛ میدانست روزهای سختی در پیش دارد. بارها از شکنجههای زندانبانهای اسرائیلی شنیده بود. ماشین حرکت کرد. در آن تاریکی، فقط صدای موتور و لرزش ماشین در گوشش میپیچید. انگار همان روز دوباره جلوی چشمش زنده شده بود. هنوز سردی ساکی که در دست گرفته بود را احساس میکرد.
ساک را محکم در میان دستانش گرفته بود. قدمهایش آهسته و حسابشده بود تا توجه کسی را جلب نکند. اگر موفق میشدند، عملیات همانند بمبی که در دست داشت، در دنیا صدا میکرد. راهی جز این برای مبارزه نداشتند؛ اسرائیلیها هر روز بیشتر از قبل به خاکشان دستدرازی میکردند و هر که میخواستند، میکشتند، حتی اگر دلیلی نداشتند.
تا محل قرار خیلی نمانده بود. چند سالی بود که به عضویت گروه جهاد اسلامی فلسطین درآمده بود و اکنون، پس از سالها همکاری در فعالیتهای مختلف، مسئول رساندن ساکی شده بود که بمب دستساز در آن پنهان شده بود. با دست دیگر که آزاد بود، روسریاش را جلوتر کشید و چشم چرخاند تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمیکند. مردی آن طرف خیابان ایستاده بود؛ او را میشناخت. قرار بود ساک را تحویل بدهد و سپس خودش از آنجا دور شود.
نگران بود. اگر عملیات لو میرفت یا به نتیجه نمیرسید… لحظهای ایستاد و به دو طرف خیابان نگاه کرد. تردد ماشینها کم بود. راه افتاد جلوتر، سلام کرد و ساک را روی زمین گذاشت. مرد زیر لب جواب سلامش را داد و بدون اینکه حرف دیگری بزند، ساک را برداشت و دور شد. حالا باید سریعتر از آنجا دور میشد.
چند ساعتی گذشت. وقتی خبر شکست عملیات را در اخبار شنید، آه از نهادش بلند شد. کاری از دستش برنمیآمد جز اینکه امیدوار باشد کسی حرفی از او نزند. اما زودتر از چیزی که فکرش را میکرد، به سراغش آمدند.
ماشین با ترمزی سخت متوقف شد و کمی به جلو پرتاب شد. دستان بستهاش را جلو صورتش گرفت. سرباز اسرائیلی از ماشین پیاده شد و گوشه روسریاش را کشید تا او را هم پیاده کنند. رسیده بودند و حالا باید خودش را برای بازجوییهای سخت آماده میکرد.
دادگاه زودتر از چیزی که فکرش را میکرد برگزار شد. حالا او روی صندلی چوبی و سرد دادگاه نشسته بود. از خودش دفاع کرده بود؛ از کشورش گفته بود، از روزهایی که امید داشت فرا برسند و بتواند کشورش را آزاد ببیند.
رای دادگاه برایش از پیش مشخص بود. مثل بقیه کسانی که دستگیر شده بودند، اینجا دادگاه نبود؛ بلکه نمایش قدرت بود. منشی دادگاه از جایش بلند شد و شروع کرد به خواندن حکم. او به اتهام همکاری در یک عملیات تروریستی محکوم شد به سه حکم حبس ابد بهعلاوه ۳۱ سال زندان. عرق سردی روی پیشانیاش نشست. بیست و هفت سال از زندگیاش گذشته بود و حالا باید بقیه روزهایش را در زندان میگذراند، به امید اینکه شاید دیگران بتوانند کشورشان را آزاد کنند.
از آن روزها نه سال سخت گذشت؛ سالهایی که هر کدام مانند صد سال گذشته بود. زندان هاشارون میزبان او در این سالها بود؛ میزبانی سنگدل و بیرحم. تا اینکه خبری عجیب در میان سلولها، نور امید را در دل زندانیان تاباند. قرار بود یک مبادله بزرگ صورت بگیرد :تبادل شالیت، مبادلهای میان حماس و اسرائیل. قرار بود در برابر آزادی یک سرباز اسرائیلی، ۱۰۲۷ زندانی فلسطینی آزاد شوند!
اسامی که اعلام شد، بغض گلوی سناء را فشرد. نامش در میان زندانیانی بود که قرار بود به زودی آزاد شوند. یعنی او بار دیگر میتوانست در هوای وطن در بندش، نفس بکشد….
پیوست:
سناء محمد حسین شحاده هدر سال ۱۹۷۵ در منطقه قلندیه در قدس به دنیا آمد و تا سالهای بیستوچند زندگیاش، در همان منطقه ماند. او در سال ۲۰۰۲ و در سن حدود ۲۶ سالگی، در پی عملیاتی که با مشارکت گروه مقاومت جهاد اسلامی فلسطین برنامهریزی شده بود، توسط نیروهای اسرائیلی بازداشت شد.
اتهام اصلی علیه او، همکاری با گروه جهاد اسلامی و کمک به اجرای یک عملیات شهادتطلبانه بود که هدف آن حمله به یک هدف اسرائیلی اعلام شده بود. در بازجوییهای اولیه، مقامات اسرائیلی او را متهم کردند که در رساندن بمبگذار انتحاری به محل عملیات مشارکت داشته است. او همراه همدستان خود سعی کرده بود بمبگذار را به نزدیکی هدف هدایت کند، اما پیش از اجرای کامل عملیات دستگیر شد و عملیات موفقیتی کسب نکرد.
پس از بازداشت در ۲۴ می ۲۰۰۲، سناء در زندان هاشارون (تلموند) نگهداری شد. دادگاه نظامی اسرائیل او را به سه حکم حبس ابد بهعلاوه ۳۱ سال محکوم کرد. در طول دوران حبس، گزارشهایی از سوءرفتار و فشار در بازجوییها وجود داشت، از جمله برخوردهای سخت در مرکز بازجویی «الماسکو بیه» در قدس.
دههای که سناء در زندان گذراند، با محدودیتهای شدید همراه بود و همانطور که برای بسیاری از زندانیان سیاسی فلسطینی اتفاق افتاده، شرایط فیزیکی و روانی دشواری را تجربه کرد.
در سال ۲۰۱۱، یکی از مهمترین رویدادهای دوران زندان او رخ داد: توافق موسوم به تبادل زندانیان گیلعاد شالیت میان گروه حماس و اسرائیل. در این توافق، اسرائیل سرباز اسرائیلی گیلعاد شالیت را آزاد کرد و در مقابل بیش از هزار زندانی فلسطینی را رها کرد. در این فهرست، نام سناء محمد حسین شحاده نیز دیده شد و او پس از نزدیک به ۹ سال حبس آزاد شد.









