به گزارش متادخت، مادر دسته کاغذها را وسط سفره گذاشت و زیر چشمی هر دو نفرشان را پایید. سعید بدون اینکه نگاهش را از توی گوشی بلند کند؛ زیر لب گفت: «دست شما درد نکنه حاج خانم زحمت کشیدین.» سامان لب و لوچه اش را آویزان کرد و بی صدا ادای سعید را در آورد مادر لب پایینیاش را دندان گرفت و رو به سامان ابروهایش را در هم گره کرد.
سامان بیمعطلی یکی از کاغذها را برداشت و نگاهش را روی کلمات چرخاند. قبل از اینکه مادر روی صندلی جاگیر شود گفت: «اسناد که مشکلی نداره؟ منظورم سند خونه است.»
سعید رو به مادر گفت: «جدیدا دانشمندا اثبات کردن که عجله ممکنه موجبات جنون رو فراهم کنه مخصوصا اگر اونقدر عجله داشته باشی که احترام بزرگتر رو هم فراموش کنی!»
قبل از اینکه مادر حرفی بزند سامان از بالای برگه نیم نگاهی انداخت و گفت: «میدونی مادر جان اخیرا موجوداتی توی این نظام پیدا شدند که در مورد همه چیز نظر میدن و اسم خودشون رو گذاشتن دانشمند. اگر یه روزی برسه که شر اینا از سر این کشور کنده بشه و قدرت بیافته دست ما اون وقته که ایران میشه گلستان!»
مادر انگشت هایش را در هم گره کرد و لبهای باریک و بیرنگش از هم باز شد: «خدا رحمت کنه باباتون رو؛ خوش به حالش که رفت و این روزهای شما رو ندید. خجالت هم نمیکشید دو تا مرد گنده مدام میافتید به جون هم. یه امروز رو گفتم مرخصی بگیرین و بیاین اینجا که در مورد وصیتنامه باباتون صحبت کنیم. دست از لجبازی بر نمی دارین؟»
سعید زیر لب استغفرالله گفت و عینک بدون فریمش را از جیب پیراهنش بیرون کشید: «آدما تا وقتی که توی گلستان دارن نفس می کشن … »
مادر کف دستش را محکم به میز کوبید: «بسه دیگه. الان تو میخوای دو تا بگی که اونم چهار تا جوابت رو بده. خجالت بکشید دیگه موهاتون داره سفید میشه، زن و بچه دارین، برای خودتون کسی هستین… »
سعید بین حرف مادر گفت: «از کی تا حالا آوازهخونها هم… »
سامان برگه را روی میز انداخت و صدایش را بالا برد: «نه فقط شماها کسی هستیند! چون اسمتون پاسداره ما دیگه آدم نیستیم؟ اگر همین ماها نبودیم و با چهار تا آهنگ دل بچه های مردم رو خوش نمی کردیم که الان جوونی تو این مملکت باقی نمونده بود.»
سعید با آواز گفت: «برای … صبحانه با سنگک و پنیر؟ برای خامههای بدون سر شیر؟»
سامان که صورتش قرمز شده بود از روی صندلی بلند شد و قبل از اینکه حرفی بزند صدای انفجار هر سه نفرشان را میخکوب کرد. پنجره ی قدی سالن پذیرایی خرد شد و با صدای انفجار بعدی مادر بیاختیار فریاد زد یاحسین …
سعید خودش را به مادر نزدیکتر و دستهایش را دور بازوهای او محکم کرد.
سامان با چشمهایی که کم مانده بود از حدقه بیرون بیاید گفت: «زد؟…آخرش زد …»
جواب سعید در صدای انفجار گم شد …
سامان بیهیچ حرف دیگری از خانه بیرون زد و انفجارها که خاموش شد سعید مادر را با خودش برد.
یک هفته بعد بود که به خانه برگشتند. مادر به گرد و خاکی که روی کاغذها نشسته بود خیره شد: کی فکرش رو میکرد که اینطور بشود. هفته پیش درست همین وقت بود که دور این میز نشسته بودیم…
سعید پرده را کنار کشید: «حاج خانم دو روز پیش بچههای خودمون اومدن و شیشه رو انداختن. خونه رو هم که دیدید. چیزهایی که لازم داری رو بردار که برگردیم خونه ما. این چند وقته که من همش آماده باش بودم و از فردا هم همین بساطه. یه امروز رو مرخصی دارم اگر شما پیش بچهها باشی خیالم راحت تره.»
مادر دست روی برگه ها کشید: «نه مادر من همین جا میمونم. یه هفته است از سامان خبر درست و حسابی ندارم. زنش هم نگران بود و میگفت که شبا دیر وقت میاد. روز هم که بهش زنگ میزنم یا خوابه یا خسته. خونه تو که نمیاد من اینجا میمونم شاید اومد یه سری به من زد. خدا خودش میدونه این بچه شبا کجا میره!»
سعید دندانهایش را روی هم فشار داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «به قول خودش داره برای نجات جوونها آهنگ میسازه. معلوم نیست سرش تو کدوم زیر زمینی گرمه…»
مادر نم اشکی که زیر چشمهایش نشسته بود را پاک کرد و دستهایش را رو به آسمان گرفت: خدایا به حق این ماه مبارک خودت بچهام رو به راه راست هدایت کن.
سعید آمین گفت و به سمت در خروجی رفت: «من میرم حیاط رو جارو بزنم شما هم وسایلتون رو جمع کنید.»
مادر نتوانست حریف اصرار های سعید شود. ساکش را جمع کرد و با هم راه افتادند.
نیم ساعت مانده به اذان سفره افطار آماده بود و مادر دانههای تسبیح را میانداخت و ذکر میگفت. مریم رو به همسرش گفت: «مادرجون خیلی نگرانه. کاش تو یه خبری از آقا سامان میگرفتی.»
سعید نیم نگاهی به مادر انداخت: «راستش رو بخوای منم نگرانشم جنگ شوخی بردار نیست. ولی خودت که دیدی از روز اول آماده باش بودم. خدا بزرگه یه کاریش می کنم.»
صدای مادر از توی پذیرایی بلند شد: «مریم جان امشب هم میریم خیابون؟»
سعید جواب داد: «به امید خدا امشب منم همراهتون میام.»
یک ساعتی از افطار میگذشت که مریم لباس گرم تن بچهها کرد و عصای مادر را به دستش داد.
از مسیر همیشگی راه افتادند و یک خیابان مانده به میدان، ترافیک حسابی سنگین بود. سعید که کلافه شده بود چند بار گردن کشید و جاده را نگاه کرد: «شما هر شب همینطوری میاومدین میدان؟»
دختر کوچکش از صندلی پشت گفت: «بعضی شبا که خیلی شلوغ بود پیاده میشدیم و با پرچمها قدم می زدیم تا برسیم به میدان. تازه داداش علی شعار هم میداد.»
لبخند رضایت روی لب های سعید نشست و راهنما زد: «عوضش امشب از این بریدگی دور می زنیم و میریم یه جای تازه که ترافیکش کمتر باشه. قبل از اینکه بقیه حرفی بزنند سعید پیچید و پایش را روی گاز گذاشت.»
خانواده را نزدیک جمعیت پیاده کرد و خودش برای پیدا کردن جای پارک دنده عقب کشید. نیم ساعتی طول کشید تا توانست ماشین را پارک کند.
به سمت جمعیت راه افتاد. صدای جمعیت بلند بود و با ریتم خاصی شعار میدادند. تکخوان که لحظه به لحظه صدایش قویتر میشد با تمام وجود فریاد میکشید و جمعیت بیمعطلی جوابش را میداد. قدرت صدا خیلی زیاد بود؛ از ذهنش گذشت که این مردم میتوانند صدایشان را تا کاخ سفید هم برسانند. با دقت گوش کرد تا بتواند با مردم همراهی کند. صدای تکخوان توی گوشش پیچید. چیزی شبیه جریان برق از مویرگهای سرش گذشت و صورت داغ شد. دو باره و چند باره گوش کرد …قدم هایش را تندتر برداشت، شروع به دویدن کرد. از بین جمعیت راه باز کرد و جلو رفت. نزدیک سِن رسید. پاهایش به زمین دوخته شد و خیره به تکخوان مشتش را گره کرد. سامان بلندگو به دست بالای سن ایستاده بود و شعارهایی را که برای این شب ها آماده کرده بود فریاد میکشید. سعید هر دو دستش را بالا گرفت و همراه جمعیت گفت: «این ایران همیشه سر بلنده…»
نگاه سامان در چشمهای خیس سعید گره خورد و بلندتر گفت: «وطن همیشه قدرت یه مرده»








