به گزارش متادخت، پاهایش درد میکرد، اما از اینکه همه دور هم بودند خوشحال بود. صدای خنده بچهها خانه را پر کرده بود. پاهایش را دراز کرد تا شاید کمتر ذُقذُق کنند. دستش به زانویش بود که سروکله فاطمه با سینی چای پیدا شد. اول سینی را جلوی پدرش گرفت و بعد سراغ مادرش آمد. خم شد سینی را مقابل مادرش گرفت و لبخند زد، مادر استکانی چای برداشت و زیر لب گفت: «خیر ببینی مادر.»
جنس دوست داشتن فاطمه برایش متفاوت بود؛ شاید بهخاطر اینکه از بچگی با بقیه بچههایش فرق داشت. عاشق کتاب بود؛ تا وقتش خالی میشد، مینشست پای کتابهایش. تنها کتاب نبود، از قرآن و نماز بگیر تا وقت گذاشتن برای شاگردهایش، طوری به شاگردهایش عشق میورزید که انگار همه بچههای خودش بودند. بعضی وقتها آن قدر کار میکرد که وقت کم میآورد.
حالا فاطمه نشسته بود کنار بقیه و مادر هم به دلخوشیهای زندگیاش نگاه میکرد. کاش همیشه همینطور دور هم جمع میشدند. لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت که فاطمه بیمقدمه گفت: «من شهید میشم!»
قلبش ناگهان فرو ریخت. فاطمه از این حرفها زیاد میزد، ولی اینبار لحنش طور خاصی بود. با خودش فکر کرد کاش امشب حرف رفتن نمیزد. پدرش خواست فضا را عوض کند که خیلی جدی گفت: «آدم بالاخره میره، اما خوشا به حال اونی که رفتنش شهادت باشه.»
مادر بود دیگر، حالا با این حرفها دلش گواه بد میداد… با خودش فکر کرد اگر خدا صدایش را بشنود و دعایش را مستجاب کند چه؟ من بدون فاطمه…
***
صدای زنگ تلفن بلند شد. از صبح حالش خوب نبود. دلشوره داشت؛ خودش را به تلفن رساند، گوشی را برداشت: «الو..» صدایی آن طرف خط گفت: «الو، صدام میاد…سپاه کرج رو زدن، از فاطمه خبر دارید؟»
دنیا روی سرش خراب شد. بغض گلویش را گرفت. دلش آشوب بود اما هنوز امید داشت فاطمه سالم باشد. وقتی اسامی شهدا اعلام شد دیگر امیدش ناامید شد؛ نام فاطمه در میان شهدا بود. خدا دعایش را مستجاب کرده بود. تمام بچگی فاطمه جلوی چشمش آمد. از همان دوران هم شجاع بود، انگار ترسی برای او وجود نداشت. مثل بقیه زندگی نکرد و حالا پر کشیده بود…
***
قاب عکس فاطمه را در دست گرفته بود؛ قابی که پشتش پرچم ایران بود. با گوشه روسری ابتدا اشک گوشه چشمش را پاک کرد و بعد شیشه قاب عکس را. دلش میخواست مثل هر روز فاطمه روبهرویش مینشست تا برایش درد و دل کند، اما حالا او مانده بود و یک قاب عکس؛ قابی که حالا شده بود سنگ صبورش…
خبرنگاری که روبهرویش نشسته بود پرسید: «از حس و حال الانتون برامون بگید…»
لحظهای سکوت کرد و جواب داد: «غمش سنگینه، خیلی… اما هر بار یاد اون حرفهاش میافتم که میگفت آرزومه شهید شم، دلم آروم میگیره. این همون راهیه که همیشه بهش باور داشت. بهش افتخار میکنم… فاطمه راهِ عزت رو انتخاب کرد. رفت، ولی روشناییش توی دل این خونه موند.»
صدایش میلرزید. لحظهای سکوت کرد و اینبار با صلابت گفت: «ما ملت امام حسینیم. از مرگ نمیترسیم. آمریکا و اسرائیل باید بدونن که این خاک، زنها و مردهایی داره که مثل فاطمه پای ایمانشون ایستادن. دختر من رفت… اما با افتخار رفت. شهادت، افتخار ماست… و حالا فاطمه پیش حضرت زهراست.»
پیوست
پاسدار شهید فاطمه صالحی، از اعضای فداکار سپاه استان البرز که در حمله جنایتکارانه رژیم صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. او در کنار فعالیتهای پاسداری، افتخار حضور و خدمت در حرم مطهر حضرت علیبنموسیالرضا (ع) را نیز داشت؛ افتخاری که همیشه آن را مایه برکت زندگیاش میدانست. همچنین ایشان یکی از چهرههای ماندگار رسانه مقاومت در استان البرز بود. این بانوی شهید سالها در کسوت معلمی شاگردان زیادی را تربیت نمود و عنوان اولین شهید استاد زن در استان البرز را به خود اختصاص داد.









