8به گزارش متادخت، اتاق بوی قهوه میداد. قهوهای که سارا دو ساعت پیش روی میز گذاشته و یادش رفته بود بخورد. فنجان قهوه کنار لپتاپ بود و لبهاش لک افتاده بود. سارا روی صندلی چرخدار نشسته بود، پاهایش را جمع کرده و به مانیتور نگاه میکرد. طراحی لوگوی جدید فیروزهای ذهنش را درگیر کرده بود. مشتری گفته بود: «آرام باشه، ولی چشمگیر…» سارا نمیدانست چطور میشود طرحی هم آرام باشد و هم چشمگیر!
به تختهای که روی دیوار روبهرو بود، خیره شد. چند طرح با ماژیک روی آن کشیده بود؛ گاهی ساعتها به آن نگاه میکرد. جلو میرفت، یک طرح را پاک میکرد، دیگری را تغییر میداد. بعضی از آنها را خیلی دوست داشت ولی هیچوقت به مشتری نشان نداده بود.
روی میز، دو لیوان بود. یکی آب و یکی چایی سرد شده… هر دو را نصفه خورده بود. گوشه دیوار، کنار تخته، یک چوبلباسی با سه تا شال جا خوش کرده بود؛ مشکی، خاکستری و فیروزهای. شال فیروزهای از همه تازهتر بود. هنوز خط تا داشت. سارا آن را دو سال پیش از دستفروشی کنار خیابان با قیمتی ارزان خریده بود؛ اما تا بحال سر نکرده بود. گاهی نگاهش میکرد و زیر لب میگفت: «برای کی خریدم این رو؟»
غرق در طراحی سفارش بود. رنگ فیروزهای را کمی سبزترش کرد… کمی آبیترش کرد… موس را سمت راست و بعد هم چپ حرکت داد. یک خط را جابهجا و خط دیگر را حذف کرد. داشت به این فکر میکرد که شاید اگر فاصلهها را بیشتر کند، هم آرامتر و هم چشمگیرتر میشود. آن وقت شاید مشتری راضی شود.
صدای زنگ در آمد. سارا از روی صندلی بلند نشد. این ساعت معمولا مشتری نمیآمد. فکر کرد شاید همسایه است و بعدا خودش با او تماس میگیرد؛ یا شاید کسی اشتباهی زنگ زده است. دوباره صدای زنگ آمد. اما این بار ممتد و بلندتر بود؛ از سر کلافگی آهی کشید و از جا بلند شد.
آقای مرادی بود؛ صاحب همان کافه فیروزه که لوگوی جدید سفارش داده بود. مردی میانسال با کاپشن سرمهای و کیفی چرمی که لبهاش ساییده بود. سارا فکر کرد آمده طرح را ببیند. با لحنی جدی گفت: «سلام. طرح هنوز کامل نیست. فردا…»
آقای مرادی حرفش را قطع کرد. گفت: «خبر نداری؟»
سارا جواب داد: «چه خبری؟»
آقای مرادی که متوجه شد سارا از همه جا بیخبر است؛ نفس عمیقی کشید. یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «جنگ شده!»
سارا چیزی نگفت. دستش روی دستگیره در ماند. آقای مرادی ادامه داد: «همه جا رو زدن…بیچاره این مردم…» صدایش لرزید. سارا با واهمه پرسید: «جدی میگید؟»
آقای مرادی سرش را تکان داد.
سارا با عجله داخل رفت. همین که گوشی را روشن کرد؛ سیل پیامها جاری شد. گروه دوستانش، همکلاسیهای دانشگاه، اقوام …
آقای مرادی از بیرون صدایش زد. سارا با صدای او به خودش آمد. انگار تازه یادش آمده بود که مادرش در خانه تنهاست. سراسیمه کیفش را برداشت و از بین شالها، شال فیروزهای را دور گرنش انداخت و از دفتر بیرون زد. چند قدم که رفت، برگشت و به آقای مرادی گفت:«من باید برم خونه، مادرم…»
آقای مرادی سرش را تکان داد. در را بست و پشت سر سارا از ساختمان خارج شد.
سارا تندتند راه میرفت. کیفش را محکم گرفته بود. گوشی دستش بود و هر چند قدم یک بار نگاهش میکرد. پیامها پشت سر هم میآمدند. سارا جواب هیچکدام را نمیداد. فقط راه میرفت… خیابان شلوغ بود. ولی نه مثل همیشه. آدمها تندتر راه میرفتند. بعضیها گوشی دستشان بود، و بعضیها به آسمان نگاه میکردند.
به ایستگاه اتوبوس که رسید، چند نفر ایستاده بودند. پیرزنی با کیسه خرید، پسر جوانی با کولهپشتی و خانمی که بچهاش را بغل کرده بود. سارا کنارشان ایستاد. به گوشی نگاه کرد. مادرش زنگ نزده بود. سارا زنگ زد. بوق خورد. دوباره بوق خورد، اما کسی جواب نداد. گوشی را توی کیفش گذاشت. چند دقیقه بعد، دوباره درآورد. دوباره زنگ زد. باز هم کسی جواب نداد.
اتوبوس آمد. سارا سوار شد. داخل اتوبوس خیلی شلوغ بود. ایستاد و دستش را محکم به میله گرفت. اتوبوس که راه افتاد، باز هم شماره مادرش را گرفت، اما کسی جواب نمیداد. همین که پیاده شد، تا در خانه دوید. کلید را از کیفش درآورد. دستش میلرزید. در را باز کرد:
«مامان! مامان!»
صدای تلویزیون میآمد. مادرش روی مبل نشسته و دستش روی سینهاش بود.
سارا به سمت مادرش دوید، با صدایی لرزان گفت: «مامان! مامان»
مادر سرش را آرام برگرداند. رنگش پریده بود. سارا رفت و قرصهای او را آورد. کمی که گذشت، حال مادر بهتر شد. کنار مادر نشست و به او زل زد. مادر آرام گفت:«خوبی دخترم؟»
سارا با گریه گفت:«مامان من نفهمیدم، چرا زنگ نزدی؟»
مادر دستش را روی سر سارا کشید و گفت: «حدسم درست بود، اینقدر غرق کار بودی که حتی متوجه صداها هم نشدی عزیزدلم…»
سارا گفت: «تو چرا زنگ نزدی؟»
مادر جواب داد: «آنتن نداشتی.»
سارا سرش را روی شانه مادر گذاشت؛ مادر دستش را گرفت. دست سارا سرد بود…
هر دو به صفحه تلویزیون خیره شده بودند. این اولین بار بود که سارا با دقت به تلویزیون نگاه می کرد. دستهای مادر را گرفت و روی صورتش گذاشت. مجری اخبار میگفت و ذهن سارا باز هم در حال پرواز بود. فکرهای جدیدی در ذهنش نقش میبست. هر چند دقیقه یکبار مادر را نگاه می کرد و دستش را در دستهای مادر پنهان میکرد.
آن شب سارا خوابش نبرد. صدای نفسهای مادرش در خانه پیچیده بود… گاهی بلند، گاهی کوتاه. سارا چند بار بلند شد. بالای سر مادرش رفت. مادر بیدار بود. او هم خوابش نمیبرد.
صبح که شد، به سراغ دوربین عکاسیاش رفت. چند سال بود که از آن استفاده نکرده بود. لنزش را تمیز کرد. بند دوربین را دور گردنش انداخت و شال فیروزهای را سر کرد.
مادر با نگرانی پرسید:«کجا میری؟»
«هیچی… زود میام. میرم تو خیابون و زود برمیگردم، مردم تو خیابون هستن.»
مادر با تعجب پرسید:«دوربینت رو واسه چی برداشتی؟آخه موقع راهپیمایی که جنگ نبود و همهچیز آروم بود، هیچوقت باهام نمیومدی! حالا…»
سارا جلو آمد، خم شد و دست مادرش را بوسید:«زود میام قربونت برم»
مادر گفت: «خدا نکنه. مواظب خودت باش عزیزم…»
سارا در را بست و از خانه بیرون زد.
خیابان شلوغ بود. سارا ایستاد و از دور به جمعیت نگاه کرد. پرچمها، پدر مادرها و بچهها، بلندگو و صدای شعار، همان چیزی که همیشه از آن فرار میکرد، ایستاد. یک لحظه خواست برگردد، اما پشیمان شد.
دوباره به جمعیت نگاه کرد. به بچههایی که روی شانه پدرشان بودند؛ به پیرزنی که روی صندلی چرخدار نشسته بود و دخترش هلش میداد. دوربین را بالا آورد. عکس گرفت. یکی. دو تا. سه تا. حالا دستش گرم شده بود…
دختر جوانی از کنارش رد شد:
«عکس میگیری؟»
سارا جواب داد: «آره، چطور؟»
دختر گوشیاش را جلو آورد و گفت: «اگه عکسات حرفهای هستن، برام بفرست بذارم تو پیجم.»
سارا گفت: «هنوز چیزی نگرفتم، اگه بازم میای اینجا، فردا برات بفرستم؟»
دختر گفت: «آره بازم میام، فردا همینجا میبینمت.»
سارا بین مردم راه میرفت و عکس میگرفت. حس عجیبی داشت. حسی که تا به حال درک نکرده بود. نه پشت لپتاپ. نه موقع طراحی و انجام کار مورد علاقهاش و نه هیچجای دیگر. او آمده بود بین آدمهایی که همیشه ازشان فرار میکرد. آدمهایی که قبلا به نظرش تکراری میآمدند و شعارها و حرفهای جدیدی نداشتند؛ حالا کنار آنها بود و حس بدی نداشت.
همینطور که راه میرفت؛ از کنار زن میانسالی رد شد که چادر گلداری به سر داشت. نگاه زن به نگاه سارا گره خورد. سارا ایستاد. زن جلو آمد. سارا فکر کرد میخواهد چیزی بگوید. آدرس یا سؤالی بپرسد. اما او هیچ نگفت. فقط دستهایش را باز کرد. سارا نمیدانست چه کند. زن جلوتر آمد و او را محکم بغل کرد. سارا خشکش زد. نمیدانست دستهایش را کجا بگذارد. زن بوی نان و گلاب میداد. درست شبیه مادربزرگش؛ دستهایش زبر بود و پینه داشت. سارا کم کم دستانش را دور شانه زن حلقه کرد. زن محکمتر بغلش کرد و پیشانیاش را بوسید. چشمهای زن خیس بود. ولی لبخند میزد: «خدا شما جوونا رو برای ما نگه داره که پای خاک و ناموس وایسادین…»
سارا چیزی نگفت. زن دست او را میان دستهای گرمش فشار داد و از او خداحافظی کرد. سارا همانجا ایستاد. شال فیروزهای در باد تکان میخورد. دوربین روی گردنش سنگینی میکرد. اما دستهایش گرم بود؛ حس کرد چیزی توی گلویش سنگین شده، ولی گریهاش نگرفت.
وقتی به خانه برگشت، مادرش روی مبل نشسته بود. تلویزیون روشن بود؛ رفت و کنار مادرش نشست.
مادر پرسید:«چه خبر؟»
سارا دست مادر را گرفت و روی صورتش گذاشت:«خیلی حس خوبی دارم مامان..!»
✍ به قلم سروناز حر، نویسنده








