به گزارش متادخت، عقربه ساعت روی یازده ایستاده بود. پروانه خمیازهای کشید و گوشی را روی میز گذاشت و به سقف نگاه کرد. سقف ترک داشت. همان ترک همیشگی که از گوشه اتاق میآمد و سمت لامپ میرفت. دو سال بود که هر شب قبل از خواب به آن نگاه میکرد. انگار این ترک هم جزو ساکنان این خانه بود. گاهی فکر میکرد اگر روزی از این خانه برود، دلتنگ همین ترک میشود. دلتنگ سقفی که وقتی شبها از خواب میپرید، اول به آن نگاه میکرد و بعد آرام میشد؛ با یک پنجره که رو به خیابان باز میشد و یک رادیاتور که زمستانها صدای تقتق میداد.
گروه واتساپ همکارانش را باز کرد. بهنام یک ویدئو فرستاده بود. مهسا نوشته بود: «باز هم همون حرفها…» رضا با سه تا ایموجی خنده جواب داده بود. سعید نوشته بود: «من که میگم هیچی عوض نمیشه.» پروانه گوشی را باز کرد، تایپ کرد: «بچهها من دیگه حوصله بحث سیاسی ندارم.» و بعد پاک کرد. فرستاد: «خوابم میاد… شب بخیر»
دروغ بود. خوابش نمیآمد.
از پنجره، نگاهی به خیابان کرد. خلوت بود و چراغهای مغازهها خاموش… یک ماشین هر چند دقیقه میگذشت و صدای لاستیکهایش روی آسفالت، چند ثانیه در اتاق میپیچید. بعد سکوتی سنگین، مثل پتویی که روی شهر انداخته باشند، همهجا را فرا میگرفت. پروانه پتویش را تا زیر چانه کشید. در دلش چیزی را حس میکرد که نمیتوانست اسمی برایش بگذارد. ترس، نگرانی، اضطراب، ناامنی… شبیه همه اینها بود، اما دقیقا هیچکدام اینها نبود. بیشتر شبیه احساس کسی بود که روی صندلی نشسته و میداند صندلی پایهاش لق است ولی هیچکس به روی خودش نمیآورد. همه نشستهاند و چای میخورند؛ حرف میزنند؛ اما کسی به آن پایه لق صندلی توجهی نمیکند.
نیمهشب، صدای انفجار آمد. دور بود، بعد نزدیکتر شد، این را میشد از ارتعاش پنجره فهمید. پروانه چشمهایش را باز کرد. اتاق تاریک بود. ترک سقف معلوم نبود. با خودش گفت: «خوابم میاد، خوابم میاد… میخوابم!» ولی نتوانست. دستش را روی دیوار کنار تخت گذاشت. دیوار سرد بود. خانه سرد بود و پروانه فهمید چیزی که حس میکند اسمش «بیپناهی» است. خانهای که همیشه پناه بود، حالا فقط چند دیوار و یک سقف بود. چند دیوار و یک سقف و یک ترک که هر شب به آن نگاه میکرد و نمیدانست در هر انفجار چقدر استحکام دارد!
صبح که بیدار شد؛ آفتاب از لای پرده میتابید و یک نوار باریک روی فرش انداخته بود. گوشی را برداشت. پنجاه و هشت پیام نخوانده داشت. یکی از مهسا: «شنیدی؟» یکی از بهنام: «بچهها جدیه. همون که عمو ترامپ گفت» یکی از رضا: «من نمیدونم چیکار کنم.» پروانه جواب هیچکدام را نداد. رفت دستش را شست. آب سرد بود. توی آینه نگاه کرد. موهایش به هم ریخته و زیر چشمش گود افتاده بود. یک لحظه به خودش گفت: «تو چقدر خستهای.» بعد گفت: «همه آخر هفتهها خستهاند…»
به آشپزخانه رفت تا چایی دم کند. صدای سوتِ کتریِ روی گاز را دوست داشت. درِ یخچال را باز کرد. نان نداشت. یک تکه پنیر مانده بود که لبهاش خشک شده بود. با چاقو خشکی را تراشید و خورد. پنیر شور بود؛ دلش را زد. سراغ قندان رفت. فقط یک حبه قند مانده بود. به دیوار روبهرو نگاه کرد. یک تقویم داشت که ماه گذشته را نشان میداد. پروانه یادش نبود آخرین بار کِی فرصت کرده تقویم را ورق بزند.
سراغ کمد رفت. مقوایی داشت که از جعبه کفشی که چند ماه پیش خریده بود، مانده بود. ماژیک مشکی هم داشت، از آنهایی که روی تخته هم مینویسد. مقوا را روی میزگذاشت. لبهاش کمی خم شده بود. با دست صافش کرد و نوشت: «منتقد سلیقهتان هستم، اما فدایی اقتدار ایرانم!»
خط اول را با ماژیک ضخیمتر و خط دوم را ریزتر نوشت. یک لحظه فکر کرد شاید مسخره باشد. شاید کسی نگاهش کند و بخندد. شاید هم هیچکس نگاهش نکند. شاید خودش هم بعداً به این روزها بخندد. ماژیک را گذاشت. مقوا را برداشت و از خانه بیرون رفت.
خیابان شلوغتر از دیروز بود. ماشینها بوق میزدند. یک موتور از کنارش رد شد و راننده برگشت و او را نگاه کرد. پروانه مقوا را جلوی سینهاش گرفته بود. دستش عرق کرد و لبه مقوا نرم شده بود. باد میآمد و مقوا را تکان میداد. پروانه با دو دست محکم آن را گرفت.
پیرمردی با کلاه نمدی از روبهرو آمد. عصا داشت. ایستاد. نوشته را خواند. یک بار. دو بار. عینکش را جابهجا کرد. بعد سرش را تکان داد و گفت: «خوب گفتی دخترم.» و رفت. پروانه چیزی نگفت. ولی قدم بعدی را محکمتر روی زمین گذاشت.
دو دختر نوجوان از کنارش رد شدند. یکیشان خندید. آن یکی گفت: «چیه این؟» پروانه نگاهشان کرد. دخترها رفتند. پروانه مقوا را بالاتر گرفت. یک پسر جوان با کولهپشتی از کنارش رد شد. گوشی دستش بود. نگاهی به او کرد، عکس گرفت و رفت. پروانه فکر کرد: «شاید میخواهد مسخرهام کند.» ولی پسر برنگشت.
زن میانسالی با کیسه خرید از کنارش رد شد. کیسه دستش سنگین بود. ایستاد. به مقوا نگاه کرد. بعد به پروانه نگاه کرد. دستش را روی شانه پروانه گذاشت و گفت: «خدا به داد همهمون برسه.» پروانه سرش را تکان داد. زن لبخندی زد و رفت.
نزدیک میدان، جمعیت بیشتر بود. پروانه از دور دید چند نفر ایستادهاند. یک زن با چادر مشکی روی لبه جدول نشسته و در دستش یک قاب عکس گرفته بود. پروانه شال روی سرش را مرتب کرد و نزدیکتر شد. عکس یک پسر جوان با لباس نظامی بود. زن گریه نمیکرد. فقط به خیابان نگاه میکرد. یکی از مردهای کنارش دستش را روی شانه زن گذاشته بود. مرد هم ساکت بود و به جمعیت نگاه میکرد.
پروانه ایستاد. مقوا دستش بود. نمیدانست چه کند. یک لحظه فکر کرد برگردد؛ اما پاهایش نرفت. زن سرش را برگرداند. نگاهش به مقوا افتاد. نوشته را خواند. به پروانه نگاهی کرد و لبخند زد؛ بعد دوباره به سمت خیابان برگشت.
پروانه جلوتر رفت. کنار زن ایستاد. مقوا را پایین آورد. هیچکدام حرفی نزدند. چند دقیقه گذشت. پروانه آرام نشست. زن چیزی نگفت. باد میآمد و لبه چادر زن را تکان میداد. پروانه دستش را روی مقوا گذاشت تا باد نبرد.
بعد از مدتی، زن گفت: «پسرم بود.»
پروانه سرش را تکان داد.
زن گفت: «هفته پیش رفت.»
پروانه گفت: «متاسفم.»
زن نگاهش کرد و گفت: «تو چرا اینجا آمدی؟»
پروانه به مقوا نگاهی کرد و گفت: «نمیدونم. فقط… حس کردم باید بیام.»
زن لبخند کوتاهی زد و گفت: «خوب کردی… خوب کردی.»
قطرات اشک آرام روی گونه پروانه جاری شد. اشکها روی مقوا ریختند و ماژیک را پخش کردند. پروانه سعی کرد با دست اشکش را پاک کند. زن دستش را روی دست پروانه گذاشت و به صورت او نزدیک کرد. دستش گرم بود.
پروانه هیچ حرفی نزد. فقط نشست. کنار همان زنی که او را نمیشناخت، ولی حس میکرد سالهاست او را میشناسد. خیابان شلوغ بود. ماشینها رد میشدند. آدمها نگاه میکردند و میرفتند. ولی پروانه دیگر تنها نبود. گرمای دستان زن، بهترین پناه سرمای وجودش بود.
مقوا خیس و نوشته محو شده بود. ولی پروانه دیگر به مقوا فکر نمیکرد…
✍ به قلم سروناز حر، نویسنده








