به گزارش متادخت، دستانش را بسته بودند. نگاهش کردم آرام بود، اما در دل من گویا غوغایی به پا بود. باید کاری میکردم. افسر که دستان محمدباقر را کشید تا بلندش کند دلم صد پاره شد. جلوتر رفتم، محمدباقر به سختی ایستاد، نمیدانم به چه فکر میکرد، نگاهی به بقیه کردم که ترسیده و رنگ پریده درگوشهای ایستاده بودند.
- کجا میبریدش؟
انگار کسی صدایم را نمیشنید. دستانم را نزدیک بردم تا دستان محمدباقر را بگیرم که سربازی به عقب هُلم داد، روی زمین که افتادم نگاه محمدباقر پر از غم شد. کاش اشتباه کنم اما چشمانش به اشک نشسته بود. باورش سخت بود داشتند پاره تنم را با خودشان میبردند و من این جا روی زمین افتاده بودم، باید جلویشان را میگرفتم. صدای گریه دخترها آزارم میداد. بلند شدم و خودم را به چارچوب در رساندم. محمدباقر را برده بودند، به دنبالش داخل کوچهها دویدم، دیر شده بود گرد و خاک ماشینها بلند شد چند قدمی را به دنبال ماشین دویدم اما…
***
– بنتالهدی کجا میخوای بری؟ از دست تو که کاری بر نمیاد؟
رو به رویش میایستم.
- برمیاد، میرم حرم جدم علیابنابیطالب، برای مردم حرف میزنم. مردم باید بدونن چه اتفاقی افتاده. مردم باید بدونن محمدباقر صدر را دست بسته بردن.
***
خسته گوشهای از ضریح نشستهام، اشکهایم بند نمیآید. امروز عجیب یاد عمهام زینب کردهام. از محمدباقر خبری ندارم، دلم شور میزند. سرم را روی شبکههای ضریح میگذارم، شانههایم شروع به لرزیدن میکند. در افکار خودم دست و پا میزنم که دستی روی شانهام مینشیند.
- بنتالهدی بلند شو! بالاخره کار خودت رو کردی، محمد باقر رو آزاد کردن. انقدر این چند روز برای مردم حرف زدی که بعثیها ترسیدن و آزادش کردن. بلند شو باید به خانه بریم.محمدباقر منظرته.
در میان اشکها لبخندی بر لبانم مینشیند…دست را به شبکههای ضریح میگیرم و از جا بلند میشوم دلم پر میکشد برای دیدنش.
منبع: الحسون، اعلامالنساءالمؤمنات، ۱۴۱۱ق، ص۸۸-۸۹









