به گزارش متادخت، آزرده بودم. به تازگی امام صادق علیهالسلام به شهادت رسیده بود. شهر پر شده بود از تردید و هنوز کسی نمیدانست چه کسی امام شیعیان شده است. مردم شهر گرد هم میآمدند و آهسته سخن میگفتند: «پس از او چه کسی امام است؟» من گوش میدادم و دلم میلرزید. دلم گواهی میداد که موسی بن جعفر امام بعدی شیعیان است.
چند روزی گذشت. خبر در شهر پیچید که محمد بن علی نیشابوری را به مدینه میفرستند تا خبر بیاورد چه کسی امام بعدی است. میدانستم که وقت امتحان است. محمد بن علی نیشابوری در مسجد ایستاده بود و هر کس چیزی میآورد؛ دینار، درهم، جامه. من اما چه داشتم؟ یک درهم و پارچهای پنبهای که خودم بافته بودم؛ از دست رنج شبهای دراز و چشمانی که به یاد خدا بیدار مانده بود. اما مگر برای امام فرقی میکرد؟ آن چه را که داشتم برداشتم و خودم را به محمد بن علی رساندم. آماده مرگ بودم. بستهای را که آماده کرده بودم جلو بردم و آن را در دستان محمد گذاشتم. نگاهم کرد؛ شاید اندکی مکث کرد. گفتم: «اِنَّ اللهَ لا یَستَحیی مِنَ الحَق». خدا از حق شرم ندارد. اگر او که به جانبش میروی امام است، این اندک را میپذیرد و اگر نیست، زرها هم فایدهای ندارد.
محمد بسته را گرفت و در خورجینش گذاشت. رفت و من ماندم چشم انتظار. نه از آن انتظارهایی که آدم را بیقرار میکند، بلکه از آنها که آدم را سبک میکند. دلم آرام بود؛ دیگر حسابی با دنیا نداشتم.
روزها گذشت. بعضیها گفتند عبدالله افطح امام است. بسیاری رفتند و پیرو او شدند، اما من نرفتم. نه از لجاجت، بلکه از یقین. دلم گواهی میداد موسی بن جعفر امام است.
روزی خبر در شهر پیچید که محمد بن علی بازگشته. وقتی رسیدم انگار به دنبالم میگشت. جلو آمد و گفت: شطیطه برای تو پیغامی دادم. همه وجودم میشنید. علی بن محمد گفت: من ابتدا به سراغ عبدالله افطح رفتم و او را آزمودم، اما او امام نبود. تا این که نوجوانی مرا به سوی خانه موسی بن جعفر برد. او تا نگاهش به من افتاد فرمود: «اى ابو جعفر، چرا ناامید شدى؟ چرا آهنگ پناه بردن به یهود و نصارا کردی؟ من حجت خدا و ولی او هستم.» سپس با دست به کولهباری که همراه داشتم اشاره کرد و فرمود: «مسائلی که در کیسه است، روز گذشته جواب دادهام. حالا درهم شطیطه که وزنش یک درهم و دو دانق است و آن را در کیسهای که حاوی چهارصد درهم و یک قطعه پارچه است گذاشتهای، تحویل بده.»
دستور امام (ع) را اجرا کردم و درهم و بافتهات را همراه با دیگر اموال به آن حضرت تحویل دادم. امام فقط درهم و بافته تو را برداشت و بقیه را به من رد کرد و فرمود: «اِنَّ اللّهَ لا يَسْتَحْيى مِنَ الْحَق». سپس ادامه داد: «اى ابا جعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه (حاوی ۴۰ درهم بود) و این پارچه را به او بده و بگو: این پارچه که از کفن خودم بود، به تو هدیه کردم. پنبه این پارچه از مزرعه خودمان در صیدا که مزرعه حضرت زهرا بوده، میباشد و خواهرم آن را رشته است. به او بگو که بعد از رسیدن تو، نوزده روز زنده میماند. از این چهل درهم، شانزده درهم را خرج کند و ۲۴ درهم باقیمانده را به صدقه و وجوهات واجبش اختصاص دهد و من خود بر او نماز خواهم خواند.»
انگار صدای امام را شنیدم، لبخند بر لبانم نشست. امام گفته بود برای تشییع من خواهند آمد. محمد بن علی کیسهای کوچک در دستم گذاشت: چهل درهم و پارچهای که از آن حرف زده بود. حالا برای مرگ شوق عجیبی داشتم.
درست نوزده روز بعد شطیطه از دنیا رفت و امام موسی کاظم خود برای تشییع پیکر او حاضر شد.
پیوست:
شطیطه نیشابوری، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، در قرن پنجم هجری (حدود سال ۴۲۲ هجری) در نیشابور به دنیا آمد. او یکی از چهرههای مهم شعر فارسی و ادبیات عرفانی به شمار میرود و آثارش تأثیرات عمیقی بر شاعران و عرفای بعدی گذاشته است.
شطیطه به خاطر سبک خاص خود در شاعری و استفاده از تصاویر زیبا و عاطفی شناخته میشود. آثار او غالباً به مضامین عشق، عرفان و اندیشههای فلسفی پرداخته و سنخیتی با شعرای بزرگ ایران مانند حافظ و مولانا پیدا میکند.
یکی از ویژگیهای بارز شعر شطیطه، استفاده از زبان ساده و روان است که به او کمک کرده تا پیامهای عمیق عرفانی خود را به وضوح منتقل کند. او به تأمل در طبیعت بشر و ارتباط او با خداوند پرداخته و به عنوان یکی از بزرگترین شاعران فارسیزبان شناخته میشود.
علاوه بر سرودن شعر، شطیطه به ارادت عمیق خود نسبت به اهل بیت (علیهمالسلام) نیز شناخته میشد. یکی از وقایع مهم در زندگی او، ارسال دینار به امام کاظم (علیهالسلام) بود که نشاندهنده وفاداری و محبت او به ائمه معصومین است. او در این زمینه شعری در مدح و ستایش امام کاظم سرود که ابرازگر عشق و ارادت او نسبت به خط اهل بیت و تأکید او بر مقام والای آنها است.
شطیطه نیشابوری نهتنها به عنوان یک شاعر بزرگ، بلکه به عنوان یک عارف و علاقمند به اولیای الهی در تاریخ ادبیات فارسی نقش بارزی ایفا کرده است.








