به گزارش متادخت، عمو رضا دستهای سیاه و روغنیاش را با دستمال چهارخانهاش پاک کرد، در کاپوت را بست و رفت سمت صندوق عقب. سوییچ انداخت، در را بالا داد، دستمال را پرت کرد گوشه صندوق، بطری چهار لیتری را برداشت که دستش را بشوید. چشمش افتاد به آب معدنیهایی که توی صندوق عقب بود. تصمیم داشت امشب هم برود و بقیه آب معدنیها را بین مردم پخش کند. یکی از راننده تاکسیهای دیگر خط انقلاب که منتظر بود نوبتش شود، چهار لیتری را از عمو رضا گرفت و گفت:«بده برات بریزم».
عمو رضا کمی مایع ظرفشویی از بطری نوشابه کوچکی ریخت روی دستش و خشک خشک دستهاش را مالید بهم و گفت: «خدا عمرت بده.» همکارش اشاره کرد به صندوق و گفت: «باز آب معدنی گرفتی؟ بابا رضا تو هم دیوونهای به خدا؛ دو ساعت کلهات رو کردی تو کاپوت، ور میری به ماشین، درست نمیشه. بعد پا میشی میری آب معدنی پخش میکنی؟! بابا وردار تاکسی رو ببر پیش این مکانیکه، یه آچار میندازه درست میشه. دستمزدشم خرد خرد بده. آدم خوبیه، باهات راه میاد.» عمو رضا سر چهار لیتری را با پشت دست داد بالا، یعنی دیگه کافیه آب نریز. همان طور که دستشهایش را با پشت شلوار خشک میکرد گفت: «تو هم اگه جای من بودی، هر چی از دستت برمیاومد برای این جوونایی که مثل شیر وایستادن جلوی دشمن میکردی. میدون جنگ رو اونا نگه داشتن، میدون شهرم ما باید نگه داریم. تو دیدی اون روز حال منو وقتی کلانتری محلمون رو زدن. اومدی باهام دیدی که تا برسم خونه و زن و بچهام رو ببینم جون به لب شدم.»
مسافری که در نوبت ایستاده بود، حرفهای آنها را شنید. کمی آمد جلو و گفت: «عمو رضا، از شما بعیده. من الان ۷ساله مسافر این خطم و شما رو میشناسم. روزی نبوده سوار تاکسیت بشم تا خود مقصد، غز نزنی. از گرونی بنزین بگیر تا کرایه خونه، قیمت نون و پوشک و دور زدن تحریم و سیر صعودی دلار و سکه، همه رو تحلیل میکنی. یه تنه مقصر رو محاکمه میکنی و راهکار میدی.» نگاهی به بقیه مسافرها کرد تا تایید بگیرد. «حالا چی شده؟ راست میگه بنده خدا، نکنه ارزونی شده؟»
عمو رضا گفت: «نه والا، بدترم شده. با پولی که پارسال دو تا لاستیک خریدم، امسال یه نصفه لاستیکم نمیدن.» آهی کشید. اشاره کرد به همکارش که دست انداخته بود توی پنجره و ماشینش را هل میداد تا همراه با صف جلو برود. گفت: «خودش شاهد ماجراست. اگه من الان اینجام، اگه زن و بچهام آروم تو خونه نشستن، مدیون اونایی هستیم که مثل شیر وایستادن و جواب دشمن رو دادن، اونایی که پشت پدافند نشستن واسه خاطر ما، الان گفتن ما میدونداری کنیم و میکنیم. اره نون گرونه، منم درد نون دارم.» لگد زد به لاستیک تاکسی: «با این قراضه هم خرجم درنمیاد، الان تو خونه گوشت ندارم، ولی اونی که روزی رسونه، میرسونه!»
مسافری که با عمو رضا صحبت میکرد نوبتش شد، حین سوار شدن گفت: «ببینم اگه پول مول حسابی میدن، ما هم شبها بیاییم..»
عمو رضا سر تکان داد، لبخندی زد. چشم دوخت به ماشینی که دور میشد. بعد دستهایش را پشتش گره کرد و با نوک کفش کوبید به سنگریزههای آسفالت.
وقتی فهمید دشمن به محل آنها حمله کرده، یک آن حالش آنقدر بد شد که نمیدانست چطور خودش را به خانه برساند. هرچه با تلفن همسر و بچههایش تماس گرفت فایدهای نداشت. آنتن نبود و او داشت از بیخبری سکته میکرد. بدترین فکرها به ذهنش میرسید. همکارش نگذاشت با آن حالش پشت فرمان بنشیند و تا خانهاش او را رساند. در خانهاش باز بود، شیشهها ریخته بود. زن و بچهاش نبودند. زانو زد؛ قلبش داشت از سینه بیرون میزد. همسایهاش، آقای جاویدان از دور صدایش زد و گفت زن و بچهاش در پارکینگ آنها هستند. گفت بعد از اولین انفجار زن و بچهاش ترسیدند و به کوچه آمدند و او آنها را برده پیش زن و بچههای خودش در پارکینگ. زیر بغل عمو رضا گرفت و بلندش کرد. وقتی گفت همه سالم هستند عمو رضا زد زیر گریه. هقهق گریه کرد و آقای جاویدان را بغل کرد. آقای جاویدان یکی از آدمهایی بود که عمورضا هیچ وقت آبش با او در یک جوی نمیرفت و حتی چند باری سر تحلیلهای ضد و نقیضش از اوضاع مملکت از او دلگیر شده بود. آخرین بار هم سر اینکه به عمو رضا گفته بود، اگر استادهای دانشگاه ادعا میکنند تو یک زمینه استاد هستند، ماشاالله همه راننده تاکسیها فکر میکنند جامعالاطرافند و هم اقتصاددان هستند، هم استاد علوم سیاسی و فلسفه، هو کارشناس نظامی و الی ماشاءالله …
دلگیریشان قدیمی بود. اولین بار سر جای پارک دعوایشان شد، وقتی که آقای جاویدان هنوز خانهاش را نکوبیده بود و پارکینگ نداشت. هیچ وقت دل خوشی از همدیگر نداشتند. از اینکه مدام میرفت روی پشت بام دیش ماهواره را تنظیم کند تا اینکه آخر هفتهها تا نصفه شب صدای بزن بکوبشان به راه بود. هیچ جوره با هم کنار نمیآمدند. اما آنروز احساس کرد همسایه چقدر کلمه درستی است برای کسی که کنار خانهات زندگی میکند. شاید نظرات متفاوتی داشته باشید اما بالاخره سایه هم هستید و فکر کرد کلمه هموطن حتی از همسایه هم زیباتر است. چرا تا به حال به این چیزها فکر نکرده بود. حالا اینجا وقتی از خطر رسیده بود، داشت به چیزهایی فکر میکرد که یک عمر آنقدر به او نزدیک بودند که فرصت فکر کردن بهشان را نداشت. مثل نفس کشیدن؛ فقط وقتی بهش فکر میکنی که نتوانی نفس بکشی!
دیشب که آب معدنیها را برد تا بین مردم در میدان انقلاب پخش کند، عجیبترین چیز دنیا را دید. کسی را بین مردم دید که باورش نمیشد. آقای جاویدان همراه پسر کوچکش وسط جمعیت بود. جلو رفت و آب معدنی تعارف کرد. آقای جاویدان شوکه شد و گفت:« به! آقا رضای گل. شما کجا اینجا کجا؟» عمو رضا جواب داد: «من میخواستم بپرسم.» و هر دو خندیدند و هم را بغل کردند. پسر آقای جاویدان گفت: «عمو رضا آب میفروشی؟» آقای جاویدان گفت: «نه بابا، کار عمو رضا تحلیل بازار ارز و دلاره…» و خندید. عمو رضا بطری آبی به پسر داد و گفت: «نه جونم. آوردم مردم تشنه نمونن.» پسر گفت: «مثل اون حضرت که آب برای مردمش میبرد که تشنه نمونن؟» عمو رضا لبخند زد و گفت: «خاک پاش هم نمیشیم ما.»
امروز صبح وقتی آقای جاویدان توی صف نان رضا را دید گفت: « ده بسته آب هم رو من حساب کن. شب میارم دم خونهات.» عمو رضا از شدت تعجب نتوانست حرفی بزند و فقط سر تکان داد.
✍ به قلم فرزانه مصیبی، نویسنده








