به گزارش متادخت، آخرین ضربه که بر تن حلیمه خورد، او را محکم روی زمین انداخت. طعم تلخ و فلزی خون در دهانش پیچید و سرش گیج رفت. چند روزی بود که اعتصاب غذا کرده بودند و حالا دو نگهبان با مشت و باتوم به جانشان افتاده بودند تا مقاومتشان را بشکنند. هر ضربه، هر فریاد و هر درد، رمقی که از بدنشان باقی مانده بود را تحلیل میبرد. حلیمه احساس میکرد نفسهای آخرش را میکشد. همه چیز مانند یک فیلم سینمایی جلوی چشمانش به حرکت درآمد؛ تصاویر آبادان، بیمارستان، بیماران زخمی و خیابانهای شهر در ذهنش به هم میآمیختند و او را در خود غرق کرده بودند.
از شیراز راه افتاده بود تا به آبادان بازگردد. دلش طاقت نداشت مردم شهرش را تنها بگذارد. او ماما بود و در بیمارستان سوم شعبان مشغول خدمت بود. وقتی بیمارستان هدف حمله راکتی قرار گرفت، همه پرسنل به مرخصی فرستاده شدند، اما حلیمه نمیتوانست در شیراز بماند؛ تصویر مجروحانی که به کمک او احتیاج داشتند از جلوی چشمانش کنار نمیرفت. هنوز به آبادان نرسیده بود که همراه با ۱۹۰ رزمنده در جاده گرفتار نیروهای عراقی شد. او هر چیزی را به جز اسارت تصور کرده بود، اما حالا سوار یک کامیون بزرگ میشد و میدانست روزهای سختی در انتظارش است. زن بودن در اسارت، این مسیر پر از درد را سختتر و خطرناکتر میکرد.
وقتی به تنومه عراق رسیدند، شکنجهها آغاز شد. بعثیها دنبال پاسداران بودند و گاهی با تهدید میخواستند او را وادار کنند چیزی بگوید. یکی از سربازان با خشونت گفت: «چون شما عجمید، میخواهیم اعدامتان کنیم!» حلیمه دست و پایش را جمع کرد و نفسش را در سینه حبس کرد، قلبش تند میتپید، اما هیچ حرفی نزد. روزها سپری شد و آنها تصمیم گرفتند او و یک پسر بچه ده ساله را به آبادان بازگردانند، اما زیر قولشان زدند.
برای این که مجبورش کنند پاسدارها را معرفی کند اسلحه را روی شقیقهاش گذاشتند، فشار زیادی روی شقیقه و روان حلیمه وارد شد؛ اسلحه سردی که روی سرش گذاشته بودند، لحظهای باعث شد فکر کند کار تمام است، اما خدا برایش چیز دیگری رقم زده بود. او اگر هم میمرد کسی را لو نمیداد.
مدتی بعد، سه زن اسیر دیگر به او پیوستند: معصومه آباد، شمسی بهرامی و فاطمه ناهیدی. بلاخره بعثیها راضی شدند آنها را از اسرای مرد جدا کنند و این شد که به استخبارات بغداد منتقل شدند.

حلیمه چشمانش را باز کرد؛ هنوز زنده بود، اما بدنش دردناک و لرزان بود. یک سال و هفت ماه در آن سلول کوچک و تاریک زندگی میکردند. صدای ناله و فریاد اسرای مرد ایرانی و عراقی که زیر شکنجه بودند، لحظهای قطع نمیشد و فضای زندان را پر کرده بود. هر شب وقتی سکوت نسبی حاکم میشد، یاد آن صداها قلبش را به تپش میانداخت و خواب را از چشمانش میربود. سرانجام تصمیم گرفتند اعتصاب غذا کنند؛ هفت روز از آغاز آن گذشته بود و حلیمه هنوز به سختی میتوانست سرپا بایستد که در سلول باز شد. سربازی عراقی جلو آمد و با زور او را به سلول دیگری منتقل کرد.
در سلول جدید، سه زن دیگر با او بودند: یک زن فلسطینی، یک خواننده عراقی به نام نوال و یک پرستار هندی که به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود. حلیمه اما تصمیم داشت اعتصاب غذایش را ادامه دهد. هیچچیز او را متوقف نکرد.
روزها به آرامی و دردآور میگذشتند. گرسنگی و ضعف، بدنشان را تحلیل میبرد؛ معدهها درد میکرد و سرگیجه لحظهای آرام نمیگرفت. اما حلیمه هیچگاه امیدش را از دست نداد. هر ضربه، هر تهدید و هر شکنجه، به جای اینکه او را از پا بیندازد، ارادهاش را تقویت میکرد. شبها، وقتی همه به سختی میخوابیدند، او و معصومه روی دیوار ضربه میزدند و با کد مورس پیام رد و بدل میکردند. این پیامها، تنها راه ارتباط و حفظ هویتشان بود.
بیست روز از اعتصاب غذا گذشت و آنها سرانجام به بیمارستان زندان الرشید منتقل شدند. اوضاع آنجا هم بهتر از استخبارات نبود؛ سلولها تاریک و مرطوب بودند و بوی تعفن و نم، فضا را پر کرده بود. وقتی مأمور صلیب سرخ برای اولین بار آنها را دید، اشک در چشمانش حلقه زد؛ سلولی دو در دو با دیوارهای سیمانی که در تابستانها از گرما و در زمستانها از سرما غیرقابل سکونت بود.
اعتصاب غذا بالاخره نتیجه داد و آنها به اردوگاههای اسرای ایرانی منتقل شدند. اما خاطرات شکنجه، درد و نالههای شبانه برای همیشه در ذهن حلیمه حک شد؛ یادآوری از سالهایی که زن بودن در اسارت معنای دیگری پیدا میکرد. هر لحظه آن دوران، هر نگاه و هر پیام مورس، بخشی از مقاومت و زندگی او شد یادگاری که هیچگاه فراموش نمیشود.
پیوست:
حلیمه آزموده، متولد آبادان و فارغالتحصیل رشته مامایی، یکی از زنان آزاده دوران دفاع مقدس است. او در بیمارستان سوم شعبان آبادان مشغول فعالیت بود و در زمان آغاز جنگ ایران و عراق، با شجاعت به خدمترسانی به بیماران ادامه داد.
در مهرماه ۱۳۵۹، حلیمه در ۹ کیلومتری آبادان، اسیر نیروهای عراقی شد و به همراه سه همسلولی دیگر، چهار سال را در زندانهای تنومه و بغداد تحت شکنجه و شرایط بسیار سخت سپری کرد. در این مدت، آنها با ابتکار خود ارتباط برقرار میکردند و حتی اعتصاب غذای طولانی انجام دادند تا اعتراض خود را به رفتار شکنجهگران نشان دهند.
پس از آزادی، حلیمه آزموده به ایران بازگشت و همچنان در سازمان تأمین اجتماعی به عنوان مامای شاغل فعالیت میکند. زندگی و مقاومت او نمادی از شجاعت و ایستادگی زنان ایرانی در دوران جنگ است.








