به گزارش متادخت، وارد سالن شدم، شلوغ بود. آنقدر بیرون هوا گرم بود که وقتی خنکای هوای داخل سالن به صورتم خورد، جان تازهای گرفتم. نگاهی میان جمعیت انداختم؛ کسی را نمیشناختم. منطقی هم بود، هنوز به طور جدی وارد دنیای هنر نشده بودم و هیچکس از اعضای خانواده شهید را نمیشناختم. چشم چرخاندم در میان صندلیهای سالن و جایی دنج برای خودم پیدا کردم.
«رسالت بوذری» روی سن بود و داشت صحبت میکرد. تن صدا و اجرایش هم به دلم مینشست؛ دکلمهای میخواند که انگار تازه از تنور نویسنده بیرون آمده بود. بطری آب معدنی را که جلوی در گرفته بودم، باز کردم و کمی آب خوردم. چهره بعضی از مسئولین که آن ردیف جلو نشسته بودند، برایم آشنا بود ولی هیچکدام را به اسم نمیشناختم.
«کاظم چلیپا» که روی سن دعوت شد، قند توی دلم آب شد. او را میشناختم؛ از وقتی عاشق نقاشی شدم، سعی کردم شناخت خوبی از بزرگان این رشته داشته باشم. نقاشی برای من یک هنر نبود؛ عشقی بود که برایش جنگیده بودم.
تلفنم زنگ خورد. گوشی را برداشتم، نگار بود. پرسید: «کجایی؟» جواب دادم: «تماشاخانه مهر حوزه هنری.» با خنده گفت: «اونجا چیکار میکنی؟ مگه دو روز دیگه کنکور نداری؟» دلم میخواست زودتر قطع کنم و حرفهای آقای چلیپا را گوش کنم. سریع گفتم: «اومدم مراسم یاد بود خانم عالیخانی، بعداً خودم بهت زنگ میزنم.»
گوشی را قطع کردم. آقای چلیپا در حال حرف زدن بود:
«همه رفتنی هستند و ما اختیار هیچ چیزی را نداریم جز یک چیز؛ آن هم وقتی است که به ما داده شده. شهیده عالیخانی به لحاظ شخصیتی ویژگی خاصی داشت و زمان را به بطالت نگذراند و صاحب آثاری شد در جهت پیدا کردن خودش. اگر به سالهای دور برگردم که حوزه هنری تازه تشکیل شده بود، مرحوم ابوالفضل عالی، عالیخانی را به من معرفی کرد و اتفاقاً روزی بود که من روی تابلوی «ایثار» کار میکردم. شهیده عالیخانی در آن روز روی زمین نشست و در حالی که دستش زیر چانه بود، به من نگاه میکرد. بعد زندهیاد عالی او را معرفی کرد و گفت: «خانم عالیخانی از اقوامم است. او علاقه به نقاشی دارد و من هم میخواهم با او کار کنید. بعد از این معرفی، درباره چیزهای مختلف با عالیخانی صحبت کردم و متوجه شدم او بسیار احساساتی، درونگرا و صبور است؛ کم حرف میزند ولی سوالات زیادی دارد و این خیلی مهم بود. همیشه تا جایی که میتوانستم عالیخانی را راهنمایی میکردم. آخرین کارش هم تابلوی عاشورا بود که اتود اولیه آن را نشانم داد و من هم ایراداتی از آن گرفتم و قرار شد آنها را برطرف کند. یکی از نکات مهم این است که عالیخانی یک هنرمند معناگرا، باورمند و آزاده بود و عمیقاً به مسئله هنر نگاه میکرد.»
حرفهایش برایم نو و تازه بود. دلم میخواست منصوره عالیخانی را بیشتر بشناسم. چند نفر دیگری روی سن رفتند و حرف زدند و پایین آمدند. به انتهای مجلس نزدیک میشدیم. خواهر شهید روی سن بود و در حالی که آرام آرام اشک میریخت از خواهرش حرف میزد.
مراسم تمام شد. از جایم بلند شدم تا از نمایشگاه عکس شهید که همان امروز در همین سالن افتتاح شده بود، هم دیدن کنم. دو روز دیگر کنکور بود و من دلم میخواست در رشته نقاشی دانشگاه الزهرا قبول شوم، همان دانشگاهی که یک روز شهید منصوره عالیخانی از آنجا فارغالتحصیل شده بود. حالا حجت برایم تمام بود. جملهای به ذهنم آمد که دلم میخواست با خط درشت روی کاغذ بنویسم و به دیوار اتاقم بچسبانم: «نقاشها هم شهید میشوند.»
پیوست:
منصوره عالیخانی، متولد ۱۳۴۶ در نوشهر بود. وی تحصیلات خود را در مقاطع لیسانس و فوقلیسانس نقاشی از دانشگاههای الزهرا و سوره به اتمام رساند و در ادامه به تدریس در دانشگاه هنر کاشان، هنرستان سوره و مؤسسات آموزشی هنری پرداخت. برگزاری کارگاههای آموزشی هنری، مدیریت مرکز مهارتهای هنری دانشگاه سوره، حضور در نمایشگاههای انفرادی و گروهی، تصویرسازی کتاب و داوری جشنوارههای هنری، از جمله داوری جشنواره هزار و یک بسمالله و حماسه هنر، از دیگر فعالیتهای منصوره عالیخانی بود. وی با شرکت در رقابتهای هنری موفق به کسب جوایز و الواح تقدیر متعددی از جمله جایزه برگزیده جشنواره ۱۴۰۴ شد. تخصص منصوره عالیخانی در زمینههای نقاشی، تصویرسازی کتاب و پژوهش هنر بود. وی در سحرگاه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ در طی حملات رژیم صهیونیستی، به همراه همسرش سعید برجی از دانشمندان هستهای، به شهادت رسید.









