به گزارش متادخت، اشک چشمانش را با گوشه روسری پاک میکند؛ باورش نمیشود این رسول باشد که بعد از شش سال بیخبری حالا صحیح و سالم رو به رویش نشسته است. صورت رسول هم از اشک خیس است، پیرزن به سختی از جا بلند میشود و میگوید:
- باید به خواهرات زنگ بزنم خبر بدم، کی باورش میشه تو زنده باشی؟ شش ساله یه خبر از سلامتیت به ما ندادی، همه میگفتن مردی ولی من مطمئن بودم که زندهای و برمیگردی!
پیرزن به سختی قدم برمیدارد تا خودش را به تلفن برساند. رسول بلند میشود. گوشه گوشه این خانه برایش خاطره است. شش سال تمام هم خودش را عذاب داده بود و هم خانوادهاش را، رو بهروی طاقچه میایستد و به عکس بزرگ قاب شده روی طاقچه نگاه میکند؛ چقدر پیر شده بود. مادر، خودش را به رسول میرساند و میگوید:
- دارن میان، به همشون زنگ زدم، معصومه اونقدر جیغ کشید که از حال رفت.
فکر رسول اما جای دیگری است، دل دل میکند که از مادرش سراغ بهار را بگیرد. توقع بیجایی داشت که بهار به پایش مانده باشد. مادر که انگار از چشمان پسرش همه چیز را خوانده باشد میگوید:
- رفت غیابی طلاق گرفت. حق هم داشت، چهار سال تمام به پات موند باهاش بد کردی رسول! با هممون بد کردی!
- من چه میدونستم از مرز رد شم اون بلاها سرم میاد؟! من خیلی تلاش کردم یه جوری با خبرتون کنم ولی نشد.
در دلش آشوب به پا بود؛ حس میکرد اگر سوالش را بپرسد و جواب مثبت باشد، متلاشی خواهد شد.
- مامان بهار ازدواج کرده؟
پیرزن روی زمین نشست و شروع به مالیدن زانوهایش کرد:
- تا دو سه ماه پیش که اومد بهم سر زد هنوز ازدواج نکرده بود ولی الان …
نور امیدی در قلبش تابید، شاید می توانست طلاق را فسخ کند، او زنده بود، پس بدون اجازه او نمیشد صیغه طلاق را خواند.
- مامان پاشو بهش زنگ بزن بگو من برگشتم.
- نه مادر من زنگ نمیزنم تازه داره زندگیش آروم میشه، چیکارش داری؟! تو برای اون مُردی!
- ولی من نمردم من هنوز هستم، کسی بدون اجازه من نمیتونه زنم طلاق بده.
- میتونه مادر، میتونه…
پیوست:
ماده1030 قانون مدنی: اگر شخص غایب بعد از وقوع طلاق و قبل ار انقضای مدت عده مراجعت نماید نسبت به طلاق حق رجوع دارد، ولی بعد از انقضای مدت مزبور حق رجوع ندارد.









