به گزارش متادخت، یکی از جلوههای شگفتانگیز جنگ رمضان و تجمعات شبانه، حضور پررنگ مادران به همراه فرزندان خردسالشان بود؛ حضوری که علیرغم خطرات محتمل و تهدیدات آنی، به سبک زندگی پایداری در شبهای ایستادگی بدل شد و تصاویری زیبا و مسئولانه از دفاع از وطن خلق کرد. مادرانی که از مفاهیم انتزاعی عبور کرده و بستر خیابان را به عرصه تربیتیِ عمیق و زنده تبدیل کردند. غلبه بر دلهره، ایستادگی آگاهانه، حب وطن و پیوند با ایمان، این زنان را به راویانی بیبدیل مبدل ساخت که در معرکه بحران، مشق شجاعت میکردند. شاید فرزندان ما سالها در متون درسی واژههایی چون «شجاعت»، «ایثار» و «هویت ملی» را مرور میکردند، اما این معرکه، تهدید را به فرصتی عینی بدل ساخت تا کودکان در اتمسفر واقعی جامعه، بزرگترین درسها را بیاموزند.
برای بازخوانی این تجربه زیسته، پای صحبت سه مادر از دهههای ۶۰ و ۷۰ نشستهایم:
• متین: ۳۴ ساله، دانشجوی دکتری فیزیک ذرات بنیادی، مادر سه فرزند (۴.۵ ساله، ۲.۵ ساله و ۹ ماهه)
• فاطمه: ۳۷ ساله، دکترای دامپزشکی، مادر دو فرزند (۵ ساله و ۳ ساله)
• ریحانه: ۲۷ ساله، کارشناس مهندسی انرژی، مادر دو فرزند (۴ ساله و ۱.۵ ساله)
- خیلی خوشحالیم که در این گفتوگو در خدمت شما هستیم. در گام نخست بفرمایید از چه شبی وارد این تجمعات شدید، آیا کودکانتان را همراه بردید و چه حسی بر ترس یا نگرانی مادری شما غلبه کرد؟
- متین: ما از همان شبهای آغازین همراه شدیم و تقریباً هر شب هر سه فرزندم را با خود میبردیم. تجمع مسجد محله ما ابتدا به شکل راهپیمایی بود و ما با خودرو پشت سر جمعیت حرکت میکردیم. البته ترس هم گاهی مثل چاشنیِ این حضور وجود داشت، ولی واقعاً کمرنگ بود. برای بچهها که مفهوم ترس معنا نداشت؛ برای ما بزرگترها گاهی دلهره ایجاد میشد. مثلاً یکی از شبهای اسفند، چند جنگنده درست از بالای سرمان رد شدند و صدای اصابت بمبها آمد؛ صدای بسیار مهیبی بود و بچهها هم ترسیدند؛ اما واقعاً در لحظه زیستن کودکان و احساس وظیفه، به ما بزرگترها دلگرمی و جرئت میداد.
- ریحانه: من هر شبی که رفتم، بچهها را همراه بردم و شبهایی هم که شرایط رفتن نداشتم، آنها را با دیگر اعضای خانواده فرستادم. چرا ترس؟! هم ادای تکلیف بود و هم رغبت قلبی به اینکه بچههایم در همین مسیر رشد کنند. با خودم میگفتم در هر سنی که خدا بپذیرد، آنها را نذر دفاع از اسلام و وطن میکنم؛ حتی شبهایی که احتمال شدید بمباران و حمله بود. با خودم فکر میکردم اگر قرار باشد مظلومیت این کودکان سندی بر حقانیت این جبهه باشد، چه ترسی هست؟ اصلاً مسأله ترس پیش نمیآمد.
- فاطمه: ما درست همان شبی که خبر تلخ شهادت آقا را شنیدیم، شبانه جلوی مسجد محله رفتیم. جمعیت انبوهی آمده بود. احساسی که در وجود همهمان غلیان داشت، حس ایثار و فدایی شدن بود. آن لحظه اصلاً ذرهای به این فکر نمیکردم که با دو کودک خردسال نبش بلوار ایستادهام و دختر پنجسالهام پرچم به دست گرفته و ممکن است خطری رخ دهد. داغ و اندوه شهادت آقا، آنچنان آرمانها، باورها و عواطف بنیادین ما را شعلهور کرده بود که احتمال آسیب و خطر حتی از گوشه ذهنمان هم عبور نمیکرد.

- فضای این حضور سرشار از نمادها، پرچمها، طنین سرودها و پیوستگی مردم بود؛ شما این تصاویر را چگونه برای فرزندانتان معنا و روایت میکردید؟
- متین: به گمان من درک خود بچهها کاملاً مستقل از توصیفات من شکل میگرفت. هر کدام به تناسب سن و جهان خودشان برداشت درستی داشتند و معمولاً نیازی به مداخله من نبود. دخترم که سن بیشتری داشت گاهی معنای الفاظِ شعارها و سرودها را جویا میشد، اما جوهره حرکت و مشتهای گرهکرده را با جانشان لمس و هضم کردند.
- ریحانه: من به زبان ساده برایشان میگفتم: «میرویم میدان تا فریاد بزنیم ایران را دوست داریم، اللهاکبر بگوییم و نشان بدهیم قوی هستیم و در برابر دشمن میایستیم.» به این سبک ساده و صریح موضوع را روشن میکردم.
- فاطمه: کودکان من با فضاهای اجتماعی و سیاسی بیگانه نبودند، اما در این ایام، قضیه جدیتر شد. برایشان توضیح میدادم که عدهای قصد آسیب به وطنمان را دارند و ما مردم باید پشتیبان هم باشیم. حتی فراتر از این، میگفتم: «الان شرایط حساستر است؛ اگر خوراکیات را با دوستت شریک شوی، آن کودک آرامتر میماند، مادرش فرصت بیشتری برای حضور اجتماعی پیدا میکند و تو هم حلقهای از این جهاد بزرگتر میشوی.» این نگاه آنچنان در ذهنش جرقه زد که تا انتهای ماجرا پیوندش داد و میگفت: «اینطوری امام زمان (عج) و خدا هم راضی میشوند.» کار به جایی رسید که اتاقش را با همین پرچمها تزئین کرد، روی نشان پرچم غیرت عجیبی نشان میدهد و نوعی نگاه مرزبندیشده میان حق و باطل در ذهن کودک شکل گرفته؛ تا جایی که هر خوراکی را میبیند میپرسد: «مامان این تولید ایران است؟ ساخت اسرائیل که نیست؟» حس میکنم این بستر، تربیت اجتماعی نسل ما را سالها جلو انداخت؛ مفاهیمی که در چرخه عادی زندگی سالها زمان میبرد تا منتقل شود، در دل این بحران به فرصتی عمیق تبدیل شد.
- لمس فیزیکی این همبستگی مردمی در دفاع از کیان کشور، چه درکی از «وطن» و «هویت ملی» برای آنان خلق کرد که شاید در کتب درسی و آموزشهای مرسوم قابل انتقال نبود؟
- متین: پاسخ این پرسش را با یک صحنه عینی میدهم؛ پسر کوچک من در روزهای نخست ماجرا نه ماهه بود و اکنون کمی بیش از یک سال دارد. او هنوز کلمات «مامان» و «بابا» را نمیگوید، اما تنها واژهای که بلد است «حیدَ… حیدَ» (حیدر حیدر) است! همزمان مشت کوچکش را گره میکند، بالا میبرد و تکرار میکند. چه کسی این واژه و این نماد مقاومت را به طفل یکساله یاد داده است؟ خودش در فضای همین تجمعات دید و یاد گرفت. برای فرزندان بزرگترم هم طنین سرود «وطن» شبکه پویا بسیار اثرگذار بود و مدام زمزمه میکردند: «امروز یهو خیلی بزرگتر شدم / تا فهمیدم وطن چیه من خودم…»
- ریحانه: فرزند من در سن سه یا چهار سالگی هنوز درک انتزاعی از تمامیت ارضی و هویت ملی ندارد، اما در مرز سنی خودش فهمیده که ما سرزمینی به نام ایران داریم، وطنمان را عاشقانه دوست داریم، کشورمان دشمنانی دارد که قصد تعرض دارند، و از همه مهمتر اینکه تمام مردم حاضر در این میدانها دوست، تکیهگاه و حامی یکدیگرند.
- فاطمه: دقیقاً. این مواجهه عینی باعث شد مفاهیمی برای کودکان ما دغدغه شود که نسل ما در دوره دبیرستان یا دانشگاه با آن درگیر شد. دخترم مفاهیمی را درونی کرده که من هرگز تصور نمیکردم بتوان در این سنین آموزش داد؛ فهم اینکه جهان صحنه صفبندی حق و باطل است و انسان در هر سن و موقعیتی باید جای درست این جبهه بایستد.
- شما مادران دهههای شصت و هفتاد هستید؛ مواجهه میدانی و لمس مستقیم این شبها چه مابهازای عینی در روحیات، بازیها و شجاعت این نسل جدید بر جای گذاشته است؟
- متین: تفاوت بنیادین در «ملموس و عینی شدن» واقعیتهاست؛ مواردی که نسل ما فقط در کتب تاریخ میخواند، اکنون پیش چشم آنها جریان دارد. روبهرو شدن واقعی با خانوادههای ایثارگران و درک رنج و شجاعت از نزدیک، ظرفیت تربیتی نوینی خلق کرده است. افزون بر این، در این شبها کودکان ترغیب میشدند سوره یا شعری را حفظ کنند و در انتهای برنامه پشت بلندگو در برابر سیل جمعیت اجرا کنند. همین حضور تریبونی، تقویت فزایندهای در اعتمادبهنفس، فن بیان و تکوین جسارت رفتاری آنها پدید آورد.
- ریحانه: بچه من هنوز به طور مستقیم با خطرات مواجه نشده، اما برای او تصویرسازی میکنم که اگر فردا روزی تعدی پیش بیاید، تمام این جمعیت میلیونی حامی یکدیگرند، دوشادوش هم میایستند و مردان و پدران ما متجاوز را عقب میرانند. همین که کودک حس جمعی و پشتگرمی به توده مردم را دید، در ناخودآگاهش احساس امنیت پایدار و دلگرمی برای آینده ذخیره شده است.
- فاطمه: جلوههای رفتاریاش کاملاً مشهود است؛ در همان خیابانها غرفههای نقاشی دایر بود و عمده طرحهای بچهها از نمادهای مقاومت، پرچم و موشک پر شده بود. بازتاب این فضا به خانه هم آمد؛ در بازیهای روزمره دخترم با برادرش میدیدم سناریوسازی میکنند؛ یکی نماینده مدافع ایران میشد و دیگری نقش متجاوز را میگرفت تا پیروزی رقم بخورد. در اکثر نقاشیهایش استفاده مکرر از سه رنگ پرچم دیده میشود. ما در نسل پیشین گرچه عِرق ملی داشتیم، اما تا دوران جوانی ادراک دقیقی برای دفاع از باورهایمان نداشتیم؛ اما امروز کودک خردسال بیلکنت پشت بلندگو میایستد و ایستادگی پای هویت و کشورش را فریاد میزند؛ و این یک بلوغ اجتماعی و تربیتیِ کمنظیر است.
بحث بسیار لذتبخشی بود. از همراهی، نگاههای عمیق و روایتهای ملموس و ارزندهای که در این نشست به اشتراک گذاشتید، صمیمانه سپاسگزاریم.
✍️زهرا سادات رضوی علوی








