به گزارش متادخت، در باز شد. فرشته خسته وارد تحریریه شد. کیفش را روی میز گذاشت، مثل همیشه گرم سلام و احوالپرسی کرد و پشت میزش نشست. از قیافهاش معلوم بود که نتوانسته مصاحبه را انجام دهد. بلند شدم، برایش لیوانی آب خنک آوردم و روی میز گذاشتم و به شوخی گفتم:
- از قیافهات جوری خستگی میباره که لازم نیست بپرسم شیری یا روباه!
لیوان آب را برداشت و لاجرعه سرکشید. بعد نفسی تازه کرد و گفت:
- بیشتر خسته متروام. خیلی شلوغ بود، تمام مسیر را سرپا بودم. یه جا خالی شد خواستم بشینم دیدم یه خانم سالخورده سوار شد جامو دادم بهش
لبخندی زدم و در حالی که برگههای خبر را روی میز مرتب میکردم، گفتم:
- فکر کنم تو تنها آقازاده این مملکتی هستی که با مترو میری و میای، بعدش هم ادای پطروس های فداکار رو در میاری
ابروهایش در هم رفت. خوشش نمیآمد از این حرفها جلویش بزنیم. میدانست شوخی میکنم، ولی حتی از شوخیاش هم راضی نبود. کیفش را برداشت و در حالی که وسایلش را خالی میکرد، گفت:
- تو مطمئنی همه آقازادهها بردن و خوردن؟ اینطوری نگو! خودت رو مدیون این همه آدمی که هیچ خط و ربطی به پدرهاشون ندارن و دارن مثل آدمهای عادی زندگی میکنن، نکن.
- خب حالا شوخی کردم، باز قاطی کردی.
سیستمش را روشن کرد و گفت:
- شوخیش هم قشنگ نیست.
دیگر حرف را کِش ندادم. باید قبل از اینکه شروع به نوشتن کند جواب سوالم را میگرفتم؛ وگرنه چنان غرق کارش میشد که به هیچ سؤالی جواب نمیداد. یکی از بهترین خبرنگارهای تحریریه بود؛ کاربلد و تحصیلکرده. کسی نبود که دوستش نداشته باشد: آرام، سربهزیر و مؤدب.
هنوز شروع نکرده بود که پرسیدم:
- فرشته، مصاحبه چی شد؟ انجام دادی؟ میرسه برای انتشار هفته بعد؟
- نه، هر چی نشستم پشت در اتاقشون گفتن وقت ندارن. اصرار کردم که منتظر میمونم، ولی باز هم نشد. با امروز، سه روزه که وقتم رو سر این مصاحبه میزارم.
پیگیر بود، میدانستم بالاخره کار خودش را میکند؛ اما هیچوقت از مسیر راحت استفاده نمیکرد. دلم را به دریا زدم و گفتم:
- اگر بهشون میگفتی دختر سرلشکر باقری هستی، فوری بهت وقت مصاحبه میدادن. اینطوری نه خودت علاف میشدی، نه ما اینقدر استرس رسیدن مصاحبه رو میکشیدیم.
خیره به چشمانم نگاه کرد و گفت:
- حتی اگر شبانهروز پشت در اتاقش منتظر بمونم، این حرف رو نمیزنم. فکر میکردم تو این چند سالی که با هم همکاریم به همه ثابت کردم من فرشته باقریام، خبرنگار خبرگزاری دفاع مقدس؛ همین و تمام. نه قصد دارم از موقعیت پدرم استفاده کنم نه این که خودم اونقدر بی دست و پا هستم که نتونم از پس کارهام بر بیام و مجبور شم تا اسم پدرمو بیارم که یه وقت مصاحبه بگیرم.
راست میگفت. بارها میتوانست برای پیشرفت در مسیر کارش از نام پدرش استفاده کند، ولی نکرده بود. مثل بقیه، کارش را از نقطه صفر شروع کرده بود و تا مدتها اصلا کسی نمیدانست او دختر سردار باقری است، سرم را پایین انداختم. نباید این حرف را میزدم. من که فرشته را میشناختم. هنوز در خودم بودم که صدایم کرد:
- ناراحت شدی؟ معذرت میخوام…
لبخند زدم و گفتم:
- نه، برای چی ناراحت بشم؟ حرف حق زدی، من اشتباه کردم. اونی که باید عذرخواهی کنه منم، نه تو.
از جایش بلند شد و آمد کنارم ایستاد و گفت:
- نگران نباش، من مصاحبه رو میگیرم، هر طوری شده. تو فقط برنامهی انتشارش رو تنظیم کن. تا حالا شده کاری به من بسپری سر وقت تحویل نگیری؟
خیالم راحت بود حرفش دوتا نمیشد.
پیوست:
فرشته باقری، فرزند شهید سپهبد محمد باقری، در سال ۱۳۷۶ به دنیا آمد. او دانشآموخته رشته ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی و خبرنگار خبرگزاری دفاع مقدس بود. این خبرنگار جوان در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ به همراه پدرش در حملهی اسرائیل به تهران به شهادت رسید.









