به گزارش متادخت، راز درخت کاج، داستانی زنانه، انسانی و پرشکوه است. این کتاب خاطرات مادر شهید زینب کمایی است دختر نوجوانی که تنها به جرم داستن حجاب و شرکت در راهپیمایی به دست منافقان به شهادت رسید.
معصومه رامهرمزی در این اثر، مرز میان خاطره و داستان را به زیبایی کمرنگ کرده و با قلمی ساده اما مؤثر، تصویری ملموس از نقش کمتر دیده شده زنان در جنگ ارائه میدهد. راز درخت کاج، فقط صحبت از فداکاری نیست؛ بلکه تحول، ایستادگی، ترس، اشتیاق، عشق، و انتخاب زنانه در لحظههای سخت را به قلم میکشد.
این کتاب اثری متفاوت از ادبیات انقلاب اسلامی است که با ترکیب مستند و داستان بدون شعارزدگی، مظلومیت و شهادت دختر ایرانی را با ظرافت روایت میکند.
شخصیت اصلی داستان یعنی زینب کمایی در این کتاب بیش از یک قهرمان ساده دیده میشود؛ او نوجوانی با وجوه مختلف شخصیتی است که ایمان، اعتقاد و آرزوهایش به شیوهای واقعی و ملموس نمایش داده شدهاند. شخصیت زینب نه یک ایدئالسازی خشک و صرفاً قهرمانانه، بلکه انسانی کامل با نقاط ضعف و قوت معرفی شده است.
این کتاب نه تنها به عنوان یک یاد بود برای شهید زینب کمایی، بلکه به عنوان یک اثر فرهنگی-ادبی که دغدغههای انسانی و دینی نسل نوجوان آن دوران را به تصویر میکشد، اهمیت ویژهای دارد.
خواندن این کتاب برای همه کسانی که به تاریخ معاصر ایران و داستانهای انسانی علاقه دارند، توصیه میشود.
اگر به خواندن این کتاب علاقهمند شدید میتوایند بخشهایی از آن را مطالعه کنید:
«مهران که مرا دید با گریه گفت: مامان، زینب را کشتند… جنازهاش را پیدا کردهاند! من مهران را دلداری دادم و آرامش دادم. از چشمم اشکی نمیآمد. بابای مهران به من نگاه نمیکرد، من هم چیزی نگفتم.
آن روز، کارگرهای ساختمانساز، جنازه زینب را در سبخی – جایی که بعدها مرکز پست شاهینشهر ساخته شد- پیدا کرده بودند.
مهران گفت: شهرام صبح توی تاکسی شنیده بود که امروز جنازه یک دختر نوجوان را توی زمین خاکی پیدا کردهاند… وقتی شهرام خبر را آورد، فهمیدم همان زینب است. ولی نمیخواستم تا خبر قطعی نشده به تو بگویم..
انتظار تمام شد؛ انتظار سه روزهای کشنده که به جانمان افتاده بود. باید میرفتم و دخترم را میدیدم. جنازه را به سردخانه پزشکیقانونی برده بودند و ما باید برای شناسایی میرفتیم. سوار ماشین شدیم و همه با هم رفتیم. مهران و پدرش آرام نداشتند. چشمان مهران خونین بود. من یخ کرده بودم و هیچ نمیگفتم، گریه هم نمیکردم.
مهران نگرانم شد، بغلم کرد و گفت: مامان، گریه کن! خودت را رها کن. اما من هیچ نمیگفتم. آنقدر در دنیای خودم با زینب حرف میزدم که نفهمیدم به سردخانه رسیدیم…
دخترم آنجا بود: با همان لباس قدیمیاش، روسری سورمهای و چادر مشکی. منافقین با روسریاش او را به شهادت رسانده بودند و با چادرش چهار گره دور گردنش بسته بودند..»
راز درخت کاج
معصومه رامهرمزی









