به گزارش متادخت، دشمن تا پشت دیوارهای قلعه رسیده و نفسها در سینهها حبس شده بود. دژ سپید، در آستانه سقوط قرار داشت. در این میان، گردآفرید، بانویی از تبار ایرانزمین، نمیتوانست اجازه دهد که سرزمین مادریاش بهسادگی در اختیار دشمنان قرار گیرد. قلبش پر از عزم بود و نگاهش چون شمشیری تیز.
نزد پدر رفت. پدری که نگران بود، چشمانش پر از بیم و دلش لبریز از اندوه. چگونه میتوانست دختر خویش را روانه میدان کند؟ اما گردآفرید با استواری پاسخ داد: «اگر امروز نایستیم، فردایی برای ما نخواهد بود.» پدر با همه دلواپسیاش، سکوت کرد و سر فرود آورد.
گردآفرید زره پوشید، کلاهخود بر سر گذاشت و اسب جنگیاش را آماده کرد. در میان غبار و اضطراب، از دروازه قلعه خارج شد و با فریادی رسا، دشت را لرزاند: «آیا در میان شما جنگاوری نیست که رویاروی من شود؟» صدای او مانند رعد در دل سپاه دشمن پیچید. از میان صفوف، سهراب جنگجوی نامی توران زمین با غرور پیش آمد؛ پهلوانی بلندبالا که در چشمانش غرور و آتش جنگ شعله میکشید.
نبردی سخت آغاز شد. شمشیرها به هم خوردند، غبار میدان به آسمان برخاست و هر دو چون دو طوفان در برابر هم ایستادند. اما ناگاه، در میانه کارزار، کلاهخود از سر گردآفرید افتاد و رخسار زنانهاش آشکار شد. سکوتی کوتاه میدان را فرا گرفت. سهراب، که انتظار چنین حریفی را نداشت، در بهت فرو رفت.
گردآفرید فرصت را دریافت. با هوشیاری و جسارت گفت: «با من به قلعه بیا، این دژ تسلیم توست!» سهراب خیره بر او، دلباخته و حیران، بیآنکه به تردیدهایش مجال دهد، همراهش به سوی قلعه تاخت. اما درست در نزدیکی دروازه، گردآفرید اسبش را به تاخت درآورد، از او فاصله گرفت و پیش از آنکه سهراب به خود آید، از دروازه گذشت. درهای سنگین قلعه بر هم کوبیده شد و سهراب پشت دیوارها ماند؛ خشمگین، مبهوت و فریبخورده.
گردآفرید بر بالای برج قلعه ایستاد. نگاهش سراسر میدان را در بر میگرفت. با صدایی رسا، چون تیر بر قلب دشمن نشست:
«ترکان را چه به همسری با ایرانیان!»
صدای او همزمان غرور و پیروزی بود؛ فریادی که نهتنها قلعه، که مرزهای ایران را نیز دوباره زنده کرد.
18









