به گزارش متادخت، کتاب «ساجی» روایتی مستند و در عین حال عمیقاً احساسی از زندگی نسرین باقرزاده، زنی از خرمشهر در سالهای پیش و پس از جنگ ایران و عراق است. این اثر که توسط بهناز ضرابیزاده نگاشته شده، تلاش دارد تا از زاویه دید یک زن، تصویری واقعی و انسانی از مقاومت، رنج و ایستادگی در دل جنگ ارائه دهد؛ روایتی که نه فقط از یک زن، بلکه از یک ملت در دل ویرانی حکایت میکند. داستان از سالهای کودکی نسرین در خرمشهر آغاز میشود. او در خانوادهای پرجمعیت با پدری فرهنگی رشد میکند، اما پس از فوت پدر، بار مسئولیت زندگی بر دوش او و مادرش میافتد. همین تجربههاست که زمینهساز شکلگیری شخصیتی محکم در او میشود. در ادامه، نسرین با بهمن باقرزاده، از نیروهای انقلابی و بعدها از فرماندهان جنگ آشنا میشود و ازدواج میکند. زندگی مشترک آنها، در همان ابتدای مسیر، همزمان با شعلهور شدن جنگ تحمیلی وارد مرحلهای تازه میشود.
«ساجی» تنها یک کتاب خاطرهنویسی نیست؛ بلکه بازتابی است از دگرگونی درونی یک زن، از مادری که داغ فرزند دیده، از همسری که تنهایی و دلتنگی را تاب آورده و از انسانی که بهرغم همه تلخیها، تصمیم به ماندن و ساختن گرفته است. نثر کتاب ساده، صمیمی و بیتکلف است؛ درست مانند زنی که روایت میکند. نویسنده، با بیش از ۹۰ ساعت مصاحبه، این روایت را در قالبی ادبی و دراماتیک اما وفادار به حقیقت تدوین کرده است.
یکی از نقاط قوت کتاب، صراحت راوی در بیان احساسات است. نسرین، برخلاف بسیاری از شخصیتهای کلیشهای در آثار جنگی، زنی کامل و واقعی است؛ گاه میهراسد، گاه شک میکند، حتی لحظاتی از جنگ و از دست دادنهایش دلزده میشود، اما در نهایت، با آگاهی و صلابت، راه خویش را ادامه میدهد. این لایههای شخصیتی، «ساجی» را به روایتی زنده و باورپذیر تبدیل کرده است.
***
این اثر از حیث تاریخی نیز ارزشمند است. کتاب تصویری دقیق از فضای خرمشهر پیش از جنگ، وضعیت زنان در روزهای بحران و چگونگی مقاومت مردمی را ارائه میدهد. همچنین با بررسی جزئیات زندگی نظامی همسر راوی، به لایههای پنهانتری از جنگ و فرماندهی نیز میپردازد.
در مجموع، «ساجی» تلفیقی است از مستندنگاری، روایت زنانه، و ادبیات مقاومت. کتابی که نهتنها خواننده را با گذشتهای تلخ آشنا میکند، بلکه یادآور قدرت زن ایرانی در مواجهه با مصائب بزرگ تاریخ است. اگر به دنبال اثری هستید که صمیمی، واقعی و عمیق باشد، «ساجی» بدون شک انتخابی ارزشمند است.
- بریده ای از کتاب ساجی:
«صبحها مادرم بالای سر ما نماز میخواند؛ آهسته و با صدای آرام و یک نواخت. صدای سوت سینها و صلواتهایش را دوست داشتم. آن روز هم با صدای مادر از خواب بیدار شدم. رادیو خاموش بود. فکر کردم بالاخره آخر قصه چه شد؟ دلم میخواست از ساغر بپرسم اما ساغر در رختخوابش نبود، فکر کردم حتما رفته وضو بگیرد. سعی کردم بیدار بمانم تا ساغر بیاید و پایان قصه را از او بپرسم اما هر چه منتظر شدم نیامد. نماز مادر تمام شده بود. چادرش را تا کرد و در سجادهاش گذاشت. من به این کارش فکر میکردم، چرا باید مادر با این که همه اتاق داشتیم بالای سر ما نماز میخواند؟ البته میدانستم او مقرارت خاصی دارد. مثلا با این که همه اتاقها پنکه سقفی داشت فقط پنکه یک اتاق روشن بود و همه باید زیر همان یک پنکه میخوابیدیم. حتی در زمستانها که هوا سرد میشد مادر یک علاءالدین روشن میکرد و همه باید توی آن اتاقی که علاءالدین بود درس میخواندیم و میخوابیدیم.
تابستان دل مشغولیهای زیادی داشتیم. ما بچهها خردهریزهای نانها را از سفره جمع میکردیم. با سعید که سه سال از من کوچکتر بود ،عصرها که گرمای هوا کمی فروکش میکرد از کوچه چوب جمع میکردیم و میریختیم توی اجاق سنگی گوشه حیاط…»
ساجی
بهناز ضرابیزاده









