به گزارش متادخت، مثلاً وقت ملاقات داشتم، ولی یک ساعتی بود که الاف شده بودم. خون خونم را میخورد. به ساعت نگاه کردم، دقیقاً پنجاهوهفت دقیقه بود که منتظر بودم. کمکم صبرم داشت تمام میشد. منشی که تازه صحبتش با تلفن تمام شده بود، ماگ صورتیاش را برداشت و جرعهای از قهوهاش نوشید. دلم را به دریا زدم و گفتم:
– خانم، تکلیف منو روشن کنید. اگر آقای دکتر نمیخوان مصاحبه کنن، من برم.
خانم منشی سرش را پیچ و تابی داد و با عشوهای که بیشتر لجم را درآورد، گفت:
– جلسهشون هنوز تموم نشده، باید منتظر بمونید.
– خانم، من وقت ملاقات گرفتم. بیکار که نیستم! اگر جلسه داشتن، وقت منو کنسل میکردن.
هنوز شور و هیجانم نخوابیده بود که تلفن زنگ خورد. در آن حالت، هر کسی که پشت خط بود باید فاتحه خودش را میخواند. مخصوصا اگر آقای حسینی بود با این مصاحبهای که در کاسهام گذاشته بود! نمیخواستم گوشی را جواب بدهم که چشمم افتاد به شماره مدرسه امیرمحمد. با دست به منشی اشاره کردم که حرفی نزد و بعد گوشی را برداشتم.
– الو.
– خانم نصیری؟
– بفرمایید، اتفاقی افتاده؟
– خیر، فقط میخواستیم ازتون خواهش کنیم همین الان تشریف بیارید مدرسه. یک مورد تربیتی هست که باید خیلی سریع در موردش صحبت کنیم.
روی صندلی وار رفتم.
– من که الان…
نگذاشت حرفم را تمام کنم.
– با پدرش تماس گرفتیم، جواب ندادن. خواهش میکنم تشریف بیارید.
تلفن که قطع شد، احساس کردم دهانم خشک شده. چه اتفاقی افتاده بود؟ دوباره به ساعت نگاه کردم. ایستادن بیشتر از این پشت در اتاق توهین به خودم بود، باید سریعتر راه میافتادم به سمت مدرسه. بدون اینکه توضیحی به منشی بدهم، وسایلم را جمع کردم و راه افتادم.
آنقدر استرس داشتم که وقتی پشت فرمان نشستم، حتی یادم نمیآمد باید از کدام مسیر بروم. بالاخره ماشین را روشن کردم و در عرض ده دقیقه خودم را به مدرسه رساندم.
پلهها را یکیدوتا بالا رفتم. چشمم که به امیرمحمد افتاد، نفس راحتی کشیدم. صحیح و سالم بود، با سروصورت و لباسهای بههمریخته پشت درِ دفتر مدیر ایستاده بود. حتماً دعوا کرده بود. جلوتر رفتم و بدون اینکه حرفی بزنم، دستی به سرش کشیدم. درِ اتاق مدیر را زدم و بعد آرام بازش کردم. همه سرها به سمتم چرخید. آقا اصلانی، مدیر مدرسه، جواب سلامم را داد و با دست اشاره کرد که وارد شوم.
مردی برافروخته روی یکی از صندلیها نشسته بود. کنارش یکی از همکلاسیهای امیرمحمد با دماغی ورمکرده و چشمانی که مشخص بود حسابی گریه کرده، روی صندلی دراز به دراز افتاده بود.
– بفرمایید بشینید خانم نصیری.
همه چیز برایم عجیب بود؛ هاجوواج به همه نگاه کردم.
– خانم نصیری، من دوست داشتم همسرتون الان تو این جلسه حضور داشته باشن، ولی متأسفانه پاسخگو نبودن. یکیدو بار دیگه هم باهاشون تماس گرفتم، ولی…
– میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟ من خیلی نگران شدم.
هنوز نگاهم به صورت آقای مدیر بود که مرد از روی صندلیاش بلند شد و با حرکتی تند به سمتم آمد. ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم.
– معلوم نیست چی شده، خانم؟ بچه وحشی شما زده دماغ پسر منو شکسته!
مثل کره آب شدم روی صندلی وار رفتم. امیرمحمد من کتککاری کرده بود؟ دیگر حرفی برای گفتن نداشتم؛ دلم میخواست زمین دهان باز کند و من را ببلعد. این اولین بارش نبود که با بچهها درگیر شده بود اما هیچ وقت کسی را نزده بود. کاش حداقل امیرعلی اینجا بود.
با برگه سه روز اخراج موقت به خانه برگشتیم. امیرمحمد بدون اینکه حرفی بزند و با حالتی طلبکار به اتاقش رفت انگار من دماغ همکلاسیاش را شکسته بود و او حسابی خجالت کشیده بود. برگه را روی میز گذاشتم تا امیرعلی شاهکارِ پسرِ یکییکدانهاش را ببیند. آوا با توراندخت رفته بودند رامسر تا به قول خودشان دلی سبک کنند. تا وقتی امیرعلی برگردد، مثل مرغ پرکنده در خانه راه میرفتم.
امیرعلی در را که باز کرد، با تعجب نگاهی به چهره برافروختهام انداخت و باز همان لبخندِ کجاش را تحویلم داد و گفت:
– خدا رحم کنه! چی شده که باز داری اینطوری نگاه میکنی، ایراندخت؟ سلام!
عصبانی بودم، هم از دست او و هم از دست امیرمحمد. با ابرو به ساعت اشاره کردم و گفتم:
– ساعت رو دیدی؟ خب، واسه چی میای خونه؟ بمون محل کارت دیگه!
امیرعلی جلو آمد، پیشانیام را بوسید و گفت:
– کار داشتم دیگه، بد اخلاق نباش. حالا مگه چی شده؟ چرا عصبانی هستی؟
– عصبانیام چون تو هیچوقت نیستی! چون از مدرسه بهت زنگ زدن جوابشونو ندادی و من مجبور شدم برم جلوی یه مردکِ بددهنِ بیاعصاب گردن کج کنم و بگم ببخشید! عصبانیام چون تو حتی نمیدونی مدرسه امیرمحمد کدوم وریه، نمیدونی داره چیکار میکنه، دوستاش کیان! تو چی میدونی امیرعلی؟
مثل زنهای نازکنارنجی که اشکشان دمِ مشکشان است، شانههایم شروع کرد به لرزیدن. امیرعلی باورش نمیشد این من باشم؛ ایراندختی که همیشه دم از قوی بودن میزد. اما من دیگر نمیخواستم قوی باشم. من میخواستم بچههایمان را با هم تربیت کنیم، نه به تنهایی. امیرعلی آنقدر غرق در کارش شده بود که یادش رفته بود اگر او نباشد، پای تربیت بچهها خواهد لنگید.
وقتی آرام شدم، همه چیز را برایش تعریف کردم. از چهرهاش نمیتوانستم تشخیص بدهم عصبانی است یا ناراحت، یا حتی بیتفاوت. فقط چهرهای متفکر میدیدم که با دو چشم سیاه به من زل زده و هیچ واکنشی نشان نمیدهد. صدایش کردم:
– چرا هیچی نمیگی؟
– چی باید بگم؟ من الان تو شُک هستم، باید فکر کنم.
باید تنهایش میگذاشتم. میخواستم بروم که صدایم کرد.
– بشین، ایراندخت. من باید برم بیرون یه کم قدم بزنم، شاید لازم باشه تصمیمات جدیدی بگیرم. فقط یه لطفی کن، به امیرمحمد بگو حاضر شه. میخوایم با هم بریم پارک راه بریم.
– این موقع شب؟
از جایش بلند شد و همانطور که ژاکتش را میپوشید، گفت:
– چه ایرادی داره؟ مگه همین الانم فرصتهای زیادی از دست نرفته؟ از این به بعد باید از کوچیکترین فرصتها بیشترین استفاده رو بکنم.
نور امیدی در دلم روشن شد. امیرمحمد را صدا کردم. نگران به نظر میرسید. دستم را دور شانهاش انداختم و گفتم:
– نگران نباش، فقط قراره با بابا بری پیادهروی. وقتی برگشتی، میخوام برام تعریف کنی چی شد، باشه؟
سرش را تکان داد و پشت سر امیرعلی راه افتاد.
- بیشتر بخوانید: آیا پدران وظیفه دینی در تربیت فرزندان دارند؟








