به گزارش متادخت، دقیقاً هفده روز از اولین روز اعتصابمان میگذشت. دیگر هیچکدام رمق نداشتیم، حتی برای حرف زدن. هر کس گوشهای از آن سلول تنگ و تاریک افتاده بود. نمیدانم بقیه به چه فکر میکردند اما من به خانوادهام فکر میکردم. دلم تنگ شده بود برای همهشان.
کاش میشد یک بار دیگر مادرم را در آغوش میکشیدم. اما به نظر میرسید اینجا آخر راه بود. در باز شد بوی غذا کل سلول را پر کرد. از روزی که اعتصاب کرده بودیم غذاهای لذیذی میآوردند تا اشتهای ما را تحریک کنند اما کور خوانده بودند، عزم ما جزم بود. صلیب سرخ بارها وعده داده بود که چون شما زن هستید شما را آزاد میکنند، اما خبری نبود.
حداقل ما را به اردوگاه منتقل نمیکردند تا از این سلول تاریک مخوف زندان الرشید خلاص شویم و در کنار بقیه اسرا باشیم. چشمهایم دیگر توان باز بودن را هم ندارد. چشمانم را میبندم شاید خواب مادرم را ببینم.
***
هر چهار نفرمان را به بیمارستان الرشید منتقل کردهاند. هر چقدر تلاش کردند تا اجازه بدهیم به ما سرم وصل کنند مقاومت کردیم. دکتر نزدیک میآید و میگوید: «چرا اجازه نمیدهید به شما سرم وصل کنند؟ حالتان خوب نیست.»
از حرفش خندهام میگیرد. با نگاه پرسشگر هنوز ایستاده و ما را نگاه میکند. تهمانده توانم را جمع میکنم و میگویم: «اگر میخواستیم سرم بزنیم، خب غذا میخوردیم.» سرش را پایین میاندازد و میرود.
بین بیداری و بیهوشی بودم که صدای دکتر را شنیدم.
«مقاومتتان اثر کرد، اجازه دادند تا به اردوگاه منتقل شوید. حالا اجازه بدهید تا مداوایتان کنیم.». باورش سخت بود بالاخره موفق شدیم. نفس راحتی کشیدم دوباره چشمانم را بستم به امید این که اینبار در اردوگاه چشمانم را باز کنم.
***
باورمان نمیشد قرار بود ما را از راه ترکیه به ایران برگردانند. هنوز صدای اسرا در گوشم میپیچید: «سلام ما را به امام برسانید.»
پیوست:
معصومه آباد، زاده آبادان، سیاستمدار، نویسنده و از اسیران جنگ ایران و عراق است که از سال ۱۴۰۲ تا ۱۴۰۳ بهعنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران در فنلاند فعالیت میکرد.









